(ناهیدنامه 0027 – ۳ آذر ۱۴۰۰)
امروز معصومه دوست اینترنتیام را برای اولین بار از نزدیک دیدم. اولین بار معصومه یک سال و نیم قبل توی لینکداین به من پیام داد. ماجراهای تغییر مسیر شغلی من از آکادمی به صنعت را خوانده بود و به خاطر داشتن تجربه مشابه و ترک کار رسمی دولتی بعد ۷ سال، با من همذاتپنداری میکرد. با هم تلفنی صحبت کردیم. ۹ ماه بعدتر، وقتی من برای یک تصمیم مهم شغلی مردد بودم، با توجه به سابقهاش، با او تماس و مشورت گرفتم. چند وقت پیش در لینکداین دیدم که محل کارش تغییر کرد و به همراه مکانیک آمد. در پستی که در لینکداین راجع به سختیها و چالشهای مدیریت تیم نوشته بودم، کامنتی برایم گذاشت که فهمیدم در شرایطی مشابه من به سر میبرد.
بعد از جلساتی که با مربیام داشتم که کمک کرد به خودم اعتماد و اتکا کنم، دیگر در این برهه به دنبال زنان مدیر کارآفرین نبودم. اما معصومه فرق داشت. حس میکردم که میتواند همان دوست صمیمی و شنوای با دغدغهها و تجربههای مشابهی باشد که دوست داشتم داشته باشم. در لینکداین به او پیام زدم که حالا که محل کارمان اینقدر به هم نزدیک شده، هم را ببینیم. و امروز خلاصه اتفاق افتاد. از همان لحظه اول به دلم نشست. و چقدر برای هم حرف داشتیم. معصومه کسی بود که توانستم برایش از آرزوهایم و چشماندازم بگویم. از ابهامها و دغدغههایم بگویم. از خیال ابری و گنگ کارخانه و کردستان بگویم. و او درکم میکرد. قضاوتم نمیکرد. و یادآور میشد که ممکن است چند سال بعد رویایم عوض شده باشد و هر دو تجربهاش را داشتیم. به حرفها و دغدغههایش گوش دادم و به او گفتم که میتواند روی من به عنوان یک جفت گوش شنوا حساب کند.
امروز در آسمان پرواز میکردم. پیدا کردن این دوست، برای من یک دستاورد خیلی خیلی با ارزش بود. دیگر برایم مهم نیست که نتوانستم در شرکت، دوستی با این ویژگیها پیدا کنم. هر زمان که بخواهم با ۱۵ دقیقه پیادهروی به محل کار معصومه میرسم. امیدوارم معصومه هم همین حس را نسبت به من داشته باشد.

