
آزادی از ذهن چموش
(ناهیدنامه 0177 – ۲۵ آذر ۱۴۰۳) ✨پرده اول میپرسد ناهید حالت چطور است؟ میگویم در یک واژه بخواهم خلاصه کنم، این روزها «شنگول» هستم. از وقتی خودم از جلوی خودم کنار رفتم، زندگی روی دیگرش را به من نشان داده…

(ناهیدنامه 0177 – ۲۵ آذر ۱۴۰۳) ✨پرده اول میپرسد ناهید حالت چطور است؟ میگویم در یک واژه بخواهم خلاصه کنم، این روزها «شنگول» هستم. از وقتی خودم از جلوی خودم کنار رفتم، زندگی روی دیگرش را به من نشان داده…

(ناهیدنامه 0176 – ۱۵ آذر ۱۴۰۳) میگویم داشتم با شوق زندگیام را میکردم؛ تا این که بنا به توصیهی او خواندن این کتاب را آغاز کردم. با فلسفهام راحت بودم اما این کتاب تمام ذهنم را برآشفت و حالا دوباره…

(ناهیدنامه 0173 – ۷ آذر ۱۴۰۳) ✨پرده اول میگوید حواست باشد در حال بمانی و برنامهی بلندمدت نچنینی. تو نمیتوانی و نباید که آیندهی دور را تجسم کنی. اجازه بده که مسیر تو را به سمتی که باید ببرد. ابهام…

(ناهیدنامه 0169 – ۲۱ آبان ۱۴۰۳) میگوید «طباع تام» که سهروردی به آن اشاره میکند، همان «خودشید» است که میتابد. همان که ندای «آ» (بیا) سر میدهد. همان «من» ای که با آزمونهای رفتارشناسی و شخصیتشناسی و بسیاری از آنچه…

(ناهیدنامه 0167 – ۱۵ آبان ۱۴۰۱) میگوید: «امروز یک اتفاقی افتاده؛ پرانرژیتر از دیروز هستی.» میگویم خلاصه دیشب آخرین ریسمان را هم قطع کردم. در این هفته تمام پروندههای باز و آنچه که من را به مسیر گذشته پیوند میداد،…

(ناهیدنامه 0165 – ۱۲ آبان ۱۴۰۳) ✨در دو روز گذشته با بازخوردها و نصیحتهایی مواجه شدم که اگر چند ماه قبلتر بود، تحت تاثیر قرار میگرفتم، در درون برآشفته میشدم، به مسیر شک میکردم… اما برای خودم هم این حجم…

(ناهیدنامه 0164 – ۹ آبان ۱۴۰۳) ✨میگویم در ملاقاتی که با دوستان و از فضای کار قبلی داشتم، حالم دگرگون شد. دلم برای آنجا حسابی تنگ شده بود؛ قلبم میتپید و شوق داشتم و همزمان به این فکر میکردم که…

(ناهیدنامه 0162 – ۵ آبان ۱۴۰۳) ✨میگوید ناهید! یادت میآید که وقتی مهسا آن نقاشی فوقالعاده را در خانهشان نشانت داد و تعریف کرد که پدر همسرش بعد از ورشکستگی در میانسالی به نقاشی پناه آورده و بدون هیچ آموزشی،…

(ناهیدنامه 0160 – ۲ آبان ۱۴۰۳) میپرسد حالا واقعا پروژهی بودن و به کوه و طبیعت رفتن روی شهودت موثر بوده؟ میگویم اولش با این هدف بود که به باز شدن ذهنم کمک کند؛ اما روز سوم چنان حال خوبی…

(ناهیدنامه 0159 – ۱ آبان ۱۴۰۳) الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را پرده اول میگویم دارم تلاش میکنم بر دغدغهی معاش غلبه کنم. نمیگذارد که خود…

(ناهیدنامه 0158 – ۳۰ مهر ۱۴۰۳) صبح روز اول پروژهی بودن، دلم خواست به درکه بروم. این بار برخلاف تمام دفعات دیگر که هدفم ورزش بود و میبایست یک ساعت را بدون وقفه میرفتم، هرجا دلم خواست ایستادم و از…

(ناهیدنامه 0157 – ۲۸ مهر ۱۴۰۳) میگوید تو اول باید راهت را پیدا کنی و بعد بر اساس آن تصمیم بگیری که آیا میخواهی با کسی همراه شوی یا نه. تا آن زمان نمیتوانی و نباید به همراهی با دیگران…

(ناهیدنامه 0152 – ۱۸ مهر ۱۴۰۳) در تمام این سالها، برای دریافت تایید خانواده و اطرافیان و محیط و جامعه، بخشهایی از خودم را خاک کردم و با ترس و لرز بخشهایی از خود اصیلم را زیست کردم. این روزها…

(ناهیدنامه 0145 – ۳۱ شهریور ۱۴۰۳) پرده اول: میگویم من از طرحافکنی برای خویش واهمه دارم. دوستان و اطرافیان زیادی دارم که طرحی را حتی با بررسی زیاد برای خود در نظر گرفتهاند و حالا این طرح برای آنها تبدیل…

(ناهیدنامه 0136 – ۱۸ مرداد ۱۴۰۳) مشق شوق پنجم این است که تجربههایم از معنا در زندگی را بنویسم و به این فکر کنم که این معناها متاثر از کدام حقایق در زندگی من هستند؟ از کودکی تا به امروز…

(ناهیدنامه 0133 – ۷ مرداد ۱۴۰۳) میگوید: نام و نام خانوادگی؛ برگزیده تو نیست. نسبتهای خانوادگی (همسر، پدر، مادر، برادر، خواهر) مشترک است. مدرک تحصیلی و عناوین علمی تصدیق دیگری است. شغل و پیشه؛ مصادیق فراوانی به جز تو دارد.…

(ناهیدنامه 0132 – ۱ مرداد ۱۴۰۳) کتاب «ژرفای زن بودن» نوشته خانم مورین مورداک را میخوانم. آنچه که از مراحل سفر قهرمانی زن امروز شرح میدهد، کاملا با مسیری که من آمدم و حالات روحی که در هر مرحله داشتم،…

(ناهیدنامه 0130 – ۲۲ تیر ۱۴۰۳) پرده اول داریم برای یک شب سکوت در طبیعت، پیچ و تابهای جاده شمال را طی میکنیم. راننده تپسی از مشکلاتش میگوید. میگوید خدا را شکر کنید که مرد نیستید. دو همسر و یک…

(ناهیدنامه 0124 – ۲۷ خرداد ۱۴۰۳) چهل سالگی را دوست دارم. با توشهای از تجربههای زیسته و مسیر طی شدهای که بخشی از آن را با هویت خودت بودهای و بخشی دیگر را با هویت القا شده از خانواده، فرهنگ…

(ناهیدنامه 0123 – ۲۴ خرداد ۱۴۰۳) گفت صدایت حس آرامش را منتقل میکند و صدای گویندگی داری. حتما آن را دنبال کن. سومین نفری بود که در یک ماه اخیر چنین بازخوردی میداد. تا چهل سالگی چنین بازخوردی نگرفته بودم.…

(ناهیدنامه 0122 – ۲۱ خرداد ۱۴۰۳) پرده اول: «مامان، من خیلی دوست دارم دنیا را بگردم. بخصوص دوست دارم مکزیک را ببینم چون غذاها و رسم و رسوم خاص دارند.» «چه عالی، هجده نوزده ساله که شدی، باید مثل اروپاییها…

(ناهیدنامه 0120 – ۱۶ خرداد ۱۴۰۳) پرده اول: گفتم شما جلوتر بروید. من آخر میآیم. فوبیای فضای بسته دارم، نمیتوانم در آن مسیر تنگ، وسط جمعیت قرار بگیرم. نشسته بودیم. بیمقدمه پرسید چرا برای ترسهایت کاری نمیکنی؟ سخت نیست، راهکار…

(ناهیدنامه 0119 – ۱۲ خرداد ۱۴۰۳) میگوید ۹۰ درصد آدمها از جنس ایستگاه هستند؛ تو هیچ وقت آدم ایستگاه نبودی ولی نمیتوانستی این را بپذیری. حالا که به این پذیرش رسیدی، یاد میگیری که قطار بودن هم کلی دستاورد ایجاد…

(ناهیدنامه 0118 – ۱۰ خرداد ۱۴۰۳) مدتها بود آرزوی یک سفر را در ذهن داشتم. دلم میخواست بدون ترس از ناامنی جامعه کولهپشتیام را بردارم و تنها به ماجراجویی بروم. نیاز داشتم از فضای امن و آشنا دور شوم و…

(ناهیدنامه 0117 – ۷ خرداد ۱۴۰۳) بعد از این همه سال جستجو، در حالی که به هر مقصدی که رسیدم، فهمیدم آن مقصدی نیست که فکر میکردم و ناچار به تغییر مسیر شدم؛ به نقطهای رسیدم که هیچ ایدهای راجع…