آشتی دوباره با قلب

(ناهیدنامه 0239 – ۲ تیر ۱۴۰۵)

✨پرده اول

می‌گوید موقع چرخ پاهایت را با اطمینان به زمین بسپار. تو در امن هستی. امن بودن! چه واژه‌ی آشنایی برای این دوران من؛ این روزها موقع مراقبه‌ی بادی‌اسکن هم زمانی که نوبت به کمر می‌رسد، می‌توانم کمر و بدن را شل و رها و با حسی از امنیت کاملا به زمین بسپارم.

می‌گوید نترس. سرت را شل و رها کن. و من ترس را می‌بینم. یادم می‌آید که اوایل از سرعت گرفتن هم می‌ترسیدم. از خم شدن هم می‌ترسیدم.

می‌گوید من از رقص هر فرد پی به درونش می‌برم. متوجه انقباض‌های درونی‌اش، حس عدم امنیت، گاردهایی که دارد و یا سرسپردگی‌اش به جریان زندگی می‌شوم.

✨پرده دوم

می‌گوید یوگا ورزش زندگی است. این که در هر لحظه به تمامی در بدنت باشی و بتوانی حرکت‌های عضلات مختلف را از هم تفکیک و بدنت را کاملا تراز کنی، سطح بالایی از خودآگاهی است. برای همین است که در این سبک یوگا، زمان زیادی به مدیتیشن اختصاص نمی‌دهیم چون خود حرکات، نوعی مدیتیشن هستند.

می‌گفت یوگا به تو امکان کشف و شهود می‌دهد. درست می‌گفت. سال‌ها پیلاتس منظم، آن تاثیری را که یوگا بر من می‌گذارد، هرگز نداشت. یوگا، من را به بدن آورد و سفتی و انقباض‌های بخش‌های مختلف آن را نشانم داد. بسیاری از آن‌ها بهبود پیدا کرده‌اند و بدنم خیلی بهتر از قبل با من صحبت می‌کند.

✨پرده سوم

به این فکر می‌کنم که هر رقصی یک شخصیت دارد. نه این که کسی آموزش داده باشد یا در جایی خوانده باشم؛ خودم به مرور متوجه آن شدم. هر کدام از آن‌ها بعضی وجه‌های درونی‌ام را آزاد و شکوفا می‌کنند؛ و در هر حال و هوایی، بدن به یکی از آن‌ها گرایش دارد. اوایل می‌خواستم یکی را انتخاب کنم، اما بعد دیدم که من همه‌ی آن‌ها هستم.

✨پرده چهارم

تغییرات درونی‌ام در این دو سال را در بدنم رصد می‌کنم. از آن ناهیدی که پر از انقباض بود، گارد داشت، حس امنیت را تجربه نکرده بود، آغوشش به روی کسی گشوده نبود، آرام‌آرام و در یک جریان نرم تبدیل شده‌ام به ناهیدی که به راحتی خود را به زمین می‌سپارد، از انقباض‌هایش بسیار کم شده، بسیاری از سپرها و گاردهایش را پایین انداخته، و می‌تواند در یک محیط و جمع امن، خود را با آسایش و گشودگی در آغوش دیگری رها کند.

✨پرده پنجم

می‌پرسد از این دوره چه با خودت برداشتی؟

می‌گویم مهمترین دستاوردم آشتی دوباره با احساسات و به دست آوردن دوباره‌ی قلبم بود.
در جلسات اولیه‌ی بادی‌اسکن که آگاه شده بودم که ضربان قلب را ندارم، بسیار تقلا می‌کردم تا بلکه به زور حسش کنم؛ اما کار نکرد. رهایش کردم و اجازه دادم تا هر زمانی که دلش بخواهد، بسته بماند؛ قضاوتش نکردم، عجله و اجبار را رها کردم، و یک روز به خودم آمدم که دیدم ضربانش را به وضوح دارم.

نمی‌دانم آیا اثرات بادی‌اسکن بود یا مجموعه‌ی تغییرات و کارهایی که در این مدت انجام دادم. حالا مفهوم قلب بسته و قلب گشوده را می‌فهمم. اگر صدها کتاب می‌خواندم، درکش نمی‌کردم. ربط بین گشودگی قلب و جاری بودن احساسات و عواطف را با تمام وجود لمس کردم. هر چقدر حس امن بودن در من بیشتر شد، انقباض‌های بدنی کمتر، گشودگی‌ام به دیگران بیشتر، احساسات و عواطفم جاری‌تر، و ضربان قلب واضح‌تر شد. حتی اخیرا گشودگی‌ای را در گلویم حس می‌کنم و گاهی دلم می‌خواهد آواز بخوانم.

یاد گرفتم با احساسات به ظاهر ناخوشایند نجنگم و جا باز کنم برای ماندن با آن‌ها تا زمانی که پیامشان را بدهند؛ یاد گرفتم اجتناب از احساسات با مشغله‌های ذهنی و کاری، تنها باعث انباشت آن‌ها در بدن می‌شود. این روزها بدنم خیلی سریع به وضعیت‌ها واکنش نشان می‌دهد و از انقباض شکمی یا انقباض در فک یا شانه و یا تپش قلب متوجه می‌شوم که مسئله‌ای برای توجه وجود دارد.

در این مدت، خیلی هیجانات و احساسات فروخورده‌ی سال‌های قبل مجال بروز پیدا کردند. گفته بودید هرچقدر برای خود امن‌تر شوید، منتظر سربرآوردنشان باشید. همینطور بود و من با احساسات خشم، نفرت، شرم و تنهایی ماندم. اوایل قضاوتشان می‌کردم و با آن‌ها کلنجار می‌رفتم، اما شفا دقیقا از زمانی آغاز شد که دست از قضاوت برداشتم و فقط تماشایشان کردم.

در خلوت‌نشینی دوم بود که دیدم چگونه خشم و نفرت بصورت گرما در بدنم آزاد شد و رهایم کرد. این‌ها را نه می‌توان از کتاب‌ها فهمید و نه می‌توان برای کسی که تجربه‌اش نکرده، توضیح داد.

انگار تمام این مسیر، یک فرایند بود برای خود شدن و یکپارچگی درونی. از ابراز ذهنی در نوشته‌ها شروع شد؛ در خلوت‌نشینی اول بدن تمنای ابراز کرد و با رقص و یوگا به دادش رسیدم؛ و حالا نوبت به صدا رسیده. این باز شدگی درونی و یکپارچگی و جاری شدن را به تمامی زندگی کردم. کسی که تجربه‌اش نکرده باشد، هرگز متوجه آن چه می‌گویم نخواهد شد.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از آرامگاه پیر خرقان با آن حس امن بودنش توسط دوستان در خلوت‌نشینی خرداد ۱۴۰۵.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *