لذت پرواز با عقاب‌ها

(ناهیدنامه 197 – ۸ فروردین ۱۴۰۴)

✨پرده اول

مدت‌هاست از چیزهایی که دیگران از آن‌ها لذت می‌برند، لذت نمی‌برم. خرید، رستوران رفتن، بازی‌های هیجانی، فیلم دیدن، شرکت در جشن و مهمانی بزرگ، ساعت‌ها دور هم راجع به مسائل روزمره حرف زدن، همه و همه برایم پوچ و بی‌معنی به نظر می‌آیند.

وقتی آدم‌ها راجع به روزمره‌هایشان صحبت می‌کنند، با خودم می‌گویم گذشته‌ای که در زمان خودش زیست شده، چرا باید دوباره تکرار شود؟ آیا ما از خلق لحظات غنی و پرمعنا در لحظه‌ی حال عاجزیم که به بازتعریف گذشته رو می‌آوریم؟

احساس جدا افتادگی و متفاوت بودن می‌کنم و حسرت روزهای گذشته را می‌خورم که هنوز می‌توانستم در این زمینه‌ها وجه اشتراکی با دیگران پیدا کنم؛ حالا اما حتی جمله‌ای حرف مشترک به سختی پیدا می‌کنم.

تکلیفم با خودم روشن نیست؛ حسرت روزهای دور را می‌خورم و انگشت اتهام را به سمت خودم می‌گیرم؛ اما نمی‌توانم به آن گذشته برگردم و هیچ کششی به سمت آن فضا در خودم حس نمی‌کنم؛ و هر تلاشی برای نزدیک شدن به آن فضا، انرژی‌ام را نابود می‌کند.

از طرفی آدم‌هایی را دیده‌ام که دوست دارم وقتم را با آن‌ها بگذرانم. دوست دارم در برنامه‌ی هفتگی کوه، همراهشان شوم؛ در نشست‌ها با آن‌ها هم‌نشین شوم؛ شعری بخوانیم و از تجربه‌های زیسته و اندیشه‌هایمان بگوییم؛ برای آینده و تاثیراتی که می‌توانیم بر اجتماع داشته باشیم، ایده‌پردازی و برنامه‌ریزی کنیم. آدم‌هایی که هم‌نشینی با آن‌ها ظرفیت وجودی‌ام را بسط می‌دهد و کمک می‌کند تا وسیع‌تر ببینم و بیندیشم.

این دسته از آن جنس آدم‌هایی هستند که نه تنها اندیشه‌های مستقل دارند و پیرو مکتب و آیین خاصی نیستند، بلکه روح‌های حساس و لطیفی هم دارند؛ با دیدن یک قندیل یخ یا وزش نسیم بر صورتشان به وجد می‌آیند و سرمست می‌شوند. برای این دسته، لذت معنای متفاوتی از دسته اول دارد. این‌ها به جای نالیدن از شرایط حاکم، به کارهایی که از دستشان بر می‌آید تا تغییری ایجاد کنند، متمرکز هستند.

از یک طرف دلم می‌خواهد زمان‌های محدود غیر تنهایی‌ام را با دسته دوم سپری کنم؛ اما همزمان وجهی از من که در گذشته جا مانده، خاطرات گذشته را مرور می‌کند و دلش نمی‌آید که از آن‌ها عبور کند.

✨پرده دوم

می‌گویم مدت‌هاست که دیگر از چیزی لذت نمی‌برم و احساس تفاوت و تنهایی می‌کنم.

می‌گوید تو نیاز داری که لذت را تمرین کنی. تو از چیزهای ساده و کوچک لذت خواهی برد مثل قطره‌های باران، تابش خورشید، نوشیدن یک لیوان آب و یا خواندن یک شعر. شاید باید بیشتر به سفر بروی. تو به زمان‌ها و سفرهای تنهایی نیاز داری. تو به طبیعت و آزادی نیاز داری. تفاوت‌هایت را بپذیر و به جای زور زدن برای شبیه دیگران شدن یا سرزنش خود، دوستان شبیه خودت را پیدا کن.

✨پرده سوم

می‌گوید وقتی با تو به کوه می‌آیم، می‌توانم حیران منظره‌ها شوم، شوقم را ابراز کنم و خیالم راحت باشد که سکوت می‌کنی و برای شوقم فضا ایجاد می‌کنی. همسرم به من برچسب دیوانه می‌زند و حس و حالم را درک نمی‌کند. آشنایان پا به پایم نمی‌آیند و مرتب غر می‌زنند.

می‌گویم من هم از همنشینی با تو ذوق می‌کنم و لذت بردن را با تو تمرین می‌کنم؛ آن زمان که مبهوت لایه‌های صخره‌ای می‌شوی، آن زمان که خودت را عقابی تجسم می‌کنی و آن زمان که می‌خواهی درخت باشی، من هم به وجد می‌آیم. تو پایه‌ی خوبی هستی برای این که یکباره در سکوت بنشینیم، یا پاهایمان را به آب سرد رود بسپاریم. در کنار تو، می‌توانم لحظه‌ها را به تمامی زندگی کنم.

📍پی‌نوشت ۱: ویدئو مربوط به فرصت تعطیلی مدارس بخاطر کمبود گاز؛ درکه؛ بهمن ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *