تجربه‌ها از معنا

(ناهیدنامه 0136 – ۱۸ مرداد ۱۴۰۳)

مشق شوق پنجم این است که تجربه‌هایم از معنا در زندگی را بنویسم و به این فکر کنم که این معناها متاثر از کدام حقایق در زندگی من هستند؟

از کودکی تا به امروز فکر می‌کنم و می‌نویسم. جالب است که مقام‌های استانی‌ام در مسابقات علمی، کسب رتبه ۲۰ کشوری کنکور سراسری، داشتن خانه و ماشین و همسر و فرزند، کسب عنوان دانش‌بنیان برتر بابت اجرای موفق پروژه شرکت آب، و پیشرفت‌های شغلی هیچ یک در لیست من نیستند.

  • نوشیدن یک لیوان آب نطلبیده‌ای که دوست هم‌اتاقیم در خوابگاه برایم می‌آورد، برای من پر از معنا بود.
  • لحظاتی که با دوستان هم‌اتاقیم بر سر خوردن سبزی و سالاد کیوی و توت‌فرنگی رقابت می‌کردیم، سرشار از معنا بودم.
  • زمان‌هایی که برای ورزش صبحگاهی با گروه یاران به پارک لاله می‌رفتم، در طبیعت دوچرخه‌سواری می‌کردم، با دوستم سارا کنار کانال آمستردام می‌دویدیم؛ آنقدر زندگی شیرین بود که اصلا به معنادار بودن آن فکر نمی‌کردم.
  • تجربه‌های کودکی، ماجراجویی با بچه‌های فامیل در محله، علف دادن به گوسفندان، بعدازظهرهای تابستان در کوچه و بازی با بچه‌های همسایه پر از معنا بودند.
  • تک‌تک لحظات سفر و دورهمی‌ها با دوستان و جمع همدل معنادار بودند و هستند.
  • زمان‌هایی از زندگی که در چارچوب دیگران نبودم؛ و خودم را زندگی می‌کردم و پر از شوق و اشتیاق و به دور از استرس دستاورد و بقا و اضطراب موقعیت بودم، از چرایی و معنا سوال نمی‌پرسیدم.
  • زمان‌هایی که خودم را دوست داشتم و پر از حس عشق به خودم و دیگران بودم، آنقدر زندگی خوب بود که می‌پرسیدم بهشت یعنی چه.
  • زمان‌هایی که از روی عشق و بدون هیچ توقع و انتظاری به دیگری کمک کردم، گوش شنوای دوستی بودم، بر رشد و تعالی و حال خوب دیگری اثرگذار بودم، آن لحظات برایم سرشار از معنا بودند.
  • زمان‌هایی که با کلام خود گناه نمی‌کردم، حرف دیگران را به خود نمی‌گرفتم و راجع به تصورات و نیات دیگران داستان‌پردازی نمی‌کردم؛ در سکوت و آرامش ذهنی، لحظاتی از یکی شدن با هستی را تجربه می‌کردم که نیازی به پاسخ به سوال معنا نبود.
  • زمان‌هایی که خود واقعیم را زندگی می‌کردم و پتانسیل‌های بالقوه خود را بالفعل می‌کردم؛ در جای درست خودم در پازل هستی بودم و در هماهنگی با کائنات؛ این بالفعل شدن استعدادهای ذاتی‌ام و پایبند ماندن به ارزش‌هایم، و حس رشد و تعالی، من را سرشار از معنا می‌کرد.
  • زمان‌هایی که به سفرهای خاص تجربه‌محور می‌رفتم؛ طبیعت جدید، فرهنگ جدید، آدم‌های جدید و امکان سیر در آن‌ها من را چنان محو خود می‌کرد که به معناداری زندگی فکر نمی‌کردم.
  • هفته گذشته که با دوستم فرزانه و پسرهایمان به درکه رفتیم، اول بچه‌ها در آب افتادند و بعد خودم و خیس خالی شدیم، آن چند دقیقه‌ای که از خنده دل‌درد گرفتم، برایم پر از معنا بود.

معنا در زندگی من به دو دسته تجربه بودن و شدن مربوط است. برخی حقایقی که برای خود در نظر گرفته‌ام، بر تجربه بودن اثرگذارند و برخی بر شدن و برخی بر هر دو.
آنجا که به پذیرش می‌رسم چه در رابطه با خودم، چه جهان و چه تفاوت‌های اطرافیان، این صلح درونی و صلح با هستی، باعث می‌شود که تجربه لذت‌بخشی از سفر زندگی برایم رقم بخورد.
آن حقیقت‌هایی که به مسئولیت من برای شناخت خود واقعی و رشد و تعالی تمرکز دارند، من را به پرداختن به دایره اثر خود و تمرکز بر تلاش شخصی رهنمون می‌کنند و نه تمرکز بر دستاورد و موقعیت یا درگیر مقصد و نقطه پایانی شدن؛ و آنجاست که خود تلاش معنادار می‌شود.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از استراحتگاه باغ میوه در سفر کردستان خرداد ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *