روزنوشت – من در یک جمله

(ناهیدنامه 0100 – ۲۹ مهر ۱۴۰۲) امروز بعد ماهها، حس بودن در یک تیم خوب و صمیمی را تجربه کردم. تیمی که با حذف و اضافه ساختمش، از تلاطمها عبورش دادم و حالا رسیدیم به جایی که از ته قلب…

(ناهیدنامه 0100 – ۲۹ مهر ۱۴۰۲) امروز بعد ماهها، حس بودن در یک تیم خوب و صمیمی را تجربه کردم. تیمی که با حذف و اضافه ساختمش، از تلاطمها عبورش دادم و حالا رسیدیم به جایی که از ته قلب…

(ناهیدنامه 0099 – ۱۸ مهر ۱۴۰۳) بعد از چند سال تجربه در فضای کاری برنامهنویسها، این روزها دارم فضای کاری جدیدی را تجربه میکنم. از آن فضای استارتاپی و حال و هوای پارک فناوری شریف پرت شدم به یک فضای…

(ناهیدنامه 0098 – ۱۵ مهر ۱۴۰۳) “این که شما در کودکی میخواستی شبیه شوهرخالهات که مدیر کارخانه بود بشی، و آن موقعیت برایت جذاب بود، دلیلش این بوده که کسی که خودش شده، خیلی جذابه. همه دوست دارند شبیهش باشند…

(ناهیدنامه 0097 – ۱۱ مهر ۱۴۰۲) امروز بعد ماهها، دوباره تجربه آموزش یک نیروی تازهکار را داشتم این بار برای واحد فروش؛ و به عادت همیشه آموزش را با یک کار واقعی شروع کردم. روز دوم کاریاش بود. از او…

(ناهیدنامه 0096 – ۲۷ مرداد ۱۴۰۲) در پست قبل راجع به این نوشتم که بعد از ماجرای مهسا امینی، بسیاری از ما تحولات و انقلاب درونی را تجربه کردیم. میخواهم راجع به تجربه خودم بنویسم. این که الان در یک…

(ناهیدنامه 0095 – ۲۵ مرداد ۱۴۰۲) سال گذشته بعد از پرپر شدن مهسا امینی و چند صد جوان بیگناه، همه ما روزهای خیلی خیلی سختی را گذراندیم. البته قبلتر در سالهای ۸۸، ۹۶ و ۹۸ هم تجربیات مشابهی داشتیم اما…

(ناهیدنامه 0094 – ۲۱ شهریور ۱۴۰۲) دیروز که برای دیدن دو خط فروشی وارداتی از چین به یک سوله تولیدی بزرگ رفته بودیم، محو عظمت سوله و فضای حاکم بر آن شده بودم؛ حسی که تجربه میکردم، نسخه بسیار خفیف…

(ناهیدنامه 0093 – ۳۱ مرداد ۱۴۰۲) روزی که آقای داریان برای مصاحبه از من دعوت کردند، به سختی با خودم کنار آمدم که پاسخ مثبت بدهم. تجربه قرار گرفتن در برابر دوربین را نداشتم و با آن راحت نبودم. از…

(ناهیدنامه 0092 – ۲۴ مرداد ۱۴۰۲) مشتری تماس گرفته که محصول ایراد دارد و مجبور شدهاند موارد به کار گرفته شده را جمعآوری کنند. فیلم هم فرستاده است. مدیر تولید و مدیر کارخانه زیر بار نمیروند و میگویند خود مشتری…

(ناهیدنامه 0091 – ۲۱ مرداد ۱۴۰۲) در اتاقش به روی همه کارکنان باز است. هر بار که به اتاقش میروم، نیم ساعتی از تجربیاتش میگوید؛ تمام سلولهای بدنم گوش میشوند برای جذب سخنانش. شوخی نیست. سالها به دنبال چنین کسی…