من به فاصله دو ساعت بهشت و جهنم را دیدم!

(ناهیدنامه 0130 – ۲۲ تیر ۱۴۰۳)

پرده اول
داریم برای یک شب سکوت در طبیعت، پیچ و تاب‌های جاده شمال را طی می‌کنیم. راننده تپسی از مشکلاتش می‌گوید. می‌گوید خدا را شکر کنید که مرد نیستید. دو همسر و یک دو جین بچه دارد. از این می‌گوید که در هفده سالگی به اصرار پدر و مادر ازدواج کرده و چیزی از جوانی نفهمیده است. بعد ده سال دومین زن را به انتخاب خود برگزیده و به خواست همسر اول او را هم در همان خانه سکنی داده. از این می‌گوید که فقط در یک سال در یک هفته صاحب سه فرزند شده است. از تغییر شرایط اقتصادی و هزینه‌های بسیار بالا در این سال‌ها می‌گوید که باعث شده حالا زیر بار آن در حال له شدن باشد. از این می‌گوید که وقتی پسر ۲۰ ساله‌اش جوانی می‌کند، به پسرش حسرت می‌خورد. حالا هم حسرت ما را می‌خورد که برای تفریح می‌رویم.

می‌پرسیم خیلی خب، حالا که هیچ کس بدبخت‌تر از مردان نیست، دوست داشتی زن باشی؟ می‌گوید هرگز. می‌گوید که خدا در همه چیز مرد را بالاتر آفرید و بیشتر از زن به او عطا کرد از جمله عقل. با جدیت می‌گوید هرگز به زن‌هایش اجازه نخواهد داد که تنها سفر کنند و خلاف دین و مذهب است. می‌پرسیم حاضر بودی مثل ما به یک فرزند اکتفا کنی تا زیر بار فشار اقتصادی له نشوی؟ می‌گوید هرگز؛ یک بچه اصلا معنا ندارد.

هر دو جمله که می‌گوید با هم در تعارضند. عقده‌های درونی و باورهایی که خانواده و مذهب و محیط از کودکی در ذهنش فرو کرده‌اند، راه عقل و منطق را به کلی بسته است.
تعارضات درونی خودم که کمی قبل‌تر نگرانشان بودم، برایم کوچک و کم‌اهمیت می‌شوند و به این فکر می‌کنم چطور یک نفر می‌تواند تحت فشار این حجم تعارض دوام بیاورد.

پرده دوم
به مقصد می‌رسیم. صاحب کلبه به استقبالمان می‌آید‌. مجذوب چهره‌های سنگی در جای جای کلبه و باغ شده‌ایم. پای صحبت‌هایش می‌نشینیم. از این می‌گوید که همیشه این منطقه آبا و اجدادی او را به خود می‌خوانده‌؛ و از آن تصمیم سرنوشت‌ساز می‌گوید. این که بعد بیست سال کار، خلاصه می‌آید. پنج ماه لحظه طلوع را در طبیعت و کوه سر می‌کند و وقتی آن اتصال برقرار می‌شود، آن عشق صدایش می‌کند. در برابر تمام حرف و حدیث‌ها و فشارها و قضاوت‌ها، گوش‌هایش را می‌بندد و خلاصه از این دوراهی سخت عبور می‌کند. کلبه را بازسازی کرده است. شعر می‌گوید، نقش‌ها را در سنگ‌ها شناسایی می‌کند و به آن‌ها نما می‌دهد. برای اولین بار در زندگیش دست به زغال برده است و نقاشی‌هایی بر در و دیوار خودنمایی می‌کنند. در بازگشت به خود و طبیعت و یکپارچگی با خود واقعی، هرآنچه در تمام سال‌ها مخفی و کشف نشده مانده بود، سر بر آورده است.

می‌گوید مال و همسر و اولاد و دنیا آزمایشند. وقتی عشق را ببینی، مشخص است که در دو کفه ترازو کدام سنگین‌تر است. می‌گوید البته برای او هم گذر از تعارضات آسان نبوده و دوره سختی را گذرانده. می‌گوید وقتی فهمید چه می‌خواهد و به عجز خود برای حل مسئله و هموار کردن مسیر اعتراف کرد، راهنمایی در مسیرش قرار گرفت که هدایت و حمایت فکری روحی داد و البته که خود او هم پذیرش کامل داشته است.

می‌گوید وقتی عشق را ببینی و مسیر فردی‌ات را پیدا کنی، طبیعی است که خیلی‌ها در برابرت قرار بگیرند. می‌گوید بیش از نود درصد مردم متوجه مسیر اشتباه هستند اما جسارت ایستادگی برای روشن شدن مسیر و پیمودن آن را ندارند.

می‌گویم من هم تعارضاتی دارم و هنوز نتوانسته‌ام راه را پیدا کنم. می‌گوید اگر به عجز خودت اعتراف کنی، راه برایت نمایان خواهد شد.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از اتاق خانه روستایی آقا آرش در سفر یوش – تیر ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *