(ناهیدنامه 0212 – ۱۱ مرداد ۱۴۰۴)
✨میگوید هر احساس ناخوشایندی پیامی با خود حمل میکند. در آغوشش بگیر و در برابر آن مقاومت نکن. مقاومت اجازه نمیدهد که پیام را دریافت کنی.
✨چندین سال است که در چرخههایی درگیر احساسات ناخوشایند مزمن و طولانی مدت میشوم. هریک آنقدر ادامهدار میشوند و فشار میآورند تا در نهایت چارهای بیاندیشم.
✨احساس غم که سالها قبل به خاطر شرایط ایران شروع شد، محرک من در تمام این سالها بود. بسیاری از به در و دیوار زدنهایم در تلاش برای اثرگذاری بر این شرایط بود شاید که بتوانم وضعیت جهان اطرافم را کمی بهتر از قبل کنم. آنقدر به در بسته خوردم تا این که در نهایت معنای اثرگذاری و فلسفه و نوع نگاهم به زندگی بسیار تغییر کرد.
✨در دورانی تنهایی را با تمام وجود زندگی کردم؛ آنقدر فشار آورد تا باعث شد ارتباطاتی جدید با آدمهای همقبیلهای شکل بدهم؛ کسانی که معاشرت و همراهی با آنها من را سرشار از بودن و شوق میکند. این آدمها من را بسیار رشد دادند و زندگی را برایم معنادارتر کردند.
✨احساس شدید و طولانی مدت گمشدگی باعث شد بالاخره با تمام مسیر گذشته خداحافظی کنم و به دنبال مسیر درست و معنای زندگی باشم. و حالا هرچند هنوز یک مسافر جستجوگر هستم، اما دیگر اثری از آن احساس در من نیست.
✨احساس تنگی و محدودیت و خفهشدگی که بارها در طول مسیر تجربه کردم، من را با ناهیدی مواجه کرد که آزادی برایش خیلی مهم بود و در سیستمها جا نمیشد. تا جایی پیش رفتم که فهمیدم مهمترین خواستهی من، آزادی معنوی است و تمام فعالیتهایم را در راستای این قطبنما هماهنگ کردم.
✨پذیرش احساس اضطراب وقتی که در ابتدا تشخیصش دادم، کار راحتی نبود. قضاوتش میکردم و احساس ضعف و ناکافی بودن به من میداد. آنقدر خودنمایی کرد تا این که ریشههای آن را در چند نسل تشخیص دادم و فهمیدم درگیر مفهوم «زمان» بودن که از من غیراصیل میآید، منشا آن است؛ آنجا که به اشتباه به جای مسیر به مقصد تمرکز میکنم.
✨احساس ترس و ناامنی باعث شد به این پذیرش برسم که هیچ چیزی در این جهان پایدار و قابل اتکا نیست. یاد گرفتم که ذات ناپایدار جهان را ببینم و خودم پناه امنی برای خود در شرایط سختی باشم.
✨احساس خشم زمانی تمام وجودم را فرا گرفته بود و درد آن در قفسه سینهام میپیچید. کلافه و سردرگم بودم و نمیدانستم با آن چه کنم. تحمل آن در درون و تلاش برای حفظ ظاهر کار راحتی نبود.
وقتی که از شماتت خودم به خاطر حضور خشم دست برداشتم و به کودک درون بابت آن حق دادم، به صورت واژگان بر صفحات کاغذ نشست. ناهید را به خاطر آنچه بر او گذشته بود، در آغوش کشیدم و بعد کاغذها را پارهپاره کردم. رفتار جراتورزانه را یاد گرفتم تا مانع انباشت دوباره خشم شود.
✨نمیدانم بعد از این چه احساساتی در انتظار هستند تا سر بر آورند. چه بسا همین احساسات هم در چرخههایی دوباره و دوباره ظهور کنند.
این روزها از پدیدار شدن آنها، ناراحت، شرمگین، هول و مضطرب نمیشوم؛ دیگر برای رهایی از آنها تقلا نمیکنم. به قول یک بزرگ، بودن با هیچ احساسی ما را نمیکشد. حالا دفتر شکرگزاریام را برمیدارم و بعد از نوشتن احساس، بابت وجود آن و پیامی که احتمالا با خود دارد و قرار است من را رشد دهد، سپاسگزاری میکنم. فقط با آن میمانم تا زمانی که کارش را بکند و خود به خود کمرنگ و محو شود.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به برزک کاشان، اردیبهشت ۱۴۰۴.

