(ناهیدنامه 0118 – ۱۰ خرداد ۱۴۰۳)
مدتها بود آرزوی یک سفر را در ذهن داشتم. دلم میخواست بدون ترس از ناامنی جامعه کولهپشتیام را بردارم و تنها به ماجراجویی بروم. نیاز داشتم از فضای امن و آشنا دور شوم و ضمن مواجهه با چالشهای سفر، به درون سفر کنم. نیاز داشتم ذهنم را خالی و خودم را از نو نظاره کنم و فضای آشنای همیشگی این امکان را به من نمیداد.
به عنوان یک مادر و همسر که شاغل هم بودم، تا چند سال چنین فرصتی فراهم نشد یا حداقل حالا میتوانم بگویم که من با تمام وجود نخواستم و برایش تلاش نکردم. شاید چنین سفری را به خودم روا نمیدانستم.
سفر اخیر روحم را تازه کرد، هیجان و رویا را دوباره در وجودم زنده کرد، و احساس کردم خلاقیت در وجودم جاری شد. در مواجهه با آدمهای نو و کاملا متفاوت، خودم را و استعدادهایم را بهتر دیدم. ساکت شدن ذهن همیشه تحلیلگر و آرامش فوقالعاده ناشی از پذیرش و توکل را تجربه کردم.
آن روزی که دعوت به سکون و صبر شدم، و این که باید به کمبودهایم در دو بعد روح و بعد هیجان بپردازم، فکر نمیکردم که چه بسا دستاوردی نمایی در مسیر ذهنی و شغلیام ایجاد کند. همیشه فکر میکردم این تلاش و پشتکار و حرکت مداوم است که منجر به دستاورد میشود. این بار یاد گرفتم سکون هم یک حرکت مهم است. یاد گرفتم خلاقیت در فضای ثابت همیشگی به سختی رخ مینمایاند و لازمهاش خاموش شدن ذهن و یکی شدن با هستی است.
مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم خنده شدم
دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیدهیِ سیر است مرا جان دلیر است مرا
زَهرهیِ شیر است مرا زُهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نهای لایق این خانه نهای
رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نهای رو که از این دست نهای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

