(ناهیدنامه 0031 – ۱۵ دی ۱۴۰۰)
“نترس. برو. کفش تو از کفش من بهتره. ترس برادر مرگه. محکم قدم بردار. هیچی نمیشه. من را ببین. پاهات را اینطوری زمین بذار.”
۴۰ دقیقه مانده بود به پلنگچال که بخاطر آن تکه مسیر یخزده لیز که فکر کردم از پسش بر نمیام، برگشتم. هنوز چند قدم نرفته بودم که آن کوهنورد تشویقم کرد به ادامه راه.
دو سه جای دیگر مسیر هم به همان وضعیت بود اما دیگر نترسیدم. از پس یکی از آنها برآمده بودم و دل و جرأتم زیاد شده بود.
داشتم فکر میکردم در کار و زندگیم، با چه تعداد از این نقطهها مواجه شدم و بخاطر ترس، پا پس کشیدم بدون آن که کسی باشد که حمایتم کند. همین چند روز پیش بود که بخاطر یک اشتباه کاری و ابهام، یک روز دمغ بودم. خیلی وقتها اوضاع آنقدر که فکر میکنیم، بد نیست. و بخاطر ترس و فکر و تصوری که درونی هست، حرکت اشتباه را انجام میدیم . اون موقع است که باید اون کوهنورد را بالا سرمون تجسم کنیم که میگه نترس، ترس برادر مرگه، محکم قدم بردار.

