و تو چه می‌دانی که لذت چیست؟

(ناهیدنامه 0237 – ۱۸ خرداد ۱۴۰۵)

گفته بودی احساساتم از کودکی سرکوب شده و لذت بردن را فراموش کرده‌ام و این که باید لذت را تمرین کنم. گفته بودی از آب خوردن و قطره‌های باران لذت ببرم. گفته بودی خانه‌ام باید حیاط وسیع داشته باشد وگرنه احساس خفگی خواهم کرد.

تو چه می‌دانی که لذت چیست؟

دراز کشیده‌ام در این سایه‌روشن؛ رقصِ آفتاب و سایه؛ آسمانِ پر از ابرِ خرقان؛ و صدای باد و نسیمی که گونه‌ام را نوازش می‌کند. هیچ وقت به تو گفته بودم که از تماس نسیم بر گونه‌ام و لمس خنکی آن چقدر غرق لذت می‌شوم؟

شمعدانی در باد می‌رقصد. تکه‌ای از من در کودکی‌ام جا مانده؛ در آن حیاط با دیوارهای کاهگلی و پنجره‌های با چارچوب آبی و درخت مو و شاخه‌های یاس و گلدان‌های شمعدانی مادربزرگ و گلدان عطر چای و گل‌های ناز و اطلسی و صدای قدقد مرغ‌ها و مع‌مع بزها.

غروب نزدیک است. روی تخت چوبی وسط حیاط نشسته‌ام بی‌زمان و بی‌مکان. قارقار، خبردار. خفاش‌ها شیرجه می‌روند و من پشه‌بند را پهن می‌کنم. با من از لذت نگو. تو چه می‌دانی که لذت چیست؟ حس امنیت در آغوش خورشید و نم‌نم باران و طبیعت. از درون تنها اما امن در آغوش خدا.

امروز ظهر اینجا هم در میانه‌ی آفتاب، باران گرفت. بارون میاد شرشر پشت در هاجر. مریم از همه زرنگ‌تر بود. کفش‌ها را در آورد، پاچه‌های شلوار را بالا داد و شروع کرد به رقصیدن زیر قطرات باران. بعد تینا بعد یاسی؛ و من نتوانستم خودداری کنم. صحنه من را پرت کرده بود به چهل سال قبل. باران زود تمام می‌شود و تینا با فواره‌ی شلنگ آبی که سربالا روی سرمان نگه داشته، جبرانِ کم‌کاری ابرها را می‌کند.

گفتی لذت را فراموش کرده‌ام. هیچ می‌دانی از آن روز خیلی لذت‌هایم را دوباره کشف کرده‌ام؟ مثلا فهمیده‌ام که با عطر گل محمدی و خیلی بوهای دیگر برای دقایقی از این عالم جدا می‌شوم. لذت یعنی با سرانگشتانت برگ‌های عطر چای را نوازش دهی و بعد تا چند دقیقه عطر آن را عمیقا نفس بکشی؛ لذت یعنی لب حوض خم شوی و آن تک‌پونه‌ای که سرسختانه از لای سنگ‌ها بیرون آمده را بو بکشی.
لذت یعنی عطر برگ چای، عطر پونه، عطر رزماری، عطر مرزه و عطر گل‌های یاس.

لذت یعنی استکان کمرباریک چای را لب حوض بگذاری و با ولع، رقص اشعه‌های خورشید از میان آن را تماشا کنی. لذت یعنی با انگشتانت در آب حوض، سایه‌بازی کنی. لذت یعنی غرق شدن در بودن؛ لذت یعنی رقصِ شوق؛ لذت یعنی فقط بودن.

لذت یعنی به بهانه‌ی تمرین، در آن خنکای لطیف اول صبح، دقایقی در سکوت بنشینی و سرمست شوی. لذت یعنی در فاصله‌ی میان تمرین‌ها، به قاب چوبی آن پنجره‌ی نیمه‌باز با شیشه‌های رنگی و تصویر آبی آسمان و شاخه‌های مو در آن، خیره بمانی.
لذت یعنی در سکوت و با چشمان بسته نشسته باشی و ناگهان مرغی از میان همان پنجره به داخل بپرد و با سر و صدا در میان جمع رژه برود. لذت یعنی تا ساعتی از به یادآوری آن پر از شعف درونی شوی و منتظر پق خنده‌ی نفر بعدی تا با او همراه شوی.

لذت یعنی نشستن در ایوان و تماشای پرده‌ی گلداری که از درب چوبی نیمه‌باز اتاق احمد و ماه سلطان به بیرون سرک می‌کشد. لذت یعنی دیوار کاهگلی و گلدان‌های سفالی و برگ‌های توت و چادرشب‌های پهن شده زیر درخت توت. لذت یعنی چلچله‌ای که هر از گاهی روی شاخه می‌پرد. لذت یعنی آن کاشی‌های سورمه‌ای با نقش‌های گل آبی که بهشت را به یاد می‌آورد.

لذت یعنی آن کوچه‌های باریکِ تو در تو با دیوارهای کاهگلی تا آرامگاه شیخِ خرقان.
لذت یعنی کنار پای پیر خرقان بنشینی و از آن بالا، آسمان و شهر و ابرها را نظاره کنی. دستش را بگیری و از این صمیمیت و عشق، غرق امنیت شوی. لذت یعنی از همان جا به ماه و ناهید در آسمان شب خیره شوی.

لذت یعنی خودت باشی بدون ترس از تذکر و ایراد که «هر که در این سرا درآید، نانش دهید و از ایمانش مپرسید؛ چه آن کس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد».

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از عکاسی یکی از همسفران از مقبره پیر خرقان.

📍پی‌نوشت ۲: فایل صوتی دلنوشته در ادامه‌.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *