کار دل با انتخاب شغل بر مبنای تحلیل یا در پاسخ به عقده‌ها متفاوت است

(ناهیدنامه 0125 – ۳ تیر ۱۴۰۳)

در مسیر جستجوی کار دل و اثرگذاری، زمانی بود که باور داشتم کارآفرینی اثرگذارترین کار ممکن است. خود را به این فضا نزدیک کردم. برای من ایجاد شغل یا پیوستن به کسی که چنین شجاعتی داشته، ارزشمند می‌نمود. فکر می‌کردم کارآفرینان از نظر توسعه فردی چند پله از بقیه جلوتر هستند و برای من که همیشه توسعه فردی جزو اولویت‌هایم بود، قرار گرفتن در این حلقه و شبکه، چشم‌انداز خوبی به نظر می‌رسید.

گذشت تا در این سفر واقعیت‌ها را دیدم. فهمیدم اکثریت کارآفرینان، هدف رویایی و بامعنایی لااقل برای من ندارند. یکی کارآفرین شده بود چون تحمل دستور شنیدن از دیگری را نداشت، یکی صرفا در پی ماجراجویی به این مسیر آمده بود، یکی برای بهره‌برداری از فرصتی که با آن مواجه شده بود، آن دیگری به امید کسب سریع‌تر ثروت، یکی به سبب اضطراب موقعیت و یا تحت تاثیر تبلیغات در یک برهه تاریخی، یکی در واکنش و پاسخ به عقده‌های درونی …

من به دنبال کار دلی بودم که انرژی بالایی را که دارم، در مسیر آن خرج کنم؛ اما از صحبت با بیشتر آن کارآفرینان از پیر و جوان، حس اشتیاق عمیق و قلبی به من منتقل نمی‌شد. ممکن بود شعارهای قشنگی داشته باشند، اما وقتی صحبت و پرسشگری می‌کردم، عمیق نبودن آن شعارها خودنمایی می‌کردند. کم‌کم متوجه اشتباه بودن فرضیاتم شدم. فهمیدم در جای اشتباهی در جستجوی کار دل بودم و این که آن موقعیت‌ها صرفا می‌توانستند برای من کار معاش باشند. فهمیدم کار دل با فکر کردن زیاد کشف نمی‌شود بلکه جور دیگری باید آن را یافت. انتظاراتم را از شغل، در حد کار معاش تعدیل کردم و در جستجوی کار دل، ذهن را خاموش کردم.

امروز که کتاب «راهبری زندگی با شهود درونی» نوشته و سرگذشت رابرت الکس جانسون را می‌خواندم، جملات زیر برایم جلب توجه کرد:
«شغل و رسالت یکی نیستند. تقریبا تمام افراد عصر مدرن نیاز دارند تا شغلی برای خود دست و پا کنند، اما رسالت شامل یک فراخوان شدن یا یک کشیده شدن است. شاید ما یک شغل را انتخاب کنیم، اما این رسالت است که ما را انتخاب می‌کند و به سمت خود می‌کشاند.»

«باور دارم یافتن کاری که بامعنا و رضایت‌بخش باشد، یک وظیفه فکری نیست، بلکه وظیفه‌ای احساسی، عاطفی، شهودی و مبتنی بر فرایند ذهنی و شناختی است که تمامیت فرد را شامل می‌شود. در واقع در حالی که شاید ما یک حرفه را با دیدگاهی منطقی انتخاب می‌کنیم، رسالت اغلب بدون منطق ما را انتخاب می‌کند. معنایش این است که گوش دادن به اطلاعاتی که از خارج از قلمرو خودآگاه ایگو می‌آید، امری ضروری است. شما صرفا با گوش سپردن به آن جنبه‌هایی از وجود خود که اغلب در فرهنگ ما ارزش‌زدایی شده‌اند، می‌توانید از رسالت واقعی خویش آگاه شوید.»

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *