
در مسیر منانگی
(ناهیدنامه 0183 – ۲۱ دی ۱۴۰۳) ✨پرده اول میگوید «تو که خانواده نداری!» مات میشوم. آمادگی مواجهه با سیلی سخت واقعیت را ندارم. جمله را در ذهنم تصور و به آن نگاه میکنم. درست میگوید. درک نشدن و حامی نداشتن،…

(ناهیدنامه 0183 – ۲۱ دی ۱۴۰۳) ✨پرده اول میگوید «تو که خانواده نداری!» مات میشوم. آمادگی مواجهه با سیلی سخت واقعیت را ندارم. جمله را در ذهنم تصور و به آن نگاه میکنم. درست میگوید. درک نشدن و حامی نداشتن،…

(ناهیدنامه 0126 – ۷ تیر ۱۴۰۳) میگوید هنوز در حرفهایت به دنبال آن حمایت بیرونی هستی؛ ببین که حمایتهایی که قبلا دست و پا کردی، پایدار نبودند و هر بار چقدر اذیت شدی و هزینه دادی. تو باید یاد بگیری…

(ناهیدنامه 0083 – ۳ خرداد ۱۴۰۲) امروز خلاصه به یک نسخه دوستداشتنی از بوم کسب و کار جدید رسیدم. این نسخه از بوم و ارزشهای پیشنهادی و فعالیتهای کلیدیاش را دوست دارم؛ با استعدادها، ارزشها و تجربه زیستهام همخوانی دارد…

(ناهیدنامه 0078 – ۳۰ فروردین ۱۴۰۲) 📝دوستی که قرار بود شراکت داشته باشیم، دگمه ایجکت را زد چون چند تا سوال بنیادی راجع به انگیزهها و چراییاش پرسیدم و به او برخورد. فکر کرد به او اعتماد ندارم، در حالی…

(ناهیدنامه 0035 – ۴ بهمن ۱۴۰۰) خب طبق معمول این چند سال، دوباره بهمن شد و تجربه بحران دوباره و نیاز به بازتعریف خود و اهداف و ماموریت. بحران این بار یک فرق اساسی با دفعههای قبل داشت: این بار…

(ناهیدنامه 0031 – ۱۵ دی ۱۴۰۰) “نترس. برو. کفش تو از کفش من بهتره. ترس برادر مرگه. محکم قدم بردار. هیچی نمیشه. من را ببین. پاهات را اینطوری زمین بذار.” ۴۰ دقیقه مانده بود به پلنگچال که بخاطر آن تکه…

اپیزود سوم: نسا در اپیزود سوم از «شوند»، به سراغ داستان دختر جوانی رفتیم که در تاریکترین محدودیتها، روشنایی خودش را ساخت. نسا، دختر افغان ساکن ایران، در ۱۷ سالگی به اجبار از ادامهی تحصیل محروم شد؛ اما نسا تصمیم…