در مسیر منانگی

(ناهیدنامه 0183 – ۲۱ دی ۱۴۰۳)

✨پرده اول

می‌گوید «تو که خانواده نداری!»

مات می‌شوم. آمادگی مواجهه با سیلی سخت واقعیت را ندارم. جمله را در ذهنم تصور و به آن نگاه می‌کنم. درست می‌گوید. درک نشدن و حامی نداشتن، سخت‌ترین درس‌هایم بوده‌اند. دو سالی است که با واژه و معنای «تنهایی» خو گرفته‌ام و به عنوان سرنوشت محتومم پذیرفته‌ام.

می‌گویم اما من یاد گرفته‌ام که خودم حامی خودم باشم. حالا دیگر نیازی به حمایت بیرونی ندارم. هر زمان که فشار بیش از حد تحملم شود، دوباره به سراغ تو می‌آیم تا در دوران سختی همراهی‌ام کنی.

می‌گوید اما اینطور نمی‌شود. باید یکی دو تا حامی بیرونی درست و حسابی برای خودت دست و پا کنی.

✨پرده دوم

می‌گوید تو از بچگی متفاوت از خانواده بودی و احساس غریبی داشتی. وظیفه‌ات این بوده که به تنهایی رشد کنی. دنیای تو، دنیای کشف و شهود است. باید طراحی‌اش کنی و از معنویت و انسانیت لذت ببری. آمدی تا چارچوب سنت را برای پدر و چارچوب مذهب را برای مادر بشکنی. تو حمایت نداشتی اما آمدی تا حمایت کنی و به آدم‌ها درس زندگی بدهی. باید بتوانی مروارید درون خود را که چه خانواده و چه خودت نادیده گرفته بودید، از صدف بیرون بیاوری. این فرایند برایت سخت و نفس‌گیر است اما بعد از آن تازه خود واقعی‌ات را زندگی می‌کنی.

می‌گویم من عمق نیت‌ها و انگیزه‌های آدم‌ها را می‌دیدم و از آن زندگی‌های پوچ و سطحی احساس معنا نمی‌کردم. هر روز بیشتر از قبل خودم را کنار می‌کشیدم و در سکوت مشاهده می‌کردم. به این فکر می‌کردم که چرا نمی‌توانم مانند آن‌ها به آن دلمشغولی‌ها سرگرم شوم و به آرامش درونی برسم. با این همه خودم هم برای سال‌ها در دام دنیای مادی افتادم تا وقتی که با حس شدید گمگشتگی به خود آمدم.

✨پرده سوم

ماه‌ها از آن تاریخ گذشته. حالا هم‌قبیله‌ای‌هایم را پیدا کرده‌ام. می‌دانم که به کجا و به چه خانواده‌ای تعلق دارم. به پشتوانه‌ی حمایت‌های روحی که از آن‌ها گرفته‌ام، تغییرات بزرگ را رقم زده‌ام و در جاده‌ی مناسب خودم قرار گرفته‌ام. حالا هم حمایت دارم و هم از دیگران حمایت می‌کنم.

✨پرده چهارم

در جستجوی حمایت و درک از سمت خانواده‌اش است. حمایتی در کار نیست و از دو دنیای متفاوت هستند؛ و او همچنان اولویت‌بندی‌های ذهنی‌اش متاثر از کمبودهای درونی است. کمکش می‌کنم تا این را ببیند و به آن فکر کند. پذیرا است و با واقعیت مواجه می‌شود. هدایتش می‌کنم تا آینده‌ی مطلوبش را تصور کند تا در ریل رسالت خودش قرار بگیرد. بعد کمکش می‌کنم تا از ترس‌ها و اما و اگرهای ذهن منفی‌باف و شکاک گذر کند و اقدام را تعریف کند.

پیام گذاشته و اقدام این هفته‌اش را گزارش می‌دهد. اوضاع خوب پیش رفته و خوشحالی در صدایش موج می‌زند. می‌گوید تو واقعا دوست، خواهر و کوچ خوبی هستی. احساس رضایت را در درونم حس می‌کنم. می‌گویم من هم روزی این حمایت را از کسی دریافت کردم. و به داشتن خواهر و دوست عملگرایی چون تو افتخار می‌کنم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از ساحل باشگاه نفت محمودآباد؛ آذر ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *