(ناهیدنامه 0122 – ۲۱ خرداد ۱۴۰۳)
پرده اول:
«مامان، من خیلی دوست دارم دنیا را بگردم. بخصوص دوست دارم مکزیک را ببینم چون غذاها و رسم و رسوم خاص دارند.»
«چه عالی، هجده نوزده ساله که شدی، باید مثل اروپاییها یک تابستان کوله برداری و یک ماه بروی دنیا را بگردی. باید بتوانی ارزان سفر کنی و تا جای ممکن هزینه رفت و آمد و اقامت ندهی. اگر یک مهارت هم بلد باشی، وقتی در سفر پول کم بیاوری میتوانی از آن طریق کمبود را جبران کنی.»
«تا آن موقع چند مدرک بینالمللی آشپزی و باریستا و بارتندر میگیرم و با کمک آنها در سفر پول در میآورم…
خوش به حال شما. خوب دنیا را گشتید.»
«آره اما من هم دوست دارم بعضی کشورهای افریقایی و امریکای جنوبی را بگردم. تنهایی نمیتوانستم. چند سال دیگر میتوانیم با هم برویم. به هرحال تنها سفر کردن خیلی سخت است. اگر کاری داشته باشی، باید یکی باشد که کولهات را به او بسپاری تا دزد نبرد.»
پرده دوم:
دیروز که با پسرم برای کوهپیمایی به درکه رفته بودیم و به اصرار پسرم تا پلنگچال رفتیم، به این فکر میکردم که چقدر خوب است حضور یک نوجوان در خانه که شور و شوق و رویا تزریق کند و بعد تو از ترس کم آوردن، مدام روی خودت کار کنی.
از وقتی توقف کردم و خودم و تفکرات و باورها و سبک زندگیم را بازسازی کردم، با شروع تغییرات از خود، هر روز امکانات تازهای را پیش رویم میبینم که قبلا نمیدیدم. خندهدار است که من نمیدیدم که پسری که بزرگ کردم، از من هم در ورزش و سفر و ماجراجویی پایهتر و پرانرژیتر است. از من هم پرسشگرتر و متفکرتر هست و میتواند پایه بحثهای فلسفی باشد.
یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم
آب در کوزه و ما تشنهلبان میگردیم
گویا قانون کائنات این است که وقتی تغییر را شروع میکنی و قدمهای اول را بر میداری، امکانات بیشتر و بیشتری خودنمایی میکنند. امکانات همیشه آنجا هستند، اما دیدن آنها نیاز به شروع حرکت و تغییر دارد. ذهن شلوغ و پر شده با افکار و مسیرهای قدیمی، فضایی برای ورود فرصتهای جدید و نو باقی نمیگذارد.
📍پینوشت: روزهای توقف دارد به پایان میرسد و به زودی با یک من جدید متحول شده به فضای کار برمیگردم تا خودم را به بوته آزمایش بگذارم.

