بودنِ جستجوگر

(ناهیدنامه 0252 – ۸ شهریور ۱۴۰۵)

این بار با یک پرسش آمده‌ام.

سوالی که مدت‌هاست ذهنم را درگیر کرده و حالا چند وقتی است که تمام لحظه‌های بیداری با من است.

صدایی در سرم اکراه داشت که این پرسش را قصد سفرم قرار بدهم. می‌گفت درست این است که چیزی نخواهی و در لحظه باشی. می‌گفت فقط باش.

در نهایت همه‌چیز را به خواست و کشش درونی‌ام سپردم. این بار میلی به فقط بودن نداشت. می‌خواست با سوال باشد.

و من به خواسته‌اش احترام گذاشتم.

 

راجع به جستجوگر درونم با احتیاط با دیگران صحبت می‌کنم. غالبا درک نمی‌شود و مورد قضاوت قرار می‌گیرد. یا با ذهن دستاوردطلب و نتیجه‌گرا یکی دانسته می‌شود.

من اما بعد از سال‌ها طرد کردنش، در تقلا برای شبیه دیگران شدن و مورد پذیرش قرار گرفتن، در این دو سال او را به رسمیت شناختم. در آغوشش کشیدم. و با تمام بی‌قراری‌ای که برایم ایجاد می‌کند، بی‌نهایت دوستش دارم.

تمام حرکت‌ها و شدن‌هایم را مدیون او هستم.

او که هر جا را منزلگاه پنداشتم، ندای بی‌قراری سر داد. که اینجا منزل تو نیست. که این راه، راه حیرانی است. که انتهایی ندارد.

و منِ ترسان را، با قدم‌های لرزان، به جلو هل داد.

تا کم‌کم یاد گرفتم با بی‌پناهی بمانم. با بی‌تکیه‌گاهی. با بی‌منزلگاهی. با ندانستن. با حیرانی.

و با تمام این‌ها زندگی را پاس بدارم.

امروز دیگر نه در پی آرام گرفتن هستم و نه در پی یافتن سریع پاسخ پرسش‌هایم.

جستجوگر درونم صبورم کرده است.

یاد گرفته‌ام که پاسخ نهایی وجود ندارد. پرسشی با پرسشی نو جایگزین می‌شود. و همین لحظه‌ی روشن شدن، همین لحظه‌ای که پرسش بعدی خودش را نشان می‌دهد، برایم سرشار از شوق و وجد است. چنان وجد و شوقی که بودنِ همیشگی با یک بی‌قراری در پس‌زمینه را معنادار می‌کند. رقص شوق و حیرانی.

 

اما این بار چیز دیگری هم برایم روشن شد.

اینکه شاید بودن آن چیزی نیست که سال‌ها تصور می‌کردم. شاید بودن به معنای خالی شدن ذهن نیست. شاید لازم نیست برای بودن، دست از فکر کردن بکشم. لازم نیست پرسشم را کنار بگذارم تا در لحظه باشم.

می‌شود با پرسش بود. می‌شود تمام روز درگیر یک سوال بود و همچنان بودن را تجربه کرد.

با سوال بیدار شوی، با آن روز را بگذرانی و با آن بخوابی. آنقدر با آن بمانی که دیگر لازم نباشد هر لحظه به خودت یادآوری کنی که باید «در لحظه» باشی.

پرسش خودش می‌شود پس‌زمینه‌ی زندگی.

شاید قرار نیست رقص این مرحله از زندگی‌ام با ذهن خالی باشد. شاید قرار است رقصیدن با پس‌زمینه‌ی پرسش را یاد بگیرم.

شاید زمان آن رسیده که از تقلا برای این یا آن وضعیت دست بردارم. تقلا میان جستجوگری و بودن. تقلا میان پرسیدن و سکوت. تقلا برای اینکه یکی را انتخاب کنم و دیگری را کنار بگذارم.

شاید جستجوگری هم کیفیتی از بودن است. شاید این بی‌قراری، چیزی نیست که باید درمانش کنم. شاید باید به آن گوش بدهم. صدای حیرانی و پرسش‌هایم را بلند و رسا و شفاف بشنوم.

و شاید…

شاید لازم نیست جستجوگر درونم را آرام کنم تا بتوانم باشم. شاید کافی است بگذارم باشد. و من هم با او باشم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از اقامتگاه، خلوت‌نشینی، هفته‌ی اول شهریور ۱۴۰۵.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *