(ناهیدنامه 0170 – ۲۳ آبان ۱۴۰۳)
گفت: «خوبی کاری که میخواهی انجام بدهی این است که انتهایش قابل تصور نیست و تا بینهایت میتوانی به آن شاخ و برگ بدهی.»
جا خوردم. اولین بار بود که یک نفر از درون من حرف میزد. سالها چنین بود که هر بار که توانستم به انتهای مسیر اشراف و دید پیدا کنم، آن مسیر جذابیتش را برایم از دست داد. نمیتوانستم راجع به آن با کسی حرف بزنم چون میفهمیدم که این امری مختص من است. من نمیتوانستم در مسیری بمانم که اوج انتهایش برایم قابل تصور باشد.
وقتی ایده در ذهنم تجلی کرد، اولین وجهی که به آن توجه کردم، همین ویژگی انتها نداشتنش بود؛ این که دستم باز است که آن را به هر سویی ببرم و با هرچه صلاح میدانم ترکیب کنم و نیازی به گنجیدن در هیچ چارچوبی ندارم.
امروز این دوستم نکات ارزشمندی راجع به راه و مسیری که میخواهم طی کنم به من گفت؛ دوست دیگری یک طرح اولیه از خیالی که راجع به کارم در ذهنش نقش بسته بود، رسم کرد و برایم فرستاد و اطمینان داد که این کاری که میخواهم شروع کنم، خود ناهید است؛ دو دوست دیگر چندین کتاب و دوره مرتبط با جنبههای مختلف کار به من معرفی کردند؛ آن دیگری برای هر پادکستی اعلام آمادگی برای همکاری کرد؛ و بقیه با روحیههای شاد و پرانرژی و ذهنهای باز و اشتیاق خود من را سرشار از امید و انگیزه و انرژی برای شروع کردند.
به این دوستان فکر میکنم و این که هشت ماه قبل هیچ کدام از آنها را نمیشناختم. دوستان امنی که زندگیهایشان عرض و عمق به مراتب بالاتری از متوسط جامعه دارد.
انگار آلیس هستم که پرت شدم در سرزمین عجایب؛ درست سه سال پیش بود که بعد کلی تلاش یک دوست صمیمی پیدا کرده بودم.
در این چند ماه جامعهی اطرافم از فضای سازمانی ساختار یافته و آدمهای آن فضا تغییر کرده به آدمهایی چندبعدی که در چارچوبها جا نمیشوند، عمیق فکر میکنند و مثل من سوال میپرسند و در برابر انواع ایدهها و مسیرها باز هستند و پذیرش دارند. حیران و خسته از گم و کمرنگ شدن روح زنانه در کسب و کارها، حالا در فضا و محیطی هستم سرشار از روح زنانه.
این روزها حس ربات بودن ندارم. حس این که متعلق به این فضا نیستم، ندارم. این فضایی که در آن هستم، کمک میکند تا ناهید واقعی شکوفا شود و اعتماد به نفس خود زیستن را پیدا کند. هر روز از مشاهده وجه جدیدی از ناهید و خیال کارهایی که میتواند کند، شگفتزده میشوم. شوق انجام خیلی کارها را دارم و مدام باید سرعتگیری جلوی خود بگذارم تا نخواهم که به همه شوقهایم با هم بپردازم.
میدانم که مسیر پر از دستانداز خواهد بود و فضای واقعیت بسیار سختگیرتر از فضای خیال است؛ اما من به تلاش و صبوری عادت دارم. کمبود من، شوق درونی بود که جهت مسیر را مشخص کند و ستارهی قطبی برای شروع حرکتم باشد که حالا بعد ماهها پیدایش کردم.
ای آن که قلاب را کشیدی، من این بخش از سفر زندگی خود را بسیار دوست دارم.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به کافه عمران در کوهنوردی با دوستان خوبم زینب و فائزه به تاریخ ۲۲ آبان ۱۴۰۳.
📍پینوشت ۲: جمله آخر اشاره به بیت زیر دارد:
«سعدی چو جورش میبری، نزدیک او دیگر مرو
ای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را»

