(ناهیدنامه 0159 – ۱ آبان ۱۴۰۳)
الا یا ایها الساقی ز می پر ساز جامم را
که از جانم فرو ریزد هوای ننگ و نامم را
پرده اول
میگویم دارم تلاش میکنم بر دغدغهی معاش غلبه کنم. نمیگذارد که خود را عمیقا به تجربهی بودن بسپارم.
هرچه خود را توجیه میکنم که برای یک سال پسانداز دارم و با قناعت به مشکل خاصی برنمیخورم، باز مثل یک جاسوس اسرائیلی نفوذ میکند و آیندهی شغلی و پسانداز برای ایام پیری و روز مبادا را بهانه میکند. بیوجدان دست از سرم بر نمیدارد. البته اوضاع خیلی بهتر از چندین ماه قبل است.
میگوید کمی دغدغهی معاش خوب است.
میپرسم چرا؟
میگوید تا ریلی برای حرکت هدفمند وجود داشته باشد.
میگویم حرکت هدفمند؟! این تنها یک نوع نگاه رایج به زندگی است. اما «هدفمند» یعنی چه؟ هدف را چه کسی تعیین میکند؟ چه اعتباری دارد؟
میگویم من از هدفگذاری خسته هستم. تمام خلاقیت درونم را به پای آن قربانی کردم. دلم میخواهد مدتی هیچ هدفی نداشته باشم؛ هیچ دستاوردی… میخواهم فقط «باشم». میخواهم موجسواری کنم.
میگویم چه کسی گفته باید هدف بگذارم؟ گامهای من مسیر را میسازند و شاید بعدها هرکس مسیر را ببیند، تصور کند که من هدفگذاری کرده بودم.
پرده دوم
میگویم دو روز تمرین را انجام دادم. حس میکنم در آن استعداد دارم. فکر میکنی چه زمانی جواب میگیرم؟
میگوید تو در پروژهی بودن هم به دنبال دستاوردی. تلاش کن فقط باشی. برای این مدت پروژه، فرض را بر این بگذار که قرار نیست هیچ دستاوردی داشته باشی. خود را به جادوی لحظهی حال بسپار.
چه تناقض تلخی! و من به این نفوذی فکر میکنم که از هر راهی برای نفوذ و زنده ماندن استفاده میکند.
📍پینوشت ۱: صبح روز سوم پروژه با خودم گفتم مثل بار قبل فقط یک ساعت بالا میروم و بعد مینشینم برای تمرین. اما دلش خواست تا پلنگچال برود.
📍پینوشت ۲: ویدئو مربوط به مسیر کوهپیمایی درکه ۲۹ مهر و ۱ آبان ۱۴۰۳.
📍پینوشت ۳: آهنگ «نشان در بینشان» عبدالحسین مختاباد.

