(ناهیدنامه 0161 – ۳ آبان ۱۴۰۳)
[سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۵_۱۴۰۳۰۸۰۳]
در قسمت قبل در [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۴_۱۴۰۳۰۷۲۱] به فضای درونی و احساساتم بعد انحلال تیم و عبور از اوج حوادث جنبش مهسا در زمستان ۱۴۰۱ پرداختم. گفتم که بعد از چهار سال در فضای خلایی قرار گرفته بودم که ناگزیر از پاسخ به سوال «من کیستم» و «از زندگی چه میخواهم» بودم. گفتم که ستارهی قطبیام در تمام سالهای قبل، اثرگذاری بود و بارها در مسیر با سیلی واقعیت مواجه و به بنبست رسیده بودم
- اما فقط این نبود. یک موضوع دیگر هم چند ماه بود که ذهنم را درگیر خود کرده بود. در مسیر اصلاح بیزینس مدل دایوتک به حوزهی پایش تجهیزات رسیده بودیم. در حالی که برای حفظ تیم تمام تلاشم را میکردم و تنها دغدغهام رسیدن به یک بوم کسب و کار معقول بود، اما یک ندای ضعیف درونی میگفت که تجسم ناهید به عنوان عضوی از صنعت نگهداری و پایش تجهیزات برایش خوشایند نیست.
میگفت ببین، آن آدمهایی که در جلسات با آنها مواجه شدی، به تجهیزات و کار روی آنها علاقه داشتند. یادت میآید که آن خانم مدیر کانال تلگرامی پایش ارتعاشات نوشته بود که تجهیزات با ارتعاشات خود با او سخن میگویند؟ تو از بچگی هیچ علاقه و کششی به تجهیزات نداشتی. اگر قرار باشد یک نفر چنین بیزینس مدلی را به پیش ببرد، آن خانم است نه تو. میگفت قطعا تو میتوانی این کسب و کار را ایجاد کنی، اما بدون شوق در حد یک کسب و کار معمولی باقی خواهد ماند. میگفت چرا از بین هزاران هزار ایدهی مختلف، کسب و کاری ایجاد نکنی که به اشتیاق تو بپردازد.تا زمانی که دایوتک زنده بود، حس مسئولیت من نسبت به تیم باعث میشد که این صدا را نادیده بگیرم. به علاوه، شوق موضوعی بود که کسی در فضای بیزینس به آن نمیپرداخت.
- در اواخر زمستان ۱۴۰۱، پیرو یک پیام در لینکدین، به یک جلسه مصاحبه عجیب رفتم برای همکاری در پروژهای که از فضای ذهنی من بسیار دور بود. آن جلسه من را دگرگون کرد.
موسس کسب و کار، پروژهی عجیب و به ظاهر دور از دسترسی را شروع کرده بود. وقتی از این سخن میگفت که سالهاست این رویا را در ذهن خود پرورانده و هرچقدر بقیه آن را محال تصور کردهاند، او چگونه گام به گام در جهت اجرای آن اقدام کرده، چیزی در درون من تکان خورد. گفت که او هم شباهت زیادی با من دارد و بسیار تنوعطلب است و هر کسب و کاری که راهاندازی کرده، بعد مدتی برایش تکراری شده و مسئولیت را به دیگری واگذار کرده است. از این گفت که این پروژه به قدری بزرگ است که تا سالها او را درگیر چالش و یادگیری میکند و تا همین حالا هم به اندازه دهها مدرک تحصیلی برایش درس داشته است.
- بعد از آن جلسه تا مدتها ذهنم درگیر بود. از خودم میپرسیدم آن پروژهی عظیمی که من را به وجد بیاورد و بتواند روحیهی چالشطلب و تنوعخواه من را ارضا کند و آنقدر درگیرم کند که تا سالها نیاز به تغییر مسیر مجدد نداشته باشم، چیست؟ به او غبطه میخوردم که چنین رویایی دارد. در دنیای آدمهای بدون رویا، او برای من تبدیل به یک الگو شد.
- برای اولین بار با این واقعیت تلخ مواجه شده بودم که گویا شوق و رویایی ندارم. مدام از خودم میپرسیدم که چرا کاری نیست که وقتی درگیرش میشوم یا به آن فکر میکنم، به وجد بیایم؟
📍پینوشت ۱: قسمت قبل [سفرنامه مسافر_جستجوگر ۰۰۴_۱۴۰۳۰۷۲۱]
📍پینوشت ۲: عکس مربوط به سال ۱۳۹۰ در کشور هلند.

