رقص تماشاگر و جستجوگر

(ناهیدنامه 0251- ۷ شهریور ۱۴۰۵)

گفته بودی آرام از بیرون و بی‌قرار از درون هستم. تو اولین کسی هستی که این را دیدی. درون بی‌قرارم را تا قبل از شروع به نوشتن، در معرض دید دیگران نگذاشته بودم.

گفته بودی بخشی از بی‌قراری‌ام به خاطر عقل معاش و ذهن تحلیلگرم است. خواسته بودی با تمرین تمرکز و سکوت و مراقبه و رقص، ذهن را در کنترل دربیاورم. گفته بودی مسیر دشواری خواهد بود و حواسم باشد که در این مسیر، چوب قضاوت و سرزنشگری‌ام را زمین بگذارم.

گفته بودی حتی بعد از کم شدن هرزپریدن‌های ذهن، این بی‌قراری برای همیشه با من خواهد بود؛ چرا که کنجکاوم، ماجراجویم و در جستجو هستم؛ به دنبال ریشه و اصل چیزها می‌گردم.

گفته بودی به دنبال حقیقت می‌گردم و شور و علاقه‌ی زیادی به دانش دارم و تشنه‌ی آن هستم. و گفته بودی با این جستجو و پرسشگری و کشف ریشه‌ها می‌توانم هم به خودم و هم به دیگران کمک کنم.

می‌دانی! در این دو سال در حال کار با این ذهن بودم. تمام زندگی‌ام را بر اساس آن طراحی کردم.

راحت نبود.

باید همه‌چیز را زیر و رو می‌کردم.

و من انجامش دادم.

حالا نمی‌گویم عقل معاش را کاملا خاموش کرده‌ام، اما یاد گرفته‌ام ورودی‌هایش را مدیریت کنم. یاد گرفته‌ام ساعت‌هایی از هفته را کاملا در بدن باشم. یاد گرفته‌ام هرزپریدن‌های ذهن را ببینم و حالا این توانایی را دارم که مدتی متمرکز روی یک موضوع و یک سوال بمانم.

اما این روزها، بعد از ماه‌ها تقلا، وقتی توانسته‌ام نظم نسبی‌ای ایجاد کنم و طرحی نو دراندازم، هنوز یک تقلای درونی با من است.

جستجوگر درونم بی‌تاب است.

برای زودتر رسیدن به پاسخ پرسش‌هایش بی‌قراری می‌کند.

و در تعارض با تماشاگر درونم قرار می‌گیرد؛ همان که می‌خواهد فقط بی‌سوال باشد و زندگی را به نظاره بنشیند.

این تقلا و کشمکش در تعیین قصد سفرم دوباره خودش را نشان داد.

در تردید بودم که قصدم از این سفر را به کدام بعد اختصاص بدهم؟

تماشاگر یا جستجوگر؟

سفر قبلم را به تماشاگر هدیه داده بودم و لذت را تجربه کرده بودم.

این بار اما زور جستجوگر بیشتر بود.

و من تسلیم شدم.

با پرسش‌هایم آمدم.

هرچند فضای پرسش برایم باز شد، اما دلم برای آن لذت‌ها، برای نشستن با تماشاگر درونم، تنگ شد.

و دوباره به تقلا افتادم.

آیا انتخاب درستی کرده‌ام؟

آیا باید به جای پرسیدن، فقط می‌نشستم و تماشا می‌کردم؟

امروز، روز سوم تمرین، برای یک لحظه این تقلا را دیدم.

تقلای بین تماشاگر و جستجوگر درونم را.

و دیدم که چطور جستجوگرم را دشمن تماشاگر می‌دانم؛ دو نیروی متضاد که باید یکی را انتخاب کنم و دیگری را کنار بگذارم.

اما شاید این‌طور نباشد.

شاید جستجوگری هم کیفیتی از بودن و تماشاگری است.

تماشاگری در دنیای حقایق.

تماشاگریِ ریشه‌ها.

تماشاگریِ پرسش‌ها.

تماشاگری‌ای که هرچند با بی‌قراری همراه است، اما اگر صبور باشم و تاب بیاورم، گاهی، درست در زمانی که انتظارش را ندارم، جرقه‌ای می‌زند.

و آن جرقه…

چنان شوقی در من ایجاد می‌کند که کمتر شوقی یارای برابری با آن را دارد.

شاید هنوز رقص بین این دو را یاد نگرفته‌ام.

شاید قرار نیست تماشاگر را انتخاب کنم و جستجوگر را کنار بگذارم.

شاید قرار است یاد بگیرم با هر دویشان برقصم.

📍پی‌نوشت ۱: عکس توسط دوست عزیزم لیلا، لحظه‌ی طلوع و آرامگاه پیر خرقان، هفته اول شهریور ۱۴۰۵.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *