وقتی بدن راه را نشانم داد

(ناهیدنامه 0254 – ۵ مهر ۱۴۰۵)

دو سال پیش، وقتی متوجه نوع کارکرد ذهنم و چگونگی ایجاد اضطراب و دستاوردطلبی در آن شدم، به دنبال راهی برای آرام کردنش بودم. تصمیم گرفتم تغییراتی در برنامه‌ی زندگی‌ام بدهم.

اول از همه به فکر افتادم پیلاتس را که بیش از ده سال دنبال کرده بودم، با یک فعالیت بدنی-ذهنی جایگزین کنم. از بادی‌بالانس شروع کردم و همزمان تایچی را تجربه کردم تا این‌که آیینگر یوگا به جانم نشست و انتخابش کردم.

دوستی سماع را پیشنهاد داد و گفت هر رقص چرخشی که ارتباط پا با زمین در آن زیاد باشد، می‌تواند برایم مفید باشد. در اسفند ۱۴۰۳ سماع را شروع کردم. نه هدف عرفانی عجیب‌وغریبی داشتم و نه قصد نمایش و خودنمایی.

در سماع بود که متوجه شدم چقدر انقباض‌های تنی دارم؛ و بعد دیدم این انقباض‌ها فقط در بدنم نیستند، بلکه الگویی از شیوه‌ی بودنم در زندگی‌اند. ترس‌ها و انقباض‌هایم را می‌دیدم: گردن و شانه‌ای که سفت بود، ترسی که هنگام چرخش یا خم شدن به سراغم می‌آمد، و فکری که حتی در حال چرخیدن به هر سو می‌رفت.

کم‌کم در آن جمع متوجه شدم که نیت و هدف من با بسیاری از آدم‌های آنجا متفاوت است و همین گاهی در من دافعه ایجاد می‌کرد. اما خوشحالم که در مسیر ماندم و به روزهای شیرین‌تر رسیدم.

شش ماه از شروع سماع گذشته بود که در یک خلوت‌نشینی، بدنم بی‌قرار شد. بی‌قراری عجیبی بود؛ طوری که دلم می‌خواست خانه و زندگی را رها کنم و سر به ناکجاآباد بگذارم.

حسی در درونم می‌گفت باید کاری برای زنانگی‌ام بکنم و پیشنهادهایی مثل ساز، آواز یا رقص پیش رویم می‌گذاشت.

شاید برای دیگران چندان عجیب نباشد، اما برای من که در خانواده و فامیلی دور از هنر و آواز و موسیقی و رقص بزرگ شده بودم، بسیار غریب بود. در یکی از همان روزهای بی‌قراری، ویدئویی از رقص معاصر دیدم. پیش‌تر هم مشابه آن ویدئو را دیده بودم، اما خودم را فرسنگ‌ها دور از آن فضا می‌دیدم و سریع از آن می‌گذشتم. آن روز اما ویدئو میخکوبم کرد؛ همراه با این صدای درونی که می‌گفت: «باید در این دوره ثبت‌نام کنی.»

اولین جلسه را خوب به خاطر دارم. کمی زودتر رفته بودم و برای مربی از تاریخچه‌ی خانوادگی‌ام گفتم؛ از خانواده و فامیلی که گویی با بدن و احساسات میانه‌ای نداشته‌اند. و با این سوال که: «آیا اصلا امیدی هست؟»

آن یک ساعت را انگار در ابرها سیر می‌کردم. هرچند سختی و فشار جلسات اول برایم کم نبود، بدنم حسی از رهایی و شوق زندگی را تجربه می‌کرد که مدت‌ها بود تجربه‌اش نکرده بودم.

همان‌جا بی‌قراری بعد از خلوت‌نشینی فروکش کرد و فهمیدم به جواب رسیده‌ام. نیازی به ترک شهر و خانه نبود. امنیت و رهایی را در بدن خودم پیدا کرده بودم.

شش ماه بعد، رقص ایرانی را هم شروع کردم.

خب، هر رقصی شخصیت خاص خودش را دارد. سماع برای من با حس احترام، نظم، ابهت و ساختار همراه است. رقص ایرانی با لطافت، ناز و ملاحت؛ و رقص معاصر، که بیش از همه با روح و روانم سازگار است، خودِ زندگی است.

در رقص معاصر بود که جسارت ابراز و بیان احساس را پیدا کردم. رقص معاصر بیش از هر چیز ساختارها را برایم درهم شکست و مرا از حصار محدودیت‌های درونی‌ام بیرون کشید.

در این مسیر، ذهن هم بیکار نبود و گاهی تله‌هایی برایم ایجاد می‌کرد. یادم هست جایی از مسیر احساس کردم دیگر آن شوق اولیه را ندارم. وقتی دقیق‌تر شدم، ریشه‌اش را در مقایسه با هم‌کلاسی‌ها و همان دستاوردطلبی همیشگی پیدا کردم.

به خودم یادآوری کردم که مسیر مهم است، نه مقصد؛ و من به دنبال هیچ هدف خاصی نیستم. کمی زمان برد، اما توانستم از تله‌ی ذهن بیرون بیایم.

اینجا بود که دیدم ذهن می‌تواند حتی رقصی را که برای من نماد رهایی و بی‌انقباضی است، تبدیل به منشا استرس و خودانتقادی کند.

حتی در فضای رقص و سماع، و به‌خصوص در صفحات اینستاگرام، آدم‌هایی را دیدم که به دنبال نمایش خود یا رسیدن به مقام و مرحله‌ای بودند. انگار انجام دادن کار، به‌عنوان بخشی از زندگی و خودِ زندگی، برای ذهن دستاوردطلب کافی نیست. لذت از مسیر و خودِ لحظه برایش کفایت نمی‌کند؛ باید چیزی به دست آورد، به جایی برسد، بهتر شود، دیده شود.

در مورد خودم دیدم که بهترین کیفیت حضورم زمانی است که از هر مقصدی رها باشم؛ وقتی در لحظه‌ام و رقص را فقط به خاطر شوق رقصیدن می‌رقصم.

در این یک سال و نیم، رقص برای من درس زندگی بوده است: رهایی از انقباض‌ها و ترس‌ها، گشودگی، در لحظه بودن، بیدار شدن هوش بدنی، ارتباط با احساسات، جسارت ابراز، افزایش خلاقیت، شنیدن درست موسیقی، هماهنگی با خود و با عوامل محیط و هم‌رقصان.

این روزها می‌رقصم، چون رقص بخشی از معنای زندگی‌ام شده است.

و حالا حتی اجزای مختلف زندگی و فلسفه را با رقص صورت‌بندی می‌کنم. انگار رقص برای من دیگر فقط یک فعالیت بدنی یا هنری نیست؛ به زبانی برای فهمیدن زندگی تبدیل شده است.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *