جایی برای غم

(ناهیدنامه 0253 – ۱۷ شهریور ۱۴۰۵)

✨پرده اول

سعی می‌کنم به صحبت‌هایشان بی‌تفاوت باشم، اما نمی‌شود. بغضی را در گلویم حس می‌کنم. آنجا را ترک می‌کنم تا به اتاق پناه ببرم. چند قدم مانده به در اتاق، ناگهان جلویم ظاهر می‌شود و حالم را می‌پرسد. می‌گویم خوبم و ناگهان بغضم می‌ترکد. قبل از آنکه متوجه حال خرابم شود، به سرعت خودم را به اتاق می‌رسانم.

به دستشویی می‌روم و یک دل سیر گریه می‌کنم. دلم شکسته و قصد آرام شدن ندارد. می‌دانم که نمی‌توانم در برنامه‌ی پایانی و در جمع باشم. سریع حاضر می‌شوم و به‌آهستگی آنجا را ترک می‌کنم.

در تمام طول مسیر اشک‌ها جاری می‌شوند و پاکشان می‌کنم.

آرامگاه خلوت است. داخل می‌شوم و بالای سر مقبره می‌نشینم. دور اتاق، آدم‌هایی که نمی‌شناسم نشسته‌اند؛ اما از آن‌ها حس ناامنی نمی‌گیرم. اینجا انگار جایی است که هر کسی می‌تواند، بدون ترس از قضاوت یا دخالت دیگران، خودش باشد. آدم‌ها در سکوت به هم فضا می‌دهند؛ فضا برای خود بودن.

در سکوت می‌نشینم. ذهنم که در تمام طول مسیر در حال تحلیل و نشخوار بود، عجیب آرام می‌شود. نه چشم‌هایم را می‌بندم و نه تلاشی برای آرام کردن ذهن می‌کنم. ذهن خودش آرام گرفته و من فقط هستم.

اشک‌هایم جاری می‌شوند. تلاشی برای متوقف کردنشان یا پیدا کردن دلیل و ریشه‌شان نمی‌کنم. اشک می‌ریزم و آرام می‌گیرم. دوباره اشک می‌ریزم و آرام می‌گیرم…

هیچ‌کس مزاحمم نمی‌شود. اینجا برای همه فضا هست.

بیشتر از دو ساعت می‌نشینم. خیلی سبک‌تر شده‌ام. می‌توانم ساعت‌ها همین‌طور، بی‌فکر، بنشینم.

مقبره دارد آرام‌آرام شلوغ می‌شود. حالا توان مواجهه با آدم‌ها را دارم. جایم را به دیگرانی می‌سپارم که شاید مثل من، نیاز به آغوشی پذیرا و بی‌قضاوت دارند.

✨پرده دوم

می‌گویم: «من با احساس تنهایی‌ام راحت هستم.»

قبلا انگار برایم چیز ناخوشایندی بود، اما حالا، بعد از سال‌ها بودن با آن، دوستش دارم و رابطه‌ی خوبی با آن دارم. هرچند هر از گاهی اتفاقاتی می‌افتد که می‌فهمم هنوز رگه‌هایی حل‌نشده در آن باقی مانده است.

می‌پرسد رابطه‌ام با غمِ همراه آن چگونه است؟ چقدر ظرفیت دارم برای ماندن با آن غم؟

جرقه را می‌زند.

حالا همه‌چیز برایم روشن می‌شود.

سال‌ها تقلا کردم تا راه‌حلی برای تنهایی‌ام پیدا کنم. کارهای زیادی کردم و در نهایت با آن به صلح رسیدم. رابطه‌ام با تنهایی دگرگون شد. حالا تنهایی‌ام نه تحمیلی، که خودخواسته و انتخابی است.

اما با غمِ همراه آن چه کردم؟

هیچ.

انگار فضایی به غم ندادم؛ آن‌طور که شایسته‌اش بود، ندیدمش و از آن میزبانی نکردم.

شاید ناهیدی که می‌خواست قوی بماند، غم را نشانه‌ی ضعف می‌دانست. باید محکم و بااراده و مستقل و تاب‌آور و باپشتکار باقی می‌ماندم.

حالا گزارش‌های احساساتم را به یاد می‌آورم. اضطراب، خشم، بی‌قراری، خستگی، آرامش، شادی… همه حاضر بودند. اما جای غم مدت‌ها بود که خالی بود. و من آن را به این ربط می‌دادم که اتفاق ناراحت‌کننده‌ای در زندگی‌ام رخ نداده است.

حالا می‌دانم دلیلش چیز دیگری بود.

درون من برای حضور غم گشوده و پذیرا نبود و غم، برای خود را نشان دادن، احساس امنیت نمی‌کرد.

این امنیت را تنها در آن فضای خاص، بعد از چند روز خلوت‌نشینی و رقیق شدن درونم، پیدا کرد و خود را نشان داد.

حس‌های تنی‌ام را در آن دو ساعت و بعد از آن به خاطر می‌آورم. حس سبکیِ خاصی که سال‌ها از خودم دریغ کرده بودم.

حالا احساس می‌کنم من هم مثل دوستم لیلا، هدیه‌ام را از این سفر خلوت‌نشینی گرفته‌ام.

شاید هدیه‌ی من، آشتی با غم باشد.

می‌خواهم فضای سینه‌ام را برای غم باز کنم؛ بگذارم بیاید، خودش باشد و در امنیت آنجا بماند.

شاید من هم باید برای غمم، همان جایی باشم که آن آرامگاه برای من بود:

جایی امن، بی‌قضاوت و پذیرا؛

جایی که بتواند بیاید، بنشیند، بگرید و آرام بگیرد.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از غروب خرقان، از بالکن اقامتگاه، تابستان ۱۴۰۵.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *