
لذت پرواز با عقابها
(ناهیدنامه 197 – ۸ فروردین ۱۴۰۴) ✨پرده اول مدتهاست از چیزهایی که دیگران از آنها لذت میبرند، لذت نمیبرم. خرید، رستوران رفتن، بازیهای هیجانی، فیلم دیدن، شرکت در جشن و مهمانی بزرگ، ساعتها دور هم راجع به مسائل روزمره حرف…

(ناهیدنامه 197 – ۸ فروردین ۱۴۰۴) ✨پرده اول مدتهاست از چیزهایی که دیگران از آنها لذت میبرند، لذت نمیبرم. خرید، رستوران رفتن، بازیهای هیجانی، فیلم دیدن، شرکت در جشن و مهمانی بزرگ، ساعتها دور هم راجع به مسائل روزمره حرف…

(ناهیدنامه 0184 – ۲۷ دی ۱۴۰۳) میگویم آن زمان که متوجه شدم که گم شدهام، هیچ کس از اطرافیان و دوستان و آنان که قبولشان داشتم، این گمگشتگی و جستجوگری را به رسمیت نمیشناختند. سعی داشتند با دلیل و منطق…

(ناهیدنامه 0183 – ۲۱ دی ۱۴۰۳) ✨پرده اول میگوید «تو که خانواده نداری!» مات میشوم. آمادگی مواجهه با سیلی سخت واقعیت را ندارم. جمله را در ذهنم تصور و به آن نگاه میکنم. درست میگوید. درک نشدن و حامی نداشتن،…

(ناهیدنامه 0170 – ۲۳ آبان ۱۴۰۳) گفت: «خوبی کاری که میخواهی انجام بدهی این است که انتهایش قابل تصور نیست و تا بینهایت میتوانی به آن شاخ و برگ بدهی.» جا خوردم. اولین بار بود که یک نفر از درون…

(ناهیدنامه 0164 – ۹ آبان ۱۴۰۳) ✨میگویم در ملاقاتی که با دوستان و از فضای کار قبلی داشتم، حالم دگرگون شد. دلم برای آنجا حسابی تنگ شده بود؛ قلبم میتپید و شوق داشتم و همزمان به این فکر میکردم که…

(ناهیدنامه 0091 – ۲۱ مرداد ۱۴۰۲) در اتاقش به روی همه کارکنان باز است. هر بار که به اتاقش میروم، نیم ساعتی از تجربیاتش میگوید؛ تمام سلولهای بدنم گوش میشوند برای جذب سخنانش. شوخی نیست. سالها به دنبال چنین کسی…

(ناهیدنامه 0081 – رویا و ماموریت) جلسه چهارم بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی خیلی خوب بود، مثل تمام بقیه جلسات. وقتی در این جمع قرار میگیرم، سرشار از انرژی میشم. امروز کیمیا جان حرفی زد که حرف دل من هم بود؛ گفت…

(ناهیدنامه 0077 – ۲۴ فروردین ۱۴۰۲) «تو خود پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت» امروز، دومین جلسه بوتکمپ کارآفرینی اجتماعی خانه امکان بود. نشانهها یکی بعد دیگری خودنمایی میکنند. امروز دو…

(ناهیدنامه 0063 – ۲۵ آذر ۱۴۰۱) با کسی کار، زندگی و یا دوستی کنید که وقتی راجع به نقاط قوت و ضعفتان میپرسید، بتواند پاسخ دهد و قدر و جایگاه نقاط قوت شما را بداند. این یعنی تا این حد…

(ناهیدنامه 0051 – ۲۰ خرداد ۱۴۰۱) یک روزهایی که خیلی خسته و خالی از انرژی میشم، در دلم آرزو میکنم که کاش یک همپا و هممسیر داشتم. تنها کارکردی که از این هممسیر انتظار داشتم، انگیزه و انرژی دادن و…

(ناهیدنامه 0041 – ۱۵ اسفند ۱۴۰۰) نوشتن من غالبا ارادی نیست. زمانهایی هست که حرف جدیدی به ذهنم میآید و برای مرتب شدن و سامان گرفتن فشار میآورد و تا به نوشته تبدیل نشود، راحتم نمیگذارد. مدتی بود که همه…

(ناهیدنامه 0029 – ۱۰ دی ۱۴۰۰) امروز مطلب دوستی را میخواندم راجع به دوستان در سطح و دوستان در عمق. همیشه فکر میکردم چرا با وجود ارتباط با افراد مختلف از فامیل و دوست و همکار، احساس خلا و کمبود…

(ناهیدنامه 0027 – ۳ آذر ۱۴۰۰) امروز معصومه دوست اینترنتیام را برای اولین بار از نزدیک دیدم. اولین بار معصومه یک سال و نیم قبل توی لینکداین به من پیام داد. ماجراهای تغییر مسیر شغلی من از آکادمی به صنعت…