(ناهیدنامه 0124 – ۲۷ خرداد ۱۴۰۳)

چهل سالگی را دوست دارم. با توشه‌ای از تجربه‌های زیسته و مسیر طی شده‌ای که بخشی از آن را با هویت خودت بوده‌ای و بخشی دیگر را با هویت القا شده از خانواده، فرهنگ و جامعه. و من با این که آهوی گریز پایی بودم، بخش زیادی از عمر را با هویتی غیر از هویت واقعی‌ام صرف کردم.

وقتی برای اولین بار در ۱۹ سالگی متوجه این واقعیت شدم، برای من شروع رهایی بود. در آمدن از پیله آسان نبود و درد داشت. آن روزها هم با دیدن اطرافیانی که بی‌سوال روز را شب می‌کردند، دغدغه‌ام بیشتر می‌شد. مدام به خودم می‌گفتم که لابد ایرادی دارم. اما خواست و پافشاری آن من درون هشیار شده قوی‌تر از صدای سرزنش‌های خودم و خانواده‌ام بود.
یادم می‌آید در پایان یک ترم، مرخصی تحصیلی گرفتم. نمی‌توانستم کلاس‌های درس را بیش از یک ربع تاب بیاورم. از «چرا این درس‌ها را می‌خوانیم» رسیده بودم به «چرا اصلا درس می‌خوانیم» و بعد «چرا زندگی می‌کنیم؟»

برای یافتن پاسخ سوال‌هایم به خیلی‌ها مراجعه کردم؛ هر کس را که نشانی می‌دادند که ممکن است جواب سوال‌هایم را بداند. اما جواب‌های منطقی آن‌ها قانعم نمی‌کرد.
تمامی سلول‌های بدنم پر از سوال شده بود. تحمل آن حجم فشار راحت نبود. من تمام ثانیه‌های شبانه‌روز را با سوال زندگی می‌کردم. گاهی فکر می‌کردم که آیا مغزم این حجم فشار را تاب خواهد آورد؟

جواب سوال‌هایم را گرفتم نه با شیوه‌ای معمول و نه حتی به گونه‌ای که برای کسی قابل درک باشد. و بعد از آن دوران طلایی زندگی من شروع شد. دورانی که بعدترها حاضر بودم تمامی عمر باقیمانده را بدهم و تنها دقایقی از آن لحظات را دوباره تجربه کنم.
خیلی تلاش کردم، قهر کردم، التماس کردم، سعی کردم شرایط آن روزها را بازسازی کنم، اما نشد…

حالا در چهل سالگی، خلاصه دلیل آن تجربه و حال را درک کردم. با تمام این سال‌ها آشتی کردم؛ با از دست رفتن آن حال هم؛ با سال‌های نسبتا زیاد از دست رفته‌ای که بابت هویت القا شده خانواده و جامعه، مسیر اشتباه را رفتم.

بارها و بارها می‌نشینم و داستان مسیر زندگیم را برای خودم می‌نویسم. سعی می‌کنم خود واقعیم را بیرون بکشم. در هر ماجرا و تصمیم و تجربه، به این فکر می‌کنم که انتخاب کننده واقعی من بودم یا هویت القا شده. بعضی جاها سخت می‌شود مثلا سخت است که بفهمی در کودکی فلان کار را به خاطر تشویق خانواده و مدرسه انجام می‌دادی یا کشش درونیت تو را به آن کار وا می‌داشت. هر بار نکته جدیدی برایم آشکار می‌شود. جنبه‌هایی از خودم برایم پررنگ می‌شود.

این کار را در بیست سالگی نمی‌شد انجام داد؛ توشه تجربه‌ها و طول داستان آنقدری نبود که بتوان به درستی تحلیل کرد. حالا این من هستم و این سوال که آیا می‌توانم بشوم هر آن که هستم؟ پاسخ فقط و فقط به خودم وابسته است. گذر از میانه زندگی، این هشدار را می‌دهد که وقت برای شدن محدود است و اگر بر ترس‌هایم غلبه نکنم و مالک طرح زندگانی خود نشوم، قهرمان درون تا پایان پرورش نیافته باقی خواهد ماند.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *