(ناهیدنامه 0173 – ۷ آذر ۱۴۰۳)
✨پرده اول
میگوید حواست باشد در حال بمانی و برنامهی بلندمدت نچنینی. تو نمیتوانی و نباید که آیندهی دور را تجسم کنی. اجازه بده که مسیر تو را به سمتی که باید ببرد. ابهام مقدس را در آغوش بگیر.
میگویم میدانم. این عادت به دوراندیشی و تجسم آینده و عجله برای رسیدن به آن هر آن منتظر است که برگردد و گمراهم کند.
و جالب این که چارچوببندی آینده در ابتدا حس امنیت به من میدهد اما بعد حالم را بد میکند و آزادی و رهاییام را از من میگیرد. هر آیندهی قابل تجسمی به من حس پنهان زندانی و محدود بودن میدهد.
میگویم هنوز عادت نکردم که تحت سلطهی ذهن نباشم و کنترل را به شهود و نیروی خلاقهی درونم بدهم. اولی سالها قدرت پیدا کرده و دومی سالها سرکوب شده.
هرچقدر که با تبر بر آن عادت و نوع نگاه قدیمی میکوبم، تنها ترکهایی میخورد و سست میشود اما فرو نمیریزد. و به محض این که دست از تبر زدن بر میدارم، باز خودنمایی میکند.
میگوید طبیعی است و جهاد طولانی میطلبد.
✨پرده دوم
میپرسم بین فلسفهی عقلگرای غرب و فلسفهی شهودگرای شرق، ما در کجا ایستادهایم؟ یک غربی با تاریخچهاش هیچ وقت نمیتواند مانند یک شرقی زندگی را اداراک کند. آن نسخهی فلسفهی خاص ما ایرانیان در کجای طیف قرار دارد؟
میگوید ما ایرانیان به طور تاریخی در میانهی جاده بودیم و از دو طرف میگرفتیم و در ترکیب مهارت داشتیم. اما چرا به دنبال ساختار و چارچوب و دستهبندی هستی؟ فارغ از برچسبهایی مثل جغرافیا و ملیت، ببین ناهید در این مرحله از زندگیاش حالش با چه خوب میشود و دوست دارد چه فلسفهای را در این مرحله مبنا بگیرد؟
✨پرده سوم
میگویم برای روایت آن داستان نمیدانم چه قالب و الگو و چارچوبی را مبنا بگیرم؟ دلم به چارچوبها و مراحل سفر قهرمانی الگوهای غربی راضی نمیشود. از کجا معلوم برای ما هم مناسب و معنادار باشند؟
میگوید هیچ چارچوبی را مبنا نگیر. وحشی باش. با هر مورد مستقل و مجزا مواجه شو. بگذار مسیر تو را با خود ببرد.
✨پرده چهارم
میپرسد چه نگاهی به مذهب داری؟
میگویم متوجهم که چرا مردم به سراغ آن میروند اما هر چیزی که فضای ذهنی من را محدود کند و باعث شود که نتوانم همهی انسانها را با عشق در درون خود جای دهم، برایم موضوعیت ندارد.
میگویم من هم زمانی اسیر چارچوبها بودم. چارچوبهایی که از خانواده و جامعه و دین و سیاست و سنت و اخلاق در ناخودآگاهم نقش بسته بود. من هم زمانی در درون خود نسبت به هرکس که در چارچوبهای من قرار نمیگرفت، قضاوت داشتم. من حتی نسبت به خودم هم بسیار سختگیر بودم. اما حالا، هرچند هنوز کاملا از بند رها نشدم، با خودم و جهان هستی در صلح و پذیرشم و هرگز حاضر نیستم به گذشته برگردم.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به جلسه اول منش؛ شکار لحظه توسط دوست خوبم زینب.

