روزنوشته

(ناهیدنامه 0026 – ۱۹ آبان ۱۴۰۰)

📝دویدن های تنهایی

در کل این مدت مربی‌ام تلاش داشت که این نکته را به من بفهماند که آن کسی که دنبالش هستم که دوست و حامی من باشد، خودم هستم. هیچ موجود خیالی ایده‌آلی وجود ندارد. باید به خودم اعتماد و اتکا کنم. و من بعد از سیزده جلسه به این نقطه رسیدم‌. و برای شروع، از این هفته، دویدن در پارک روبروی شرکت را شروع کردم. و حالا چقدر این دویدن‌های تنهایی را دوست دارم. امروز همان حسی را به درختان توی پارک داشتم که 19 سال پیش به درختان پارک لاله داشتم‌. اگر کسی در پارک نبود، حتما آن درخت چنار را بغل می‌کردم.

📝بالا رفتن ظرفیت در روبرویی با چالش‌ها

امروز کارآموز دوم که خیلی رویش حساب باز کرده بودم و از نظر شخصیتی و اخلاق حرفه‌ای فوق‌العاده بود، یک ساعت قبل جلسه هفتگی پیام زد و اعلام کرد که خداحافظی می‌کند. البته از دو هفته پیش که راجع به محدوده حقوق شرکت پرسیده بود و تعداد ساعت‌های کاری بسیار کمی ثبت کرده بود، حدس می‌زدم که گزینه کاری دیگری پیدا کرده باشد؛ اما با این وجود جا خوردم و ناراحت شدم. فکر کردم که باید از قبل خبر می‌داد. طبق عادت شروع کردم به سرزنش خودم که حتما جایی اشتباه کرده‌ام. اما فوری خودم را جمع کردم. نمی‌خواستم مثل چند هفته پیش با این اتفاق، خودم را ببازم. به خودم گفتم که باید سطح اتفاقاتی که من را به هم می‌ریزد یک درجه بالا ببرم وگرنه هیچ وقت رشد نمی‌کنم. درس آموخته‌ها را برداشتم و تصمیم گرفتم به جای چرا، به چطور بپردازم. اجازه ندادم «چرا» دوباره من را به نقطه ضعف ببرد و اذیتم کند. و اینطور شد که به فکر راهکار افتادم و اقداماتی که به ذهنم رسید را انجام دادم. اول پیام زدم که طبق اصول اخلاق حرفه‌ای حتما باید صحبت کنیم و بازخورد نسبت به دوره و دلایل خداحافظی را بدانم. بعد به موردی که قبلا رزومه فرستاده بود و تسک انجام داده بود و در لیست رزرو بود، ایمیل زدم که اگر هنوز مایل باشد، می‌توانیم جلسه مصاحبه تنظیم کنیم.

از تصور خودم به عنوان کسی که در زمان چالش یا بحران، آرامش خود را حفظ کرده و راهکارها را لیست می‌کند، حس خوبی پیدا می‌کنم. آرزو می‌کنم روزی برسد که سقف چالش‌هایی که می‌توانم با آرامش و بدون فشار جسمی و روانی تحمل و مدیریت کنم، خیلی بالا باشد. اگر قبلتر بود، احتمالا قیاس می‌کردم که مثلا مدیر فلان مجموعه را ببین که از پس چه چالش‌هایی بر می‌آید و تو چقدر کوچک هستی. اما این روزها خودم را هر چه که هستم دوست دارم. می‌دانم و باور دارم که اگر بخواهم کم کم رشد می‌کنم و حس این رشد، لذت‌بخش است.

📝نامه اداری

هنوز در نوشتن نامه‌های اداری حرفه‌ای نشده ام و از همسر کمک می‌گیرم. امروز متن نامه، یک‌ جمله شش خطی داشت. طولانی‌ترین جمله‌ای بود که در عمرم نوشته بودم. هیچ وقت نمی‌فهمم چرا باید متن نامه اداری اینقدر پیچیده و پر طمطراق باشد. متن نامه‌های اولیه من همیشه دستمایه خنده و دست‌اندازی همسر است. برای من هم «احتراما به استحضار می‌رساند…» خنده‌دار است.

📝سربازان کره شمالی

این روزها در کلاس پیلاتس، اسم خودمان را گذاشته‌ایم سربازان کره شمالی بس که مربی حرکات سنگین می‌دهد. و البته که با وجود غرغر و آه و ناله انجامشان می‌دهیم. مربیِ شاگردِ غرغرو بودن سخت است.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *