(ناهیدنامه 0016 – ۱۴ خرداد ۱۴۰۰)
در زمستان ۹۹ روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. یک بحران ذهنی را تجربه کردم. حالا که با یک سطح بالاتر از خودشناسی به مسئله نگاه می کنم، به خوبی می توانم واقعه را ریشه یابی کنم. اول، همراستا نبودن مسیر شغلی که در حال طی آن بودم با چشم انداز و ماموریت شخصی. دوم، بیکار ماندن استعدادها و نقاط قوت. و ضربه نهایی با زیر پا گذاشته شدن ارزشهای من از جمله صداقت و شفافیت و اعتماد وارد شد.
در ضمن بحران و مکالماتی که رد و بدل شد، حرفهایی زدم که برای خودم شوکه کننده بود و برایم سوال می شد که آیا این واقعا حرف و خواسته من بوده است؟ تا این که مهمترین سد که خودم بودم شکست و تصمیم گرفتم من واقعی را بیقضاوت بپذیرم.
مسلم است که بحران یک شبه ایجاد نشد. اما در پاسخ به سوال مدیریت شرکت که چرا آنقدر سکوت کردم تا کار به جاهای باریک بکشد، و این که چرا مسئله را زودتر مطرح نکردم، احتمالا دلیل آن شفاف و واضح نبودن مشکل و صورت مسئله برای خود من بوده است. من فقط از روی حال و سطح انرژی خود میدانستم که مشکلی وجود دارد اما آن را به موقع جدی نگرفتم.
تا جایی که می دانم و در همکاران هم دیدهام، اگر در مواجهه با بحران یک همکار، به قدر کافی همدلی و مکالمه سازنده صورت نگیرد، معمولا منجر به قطع همکاری با خاطره بد میشود و شاید فرد دچار بحران هم تا مدتها نتواند مشکل را به خوبی ریشهیابی کند. فکر میکنم در زمانی که کارمند منفعل میشود، با فرمها و جلسات روتین ارزیابی و بازخورد، میتوان کمک کرد که مشکل و مسئله به موقع شناسایی شود. البته که مدیر هم باید خصوصیات یک coach را داشته باشد یا از یک coach کمک گرفته شود.
📍پی نوشت: صبر و روحیه همدلی مدیریت باعث شد تا این فرصت را داشته باشم که دوباره بر اوضاع مسلط شوم و کنترل و مسئولیت امور را در دست بگیرم. و با شناخت بهتری که نسبت به خود پیدا کردم، به یک راهکار برای حل مشکل برسیم.

