از ندانستنِ شدن

(مدرسه شدن0001 – ردّ جست‌و‌جو 1 – 29 شهریور 1405)

ردّ جست‌وجویی برای یافتن معنای شدن

در ۲۴ سالگی، وقتی وبلاگی به نام «شدن» ایجاد کردم، هنوز نمی‌دانستم این واژه سال‌ها بعد به یکی از مهم‌ترین دغدغه‌ها و پرسش‌های زندگی‌ام تبدیل خواهد شد؛ واژه‌ای که امروز بخش زیادی از شبانه‌روزم را به اندیشیدن درباره‌ی آن می‌گذرانم.

دقیقا یادم نیست چرا این نام را انتخاب کردم. اما به خاطر دارم که در همان سال‌ها وبلاگی به نام «تجربه‌ی بودن» از محمود مقدسی را دنبال می‌کردم. تقریبا هم‌سن‌وسال بودیم و برای هم کامنت می‌گذاشتیم. همان زمان بود که برای نخستین بار این پرسش در ذهنم شکل گرفت:

کدام‌یک اصالت دارد؛ بودن یا شدن؟

آن روز نمی‌دانستم این پرسش قرار است سال‌ها در جایی از ذهنم بماند و نزدیک به دو دهه بعد، دوباره به شکلی جدی‌تر به سراغم بیاید.

 

✨پیش از آنکه «شدن» را بفهمم

سال‌ها گذشت و جریان زندگی من را در گردباد خودش فرو برد. بسیاری از دغدغه‌های فلسفی و وجودی‌ام به حاشیه رفتند. اما اگرچه آن پرسش را دیگر به یاد نداشتم، چیزی از جنس همان «شدن» همچنان در زندگی‌ام جریان داشت.

در تمام آن سال‌ها چند ویژگی با من بود: بی‌قراری، میل و عطش بسیار به یادگیری، جا نشدن در چارچوب‌های از پیش تعریف‌شده، ناتوانی در سکنی گزیدن، تنوع‌طلبی و میل مداوم به تغییر.

از جایی به بعد متوجه شدم که با بسیاری از اطرافیانم فرق دارم. نمی‌توانستم مثل آن‌ها یک شکل از زندگی را انتخاب کنم و در آن بمانم. بارها خودم را بابت این نوعِ بودن سرزنش کردم، اما در نهایت چاره‌ای جز دنبال کردن آن کشش درونی نداشتم.

در طول زندگی، تغییرات درونی شدیدی را در باورها، نگرش‌ها و شیوه‌ی بودنم تجربه کردم؛ تغییراتی که دیگر واژه‌هایی مثل «رشد» و «تغییر» برای توصیفشان کافی به نظر نمی‌رسیدند.

در نوشته‌های سال‌های ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ بارها از «تحول» و «تولد دوباره» نوشتم. این تغییرات بنیادی برایم شبیه زایمان بودند؛ زایمانی همراه با درد. هر بار فشار شدیدی را تجربه می‌کردم و در پایان، باورها، سبک زندگی، شبکه‌ی ارتباطی و حتی دوستانم تغییر می‌کردند؛ گویی باید بعد از هر تحول، زندگی را از صفر بنا می‌کردم.

حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم این تجربه‌ها خیلی زودتر آغاز شده بودند. تا جایی که به خاطر دارم، نخستین بار در ۱۷ سالگی و بار دوم در ۱۹ سالگی، چنین تحولات عمیقی را از سر گذراندم.

در آن سال‌ها، واژه‌هایی مثل تغییر، جست‌وجو، رشد، یادگیری، تحول، تولد و آفرینشِ دوباره با زندگی من درهم‌تنیده بودند.

اما هنوز «شدن» برایم یک مفهوم روشن نبود.

آن را زندگی می‌کردم، بی‌آنکه بدانم چیست.

 

✨در جست‌وجوی تعالی

در حدود ۴۰ سالگی، واژه‌ی دیگری به تدریج در مرکز اندیشه‌ها و ارزش‌هایم قرار گرفت: تعالی.

دیگر فقط یادگیری برایم کافی نبود. از خودم می‌پرسیدم: آیا هر یادگیری ارزشمند است، یا یادگیری‌ای که رو به تعالی باشد؟ آیا هر تغییری ارزشمند است، یا تغییری که من را از وضعیت پیشینم فراتر ببرد؟

تعالی برای من رنگی معنوی داشت. انگار چیزی گم‌شده و فراموش‌شده را دوباره پیدا کرده بودم؛ چیزی که ریشه‌هایش را در تجربه‌ای می‌دیدم که در ۱۹ سالگی، برای مدتی کوتاه و در شکلی بسیار خفیف، از سر گذرانده بودم: تجربه‌ای شبیه یگانگی با هستی.

آن تجربه برایم چنان عمیق بود که بعدها زندگی هیچ‌وقت قابل مقایسه با آن روزها نبود. بازگشت به آن جنس از بودن، به یکی از بزرگ‌ترین آرزوهای زندگی‌ام تبدیل شده بود.

در آن دوره، تعالی برای من معنایی مشخص پیدا کرده بود: هر رشد، یادگیری یا تحولی که من را به تجربه‌ی یگانگی با هستی نزدیک‌تر کند.

اما همین تعریف، به تدریج پرسش دیگری را روبه‌رویم قرار داد.

با خودم می‌گفتم: این همه تلاش و تقلا، حرکت، هدف‌گذاری و برنامه‌ریزی سالانه و فصلی به کجا رسید؟ چه اثری داشت جز اینکه بیشتر و بیشتر حرکت کنم، بدون اینکه لزوما به آن چیزی که می‌خواستم نزدیک‌تر شوم؟

این همه حرکت و یادگیری، معنویت را در من بیشتر نکرده بود و من را به آن تجربه‌ی یگانگی نزدیک‌تر نکرده بود.

مربی‌ام هم باور داشت که همیشه تقلا و تلاش بیشتر به رشد و یادگیری منجر نمی‌شود و گاهی سکون و ایستادن می‌تواند امکان دیگری برای رشد فراهم کند.

این نگاه، توجهم را به چیزی جلب کرد که تا آن زمان کمتر دیده بودم: بودن.

اما هنوز نمی‌دانستم این توجه قرار است من را به کجا ببرد.

 

✨وقتی بودن پررنگ شد

در میانه‌ی همان تحولات اساسی زندگی‌ام و در اوج احساس گم‌گشتگی، با تائو آشنا شدم.

یکی از چیزهایی که در تائو برایم آرامش‌بخش بود، این بود که آنچه اصالت دارد مقصد نیست؛ خود سفر است.

این نگاه برای من که سال‌ها در جست‌وجوی رسیدن بودم، معنای تازه‌ای داشت. کم‌کم خودم را «مسافر» نامیدم؛ کسی که شاید قرار نیست یک بار برای همیشه به ایستگاهی نهایی برسد.

در همان دوره، کوچینگ هم کمکم کرد وضعیتم را از زاویه‌ی دیگری ببینم. سال‌ها خودم را بابت بی‌قراری، تغییر مسیر و ناتوانی در ماندن در یک وضعیت ثابت سرزنش کرده بودم. اما کم‌کم به این احتمال فکر کردم که شاید من آدم ایستگاه نیستم؛ شاید قطارم.

با این حال، این نگاه تازه یک سوی دیگر هم داشت. اگر تمام زندگی فقط حرکت باشد، آیا اصلا جایی برای مکث، دیدن و بودن باقی می‌ماند؟

در اوج آن گم‌گشتگی، دیگر نمی‌توانستم مثل گذشته مدام به دنبال تغییر بعدی باشم. چیزی در من نیاز داشت که بایستد.

«بودن» برایم پررنگ شد و همراه با آن، مفهوم «تماشاگری».

انگار برای مدتی لازم بود بایستم و فقط ببینم؛ نه اینکه بلافاصله چیزی را تغییر بدهم، اصلاح کنم یا به مرحله‌ی بعد بروم.

مدتی کفه‌ی ترازویم را آگاهانه به نفع بودن، سکون، خاموشی و آهستگی سنگین کردم و تلاش کردم وضعیت بودن را در خودم بهتر کنم.

و این تغییر بی‌ثمر نبود. اتفاقا عمیق‌ترم کرد و به نوعی تعالی رساند که پیش از آن تجربه نکرده بودم. در این دوره حتی گاهی به این فکر می‌کردم که شاید «شدن» واژه‌ی اشتباهی است و اصل بر «بودن» است.

جالب اینجا بود که در آن زمان حتی به یاد نمی‌آوردم که سال‌ها قبل، در ۲۴ سالگی، وبلاگی به نام «شدن» ساخته بودم و از خودم پرسیده بودم بودن اصالت دارد یا شدن.

دو واژه دوباره در زندگی‌ام ظاهر شده بودند؛ اما این بار «بودن» پررنگ‌تر بود.

با این حال، هرچه بیشتر بودن را تمرین می‌کردم، متوجه می‌شدم که میل به جست‌وجو، یادگیری و حرکت هنوز در من زنده است و نمی‌توان آن را خاموش کرد.

و همین‌جا بود که «شدن» آرام‌آرام دوباره به دایره‌ی واژگانم بازگشت.

 

✨بازگشت «شدن»

این بار دیگر پرسش من فقط این نبود که «بودن یا شدن؟»

می‌خواستم بفهمم آیا اصلا باید میان این دو یکی را انتخاب کرد.

شاید باید از فعالیتم کم می‌کردم، آرام می‌گرفتم و بودن را تمرین می‌کردم. شاید این میل دائمی به حرکت، نوعی وضعیت معیوب بود؛ محصول انسان مدرن، مدرنیته و جهانی که دائما از ما می‌خواهد تغییر کنیم، بهتر شویم، پیشرفت کنیم و به چیزی تبدیل شویم.

اما از سوی دیگر، نمی‌توانستم میل عمیق خودم به حرکت را انکار کنم.

اگر «شدن» صرفا یک اجبار بیرونی بود، چرا این میل از سال‌ها پیش، حتی پیش از آشنایی‌ام با بسیاری از ایده‌های مدرن، در من حضور داشت؟

از طرفی، مواجهه با دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی انسان و هستی، پرسش دیگری هم برایم ایجاد کرده بود.

آدم‌هایی را می‌دیدم که کفه‌ی ترازو در زندگی‌شان به یکی از این دو سمت سنگین شده بود و همان را وضعیت درست می‌دانستند. برخی از عارفان، تجربه‌ی وحدت و بازگشت به اقیانوس هستی را به‌عنوان مقصدی غایی تصویر می‌کردند.

اما برای من پرسشی شکل می‌گرفت:

اگر قرار بود در نهایت دوباره به همان وضعیت نخست بازگردیم، چرا این سفر آغاز شده است؟

این پرسش، تصویر ساده‌ی من از «شدن» را پیچیده‌تر کرد.

اگر غایت فقط بازگشت است، معنای این همه تفاوت، تجربه، فردیت، رنج، یادگیری و تحول چیست؟

و از سوی دیگر، اگر همه‌چیز فقط حرکت و تغییر است، پس جایگاه بودن، حضور و تجربه‌ی اکنون کجاست؟

حتی در جایی، تصویر دیگری از خدا و هستی در ذهنم شکل گرفت: شاید هستی خود نیز چیزی ایستا و تمام‌شده نباشد؛ شاید در خود هستی نیز بتوان نوعی شدن و گشوده‌شدن امکان‌ها را دید.

هنوز پاسخی برای این پرسش‌ها نداشتم، اما دیگر نمی‌توانستم بودن و شدن را با یک پاسخ ساده از یکدیگر جدا کنم.

این پرسش‌ها من را به سمت مطالعه‌ی گسترده‌تر و مشاهده‌ی دقیق‌تر انسان‌ها کشاند. با رویکردها و آرای مختلف فلسفی، عرفانی و علمی مواجه شدم و کم‌کم رد این دگرگونی را در افق‌های بزرگ‌تری دیدم: در تاریخ باورهای انسان و اسطوره‌ها، در تحول پدیدارها، در نظریه‌ی تکامل و جهان سیستم‌های پیچیده، و در ساحت انتخاب‌ها و تصمیم‌های انسانی در کوچینگ.

در همه‌ی این‌ها چیزی آشنا می‌دیدم.

انگار فقط من نبودم که در حال تغییر و شدن بودم.

انسان‌ها نیز در طول تاریخ «می‌شوند».

باورهایشان تغییر می‌کند، فرهنگ‌هایشان دگرگون می‌شود، شکل‌های زندگی‌شان تغییر می‌کند و امکان‌های تازه‌ای پدیدار می‌شوند.

کم‌کم «شدن» دیگر برایم فقط نامی برای بازآفرینی خودم نبود. تصویر بزرگ‌تری شکل گرفت: شاید خود زندگی، تاریخ و جهان انسانی نیز در نوعی فرایند دائمی پدیدار شدن و دگرگونی قرار دارند.

در آن دوره حتی گاهی به این تصور می‌رسیدم که هر ایستایی و عدم تحولی سرانجام محکوم به نابودی است.

اما امروز نسبت به همین باور هم پرسش دارم.

  • آیا واقعا هر حرکت و تغییری، «شدن» است؟
  • آیا هر تغییری، رشد است؟
  • آیا پیچیده‌تر شدن لزوما به معنای بهتر شدن است؟
  • و آیا شدن همیشه به معنای حرکت به سوی چیزی دیگر است؟

 

✨رقص بودن و شدن

هرچه بیشتر درباره‌ی این موضوع فکر کردم، متوجه شدم دوگانه‌ی بودن و شدن فقط در کتاب‌ها و نظریه‌ها وجود ندارد؛ در درون خود من هم حضور دارد.

مسافر و جست‌وجوگر درونم، میل به حرکت، کشف و افق‌های تازه دارد؛ و تماشاگر درونم، میل دارد بایستد، آرام بگیرد و فقط شاهد باشد.

در این سال‌ها بارها کفه‌ی ترازو را از یک سمت به سمت دیگر برده‌ام. اما حالا که به این مسیر نگاه می‌کنم، مسئله‌ی اصلی دیگر انتخاب یکی از این دو نیست؛ مسئله، فهمیدن رابطه‌ی میان آن‌هاست.

در مسیر این تجربه، یک چیز برایم روشن‌تر شد: وقتی حرکت بدون حضور اتفاق می‌افتد، احتمال به بیراهه رفتن آن بسیار زیاد است.

ممکن است آدم دائما در حال تغییر باشد، اما نداند به کجا می‌رود. ممکن است رشد کند، یاد بگیرد، موفق شود و حتی نسخه‌های تازه‌ای از خودش بسازد، اما در همان حال از خودش و از لحظه‌ی زیسته‌اش دورتر شود.

از اینجا بود که برای من، «شدن» و «تعالی» کم‌کم در حضور و بودن معنا پیدا کردند؛ نه اینکه بودن را در برابر شدن قرار بدهم، بلکه بودن را بستری برای نوعی دیگر از شدن ببینم.

زمانی باور داشتم رشد فقط در نتیجه‌ی تقلا و مواجهه با چالش‌ها اتفاق می‌افتد. با تلنگر مربی‌ام، این باور را زیر سوال بردم و برای مدتی خودم را به بودن و خاموشی سپردم.

در فضای ذهن‌آگاهی و بودن، دوباره متحول شدم؛ اما این بار تحولی از جنسی دیگر. تحولی که نه از فشار برای تغییر، بلکه از ماندن، دیدن و حضور در آنچه هست شکل می‌گرفت. و در عین حال، میل به حرکت هم از بین نرفت.

همین تجربه نشان داد که بودن لزوما توقف نیست و شدن لزوما حرکت شتابان نیست. شاید بتوان در سکون، عمیقا دگرگون شد؛ و در دل حرکت، حضور خود را حفظ کرد.

اما رسیدن به این درک هم به معنای پایان کشمکش نبود. هنوز گاهی ناخودآگاه تلاش می‌کردم خودم را مجبور کنم بین بودن و شدن یکی را انتخاب کنم؛ و هر بار که یکی را برمی‌گزیدم، بخشی از وجودم ناراضی می‌ماند.

همان‌جا بود که پرسشی تازه برایم شکل گرفت:

اصلا چه کسی گفته این دو متضادند؟

شاید خطای من در تعریف بود؛ جایی که این دو را روبه‌روی هم نشاندم. بودن، دیوارِ مقابل شدن نیست؛ و شدن، فرار از بودن نیست. شاید بتوان در کمال حضور، جاری بود و در عین جاری بودن، لنگر انداخت. در دلِ بودن، امکان‌های تازه‌ای برای شدن گشوده می‌شود، بی‌آنکه لحظه‌ی اکنون از دست برود. حتی شاید خود هستی نیز جریانی گشوده از دگرگونی مدام باشد.

هنر، نه انتخاب میان این دو قطب، که آموختن رقص میان آن‌هاست: شدن در عین بودن، و بودن در عین شدن.

و درست همین‌جا بود که پرسش قدیمی، پس از نزدیک به دو دهه، دوباره روبه‌رویم ایستاد.

اما این بار دیگر نمی‌خواستم میان بودن و شدن یکی را انتخاب کنم.

می‌خواستم بفهمم:

اصلا شدن یعنی چه؟

 

 

«مدرسه‌ی شدن» برای من نه پاسخی از پیش‌آماده به این پرسش، که گشودن فضایی است برای ماندن در برابر همین ندانستن؛ مجالی برای هم‌نشینی و کندوکاو در معنای شدن و چگونگی رقص بودن و شدن.

و این نوشته، دعوت به نخستین گام از این مسیر مشترک است.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *