(ناهیدنامه 0241 – ۷ تیر ۱۴۰۵)
✨✨میگوید: ناهید! یادت هست چند سال پیش، سوال و دغدغهی اصلیات این بود که رسالتت چیست؟ و این که چه شغل یا مشاغلی برایت مناسب هستند؟ یادت هست شغلهای مختلف را امتحان میکردی و حال دلت با هیچکدام خوب نبود؟ یادت هست احساس میکردی در هیچ کدام جا و تعریف نمیشوی؟
به مسیری که در این سالها طی کردی، توجه کردی؟ این که دیگر نمیپرسی چه عنوان شغلی برایت مناسب است؟
این روزها دغدغهات حول پاسخ به پرسش مرکزیات میچرخد. کتابهایی که میخوانی، تجربههایی که میکنی و حتی به ظاهر پراکنده هستند، روایتهایی که در جلسات کوچینگ یا مصاحبههای پادکست از آدمها میشنوی، دورهمیها و جلساتی که شرکت میکنی، همه و همه تو را به پرسش درونیات وصل میکنند.
انگار دیگر دنبال عنوان شغلی نیستی که هویتت را با آن تعریف کنی. شغل برای تو تنها تبدیل شده به مجموعه خدماتی که بتوانی به خوبی انجام دهی، اثرگذار باشی، معاشی هرچند اندک برای ادامهی مسیر در اختیارت بگذارد، و داده فراهم کند برای پاسخ به پرسشهایت.
✨✨یادت هست چند سال پیش فکر میکردی تنها از طریق فعالیت بیوقفه و برداشتن چالشهای جدید میتوان رشد کرد؟ یادت هست چقدر ایستادن و سکون برایت بیمعنی بود؟
و اما زندگی با تمام اتفاقاتش تویی را که ارزش سکون را نمیدانستی، وادار به توقف کرد. یادت هست اوایل چقدر تقلای درونی داشتی؟
خودت را ببین که چه مسیری را طی کردی و رابطهات با سکون و آهستگی چگونه شد؟ حالا در نقطهای هستی که با تمام وجود لمس کردی که خلق و آفرینش پایدار از دل حضور پدیدار میشود و حضور محصول سکون و سکوت و آهستگیست.
✨✨قبلا سوالت این بود که چطور کمک کنی که آدمها رشد کنند؟ حالا اما انگار فهمیدی که اگر آدمها بتوانند به درون خود بازگردند و در خود قرار بگیرند، شدن و تجلی هم خود به خود اتفاق خواهد افتاد. سوال این روزهای تو این است که چطور به آدمها کمک کنی که حضور را بچشند؟ و چطور در بخشهایی از سفر بازگشت به خانه، آنها را همراهی و یاری کنی؟
قبلا سوالت این بود که چطور میتوان معنا پیدا کرد، حالا میدانی که انسانی که در حضور است، چنان در بودن خود غرق و از آن سرمست است که دیگر دنبال یافتن معنا نیست.
تو انسانهایی محدود با کیفیتِ بسیار متفاوت از عموم دیدهای و برایت سوال است که اگر انسان در مسیر بیانتهای بازگشت به خانهی وجود پیش برود، چه امکانهای تازهای از عشق، حضور، خلاقیت و آفرینش در او آشکار میشود؟
✨✨میگوید ناهید! یادت هست قبلا گله و شکایت داشتی که در دوران تحصیل مدام در حال رفت و آمد بین دانشکدهها و دانشگاههای مختلف بودی و انگار در هیچ رشتهای جا نمیشدی؟
حالا هم پاسخ به پرسشت در هیچ رشتهی دانشگاهی جا نمیشود. ناچاری که خودت طراحی سیر مطالعاتی و تحقیقاتیات را به عهده بگیری و به جای دانشجوی یک رشته شدن، به تدریج معمار یک حوزهی میانرشتهای بشوی.
خودت خوب میدانی چه میگویم. سالهاست که متوجهاش شدهای. کافیست به لیست آدمهای اندکی که در سفر زندگی الگویت بودهاند، نگاهی بیندازی. تو متخصص نیستی، کار تو ترکیب و پل زدن است.
✨✨میگوید ناهید! تو یک جستجوگر درونی داری. فکر میکنی بتوانی برای بقیهی عمر، فعالیتهای متنوع و پراکندهی این جستجوگر را به سمت پاسخ به این سوال مرکزی هدایت کنی؟
تو یک پژوهشگر پدیدارشناسی هستی و نه یک نظریهپرداز انتزاعی.
دادههایت فقط کتاب نیستند.
خوابهایت، تجربههای خلوت، بدن، صدا، رابطه، عشق، ترس، رقص، سکوت، گفتگوهای کوچینگ، روایت مراجعانت، گفتگوهای جلسات کتابخوانی، نوشتههایت، همه و همه دادههای تو هستند. یعنی زندگی تبدیل میشود به آزمایشگاه تو.
تو مشاهدهگر و صحنهپرداز خوبی هستی. در هر موقعیت، مغز تو در حال پردازش بدون قضاوتِ روایت و تجربههای درونی آدمهاست. صحنهها را میبینی و به هم پیوند میزنی. برای تو آن جملهی مربی رقص، آن تجربه در یوگا، آن مطلب در فلسفه، آن جملهی یک عارف، شعر یک شاعر، و رصد تحولات درونی خودت، همه و همه در جایی به هم پیوند میخورند. به خوبی از عهدهی جمعآوری و پردازش دادههای متنوع برای پژوهش و سوال شخصیات برخواهی آمد.
✨✨میگویم اما اگر سوالم باز هم تغییر کند چه؟ میگوید پاسخش را خودت میدانی. سوال تغییر نمیکند بلکه پدیدار میشود. همان اتفاقی که در این سالها افتاده. تو از اول با سوال بودی اما هربار صورت سوال واضح و واضحتر شد. برای تو که انسان را، آفرینش را، و حتی خدا را در شدن میبینی، این پدیدار شدنِ تدریجیِ سوال هم امری طبیعی است. یک مسافر به آنچه که سفر در پیش رویش میگذارد، گشوده و پذیراست.
📍پینوشت ۱: تصویر دوستان از درب اقامتگاه در خرقان؛ خرداد 1405.

