(ناهیدنامه 0242 – ۱۲ تیر ۱۴۰۵)
✨پرده اول
میپرسد برای این خلوتنشینی چه قصدی داری؟
میگویم چند هفته است که احساساتی در من بالا آمده و سوالات زیادی در مغزم رژه میروند. منتظر این روز بودم تا به قصد پاسخ آن سوالات بنشینم. اما امروز هرچقدر که به اینجا نزدیکتر شدیم، آن سوالات کمرنگتر شدند و دلم نیامد این فرصت فوقالعاده را با آن سوالات از دست بدهم. قصدم این است که این چند روز فقط باشم.
میخواهد دعایی برای جمع کنم. دعا میکنم همهی ما یگانگی با هم و با هستی را عمیقا تجربه کنیم.
✨پرده دوم
میخواهد دور هم بنشینیم و از تجربههای خود بگوییم. میگویم در این چند روز، هر ثانیه را به اندازهی هزار سال زندگی کردم. پر از زندگی و پر از شوق درونی هستم.
از شدت این شوق، اشک میریزم. یادم میآید که همین قصد را کرده بودم و خوشحالم که آن سوالات در این مدت گریبانم را نگرفتند.
✨پرده سوم
یک هفته از خلوتنشینی گذشته اما همچنان دلم میخواهد در تنهایی و در حال و هوای خودم باشد. چیزی به نرمی در درونم در حال تغییر است. اولویتها و آن سوالات بسیار مهم رنگ باختهاند و سطحی و کمارزش به نظر میآیند.
یادم آمده که در خلوتنشینی اول هم چنین حال و هوایی را تجربه کرده بودم. این دو تجربه را کنار هم گذاشتهام و حالا زورشان آنقدر زیاد شده که بتوانند پیامشان را به من بدهند.
واژهی «حضور» برایم پررنگ شده است. حضور است که گمشدهی اصلیام بوده است. قبلا فکر میکردم واژههای اصلیام امنیت و امن بودن هستند. حالا فهمیدهام امنیت بستریاست که در آن حضور ممکن میشود. بخشی از احساس امن بودن به اطرافیان و فضا برمیگردد، اما اصل آن درونی است و وقتی یاد میگیری برای خودت امن باشی. در امنیت است که بدن آرام و رها میشود و میتواند حضور را تجربه کند.
به مرور برای خودم امن و امنتر شدهام و راز تجربههای حضور در جمع آدمهای امن و در فضای امن، همین است.
✨پرده چهارم
در این چند هفته با وجود عدم تقلا و آهستگی که در پیش گرفتهام، روز به روز ذهنم شفافتر و مسیر برایم روشنتر میشود. پاسخ بسیاری ابهامات و سوالات این یک سال، در وجودم مینشینند.
حالا فهمیدهام که خلاقیت اصیل در حضور اتفاق میافتد. اگر میخواهم به آدمها کمک کنم که شکوفا شوند و راه خود را پیدا کنند، باید کمک کنم که حضور را تجربه کنند؛ و این که کیفیت و عمق بودنشان را بالا ببرند. اول امن شوند، بعد حضور را تجربه کنند و شدن در این بستر اتفاق میافتد.
✨پرده پنجم
راهی که در این دو سال به تدریج برایم پدیدار شده، محال بود که با اندیشیدن صرف آشکار شود. اصلا آن را در دامنهی امکانهایم نمیدیدم و ناگزیر از انتخاب از بین گزینههایی میبودم که روی کاغذ میآمدند. ناهیدِ آن روزها زمین تا آسمان با ناهیدِ امروز متفاوت است و این را مدیون تجربهی امنیت و حضور هستم.
این روزها مسئلهی اصلیام راه و شغل و هویت نیست. بلکه دغدغهام حفظ کیفیت حضور است. حضور است که معنای زندگی است. حضور است که راه را آشکار میکند. حضور است که آشفتگیِ ناشی از ابهام و سوالات بسیار را از بین میبرد.
دلم میخواهد به آدمها کمک کنم که حضور را تجربه کنند. و میدانم این، تنها در صورتی امکانپذیر است که خودم در حضور باشم.
✨پرده ششم
میگوید به زودی هوش مصنوعی جای روانشناس و کوچ را میگیرد.
میگویم متوجه ارزش حضور نشدهای. در این عصر شتاب، این که از کیفیت بودن تو، دیگری هم بتواند حتی شده برای ساعتی، بودنِ عمیقتری را تجربه کند، ارزشی است که هوش مصنوعی نمیتواند ارائه بدهد.
من وعدهی پاسخ به سوالات و حل مشکلات نمیدهم، بلکه کمک میکنم حضور بالاتری تجربه شود. و این همان گمشدهای است که بشر امروز در تمام عمر در تقلا برای یافتنش است؛ اما گمشده به فراموشی سپرده شد و ابزار به هدف تبدیل شد و آدمی به بیراهه رفت و نتیجه شد جهانی پر از جنگ و انسانی که با وجود پیشرفت در علم و تکنولوژی، نه آرامش و احساس امنیت دارد، نه رضایت عمیق دارد، و نه عشق و شفقت حقیقی را تجربه میکند.
✨پرده هفتم
میگوید همه دور هم بصورت حلقه روی زمین بنشینید. حالا موسیقی را میگذارم و هر یک از شما به رقص در آید. قرار نیست اول بایستید و بعد شروع کنید. از همانجا و همان حالتی که هستید، به حرکت در آیید. ممکن است پنج دقیقه تنها بصورت نشسته یا خوابیده حرکت کنید. عجله برای ایستادن نداشته باشید.
تا به حال تجربهاش را نداشتهام اما ذهن را خاموش میکنم و خودم را به جریان میسپارم.
میگوید ناهید! اصلا فکر نمیکردم بتوانی به این خوبی از عهدهاش بربیایی. لبخندی بر گوشهی لبم مینشیند. نمیگویم که کیفیت بودنم در خواب و بیداری تغییر کرده است.
📍پینوشت ۱: تصویر از خلوتنشینیِ سوم، خرداد ۱۴۰۵.

