(ناهیدنامه 0160 – ۲ آبان ۱۴۰۳)
میپرسد حالا واقعا پروژهی بودن و به کوه و طبیعت رفتن روی شهودت موثر بوده؟
میگویم اولش با این هدف بود که به باز شدن ذهنم کمک کند؛ اما روز سوم چنان حال خوبی را تجربه کردم که در لحظاتی به یاد آن روزهای خوب و خاص بیست سالگی افتادم. چنان خوب بود که دیگر به باز شدن ذهن و پیدا کردن راه فکر نمیکردم.
آخر میدانی! چه راه و مسیر و پروژهای میتواند شوقآورتر از همین تجربه باشد؟
البته ایدههایی هم به ذهنم آمد. مثلا روز اول با دیدن یک نفر که نسکافه با آب جوش زغالی میفروخت، دلم خواست آن را تجربه کنم. با دوستانم مطرح کردم و چند نفر برای همراهی استقبال کردند. هنوز زمان و مکان اجرا مشخص نیست.
و یا به این فکر کردم که تا به حال روی هم گذاشتن سنگها را در کوه تجربه نکردهام. روز سوم انجامش دادم.
بعد با دیدن نوازندههای سازها در کوه، دلم خواست که کاش من هم سازی بلد بودم. این ایده و انجام مقدمات آن، روز چهارم پروژه بودن را به خود اختصاص داد. دلم میخواهد روزی بتوانم طبیعت زیبا و کوه و رود و درختان و پرندگان را به نوای ساز مهمان کنم.
خلاصه این که آنقدر سرم شلوغ شده و برنامه دارم که وقت ندارم به شهود و پیدا کردن راه فکر کنم. کاش بشود زمان کش پیدا کند و بتوانم پروژهی بودن را بیدغدغه پیش ببرم.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به سنگچینی خودم در مسیر کوهپیمایی درکه؛ ۱ آبان ۱۴۰۳.

