(ناهیدنامه 0158 – ۳۰ مهر ۱۴۰۳)
صبح روز اول پروژهی بودن، دلم خواست به درکه بروم. این بار برخلاف تمام دفعات دیگر که هدفم ورزش بود و میبایست یک ساعت را بدون وقفه میرفتم، هرجا دلم خواست ایستادم و از مناظر عکس گرفتم. یک ساعتی در کنار نهر نشستم. ۴ ساعت تنهایی و سکوتم را بسیار دوست داشتم.
سالها فکر میکردم که وظیفه و مسئولیت من در زندگی سختکوشی است. اما سختکوشی در جهت اشتباه و راهی که راه تو نیست، حتی این فرصت را نمیدهد که در راه تجدید نظر کنی.
اوایل که از قطار پرشتاب به پایین کشیده شدم، مدام با خودم میگفتم دارد عمرم هدر میشود؛ دیگران کار میکنند و تو ایستادهای؛ مسیر شغلیات چه میشود؟ باید به فکر خوشتعریفی آن و حفظ شبکهای که ساختهای، باشی.
میخواستم زودتر به آرامش درونی برسم و به مسیر قبلی بازگردم. همین اضطراب و ترسها بودند که اجازه نمیدادند بودن را با تمام وجود تجربه و راه را پیدا کنم.
بسیاری دوستان هم پیشنهاد میدادند که برای دورهی توقف خودت سقف زمانی بگذار و بعد آن به هر صورت بین گزینهها تصمیم بگیر. خیرخواه من بودند اما تجربهی این سفر را نداشتند.
چه کسی گفته سختکوشی ارزش است؟ چه شد که فکر کردیم که به این دنیا آمدیم تا تمام وقت خود را با مشغلههای مختلف پر کنیم و بابت آن به خود یا دیگران فخر بفروشیم؟ این شتاب از کجا در زندگی ما عادی شد؟ چه شد که معنی دستاورد برای انسان به انحراف کشیده شد؟ ما حتی بلد شدیم با واژههایی مثل دغدغهی توسعه و اثرگذاری، دویدنهای خود را زیبا جلو دهیم.
دیگر مثل گذشته از خودم انتظار ندارم. فکر نمیکنم که وظیفهی تغییر دنیا را دارم. دغدغهی معاش، دغدغهی معقولی است اما آیا با قناعت نمیتوان این دغدغهی خانمانسوز را کنترل کرد و به ذهن اجازه نداد که چند برابر نیاز واقعی، تو را درگیر کند؟
دیروز برای اولین بار در درکه سنجاب دیدم. بعد از سالها، ابرهای زیبای در حال حرکت را نظاره کردم. کفشهایم را در آوردم و پاهایم را به سنگ و خاک سپردم. در کنار نهر، لحظاتی با هستی یکی شدم.
در مسیر برگشت به شهودی دربارهی خودم رسیدم. شهودی که شاید آغازی برای شفافتر شدن مسیر باشد.
📍پینوشت ۱: ویدئو مربوط به درکه تهران به تاریخ ۲۹ مهر ۱۴۰۳.

