(ناهیدنامه 0094 – ۲۱ شهریور ۱۴۰۲)
دیروز که برای دیدن دو خط فروشی وارداتی از چین به یک سوله تولیدی بزرگ رفته بودیم، محو عظمت سوله و فضای حاکم بر آن شده بودم؛ حسی که تجربه میکردم، نسخه بسیار خفیف حسی بود که زمان بازدید از مس سرچشمه داشتم. در این فضاهای بزرگ، خودم را گم میکنم و شاید کمی ترس یا حس کوچک بودن به سراغم میآید. شاید این حس ناشی از ناشناخته و غریب بودن این فضاها برایم است. هرچه باشد، هیچ استعداد یا علاقهای در رابطه با کار با تجهیزات در خودم پیدا نمیکنم و وقتی در این فضاهای پرتجهیز با آدمهایی که این تجهیزات را میشناسند و با علاقه و به راحتی با آنها کار میکنند، مواجه میشوم، احساس یک کودک بیسواد در مواجهه با بزرگسالان متخصص به من دست میدهد.
کمی که گذشت، سعی کردم خودم را جمع و جور کنم و به آنچه که میفهمم متمرکز شوم. در ذهنم شروع کردم به مقایسه این کسب و کار با کسب و کارهای دیجیتال و نرمافزاری. کاری که این روزها در کارخانه هم میکنم. شناخت و درک کارگران خط تولید و علایق و استعدادهایشان برایم آسان نیست. سعی میکنم آنها را به نقشها در یک شرکت نرمافزاری نظیر کنم. بعد سعی میکنم به کل سیستم، روابط بین واحدها، تحلیل کسب و کار، ضعفها و نقاط قوت، اشتباهات و افتخارات بپردازم.
این روزها آدمها را نسبتا خوب میشناسم و به دستهبندی از آنها در ذهنم رسیدهام. با کمی معاشرت، میتوانم آنها را در دسته درست قرار دهم و تحلیل کنم که آیا جنس کارهایی که الان به آنها سپرده شده، مناسب است یا نه. گام بعدی تحلیل ذهنی هر آدمی هم تحلیل خودم است که من کجا قرار میگیرم؟ بیشتر آدم اجرا هستم؟ تحلیلگر هستم؟ مدیر هستم؟ کارآفرین هستم؟ مشاورم؟ مارکتر هستم؟
و هرچقدر که میتوانم نسبتا راحت به این سوالات در مورد بقیه جواب بدهم، در مورد خودم هنوز که هنوز است، بعد از صرف سالها وقت، به بنبست میرسم و پاسخ شفافی ندارم.
خودشناسی سخت است و من به آدمهایی که خود و جایگاه درستشون را خوب شناختند و پذیرفتند، غبطه میخورم.

