تشکر از همکاران و تصمیم به ادامه همکاری

(ناهیدنامه 0040 – ۱۰ اسفند ۱۴۰۰) نزدیک به 3 سال میشود که در بُنتک هستم. دو سال پیش حدود همین ایام بود که راجع به تجربه کاریام در بنتک نوشتم. آن روزها حال خیلی خوبی داشتم. در آن روزها هم…

(ناهیدنامه 0040 – ۱۰ اسفند ۱۴۰۰) نزدیک به 3 سال میشود که در بُنتک هستم. دو سال پیش حدود همین ایام بود که راجع به تجربه کاریام در بنتک نوشتم. آن روزها حال خیلی خوبی داشتم. در آن روزها هم…

(ناهیدنامه 0039 – ۱ اسفند ۱۴۰۰) مهمترین درسی که از مصاحبه بیش از ۵ ساعته با محمدرضا شعبانعلی و همینطور مطالعه کتاب خوب به عالی یاد گرفتم، این بود که موفقیت فرد یا سازمان، حاصل و دستاورد طبیعی تمرکز بر…

(ناهیدنامه 0038 – ۲۰ بهمن ۱۴۰۰) مدتی بود درگیر این موضوع بودم که آیا در حال حاضر، موقعیت شغلی فعلی بهترین گزینه هست یا خیر؟ گاهی به این فکر میکردم که شاید باید کسب و کار خودم را بنا کنم…

(ناهیدنامه 0037 – ۱۷ بهمن ۱۴۰۰) 📝یادم باشد عنوان مدیریت جز بردگی و از دست رفتن آزادی و آزادگی، حاصلی برایم نخواهد داشت. هرچند که مجبورم در ارتباط با مشتری و بازاریابی از این عنوان استفاده کنم، اما هر بار…

(ناهیدنامه 0036 – ۶ بهمن ۱۴۰۰) یک هفتهای بود که دوباره درگیر این سوال اساسی بودم که از زندگی و بطور خاص شغلم چه میخواهم. خیلی فکر کرده بودم و به یک سری نتایج هم رسیده بودم. میدانستم که از…

(ناهیدنامه 0035 – ۴ بهمن ۱۴۰۰) خب طبق معمول این چند سال، دوباره بهمن شد و تجربه بحران دوباره و نیاز به بازتعریف خود و اهداف و ماموریت. بحران این بار یک فرق اساسی با دفعههای قبل داشت: این بار…

(ناهیدنامه 0034 -۳۰ دی ۱۴۰۰) گاهی ما آدمها نسبت به شرایط و اطرافیانمون اینرسی پیدا میکنیم. گاهی اینقدر غرق در خوشی میشیم که یادمون میره تمام این خوشی به یک ریسمان نازک بنده. همه تصورات و برنامهریزیها و اهداف و…

(ناهیدنامه 0033 – ۲۲ دی ۱۴۰۰) شده برای کاری چند ماه زحمت بکشید و بعد اینقدر اذیت بشید که فکر کنید آیا واقعا زحمتها ارزشش را داشت؟ اینجور مواقع چه کار میکنید؟ قید همه چیز را میزنید؟ برایش میجنگید؟ چطوری…

(ناهیدنامه 0032 – ۱۸ دی ۱۴۰۰) شده که فکر کنید کاری باید انجام بشه اما از طرف همکاران و مدیران حمایت نشید و حتی با مخالفت روبرو بشید بطوریکه به مرور انرژیتون کم بشه و خودتون هم انگیزتون را از…

(ناهیدنامه 0031 – ۱۵ دی ۱۴۰۰) “نترس. برو. کفش تو از کفش من بهتره. ترس برادر مرگه. محکم قدم بردار. هیچی نمیشه. من را ببین. پاهات را اینطوری زمین بذار.” ۴۰ دقیقه مانده بود به پلنگچال که بخاطر آن تکه…