جام جم درون؛ سفر به سوی عشق و بودن

(ناهیدنامه 0213 – ۲۴ مرداد ۱۴۰۴)

✨پرده اول

زمان در «اینجا» و «اکنون» متوقف شده است. بعد از سال‌ها دوباره طعم لذت را میچشم بی آن‌که برای این تجربه تقلا کنم.
حس امن بودن را در اینجا تجربه می‌کنم. فضا و آدم‌ها به من حس امنیت و آرامش می‌دهند. دلم می‌خواهد ساعت‌ها در سکوت اینجا بنشینم. بی هیچ کلمه‌ای …

واژه و احساس «امن بودن» برایم پررنگ شده است. سعی می‌کنم آدم‌های امن در سفر زندگی‌ام را بشمارم. بسیار بسیار اندک و به زحمت و با اغماض به تعداد انگشتان دستانم می‌رسند.

نقاط اشتراک آن تعداد اندک را می‌نویسم:
شنوا + بی‌قضاوت + محرم + پذیرا + همدل + حامی + بخشنده + مثبت + خیرخواه

برای من تمام این‌ها در واژه‌ی «عشق» خلاصه می‌شود. آدم‌های امن، فرمان زندگی را به دل‌هایشان داده‌اند؛ در حضورشان می‌توانی خود خودت باشی با تمام استعدادها و نقاط قوت و ضعف و محدودیت‌ها و احساسات و ترس‌هایت؛ به تمامی تو را می‌شنوند و هر لحظه نگران نیستی که الان قضاوتت می‌کنند یا از گفته‌هایت بر علیه خودت استفاده خواهند کرد؛ انرژی مثبت عشق از آن‌ها ساطع می‌شود‌.

دلم برای آدم‌های بی‌پناه زمین می‌سوزد. دوست دارم ارزش «عشق و امن بودن» را بیش از پیش زندگی کنم؛ هم برای خود و هم برای دیگران.

✨پرده دوم

می‌گوید قلب برای زندگی کافیست. حرفش را می‌فهمم. سال‌ها آدم‌هایی که در سر زندگی می‌کردند، نقش آدم‌های ناامن زندگی‌ام را بازی کرده‌اند. آن‌ها برده‌ی مفاهیمی چون موفقیت و هوش و رقابت و دستاورد و موقعیت اجتماعی و نقش‌ها و رسوم و سنت‌ها و پارادایم‌ها بودند و ناخودآگاه من را هم به این بردگی فرا می‌خواندند؛ و من در جستجوی گمشده‌ای بودم که نمی‌فهمیدمش و حالا معما برایم حل شده است‌.

هنوز خیلی کار دارم برای زدودن زنگارهایی که در این سال‌ها قلبم را احاطه کرده‌اند. نشانه‌های شروع فرایند را حس می‌کنم.

✨پرده سوم

شروع به نواختن سنتور می‌کند. نسیم لابلای شاخه‌های درخت کهنسال شاتوت می‌پیچد. گویی ضربات مضراب بر قلبم نواخته می‌شوند؛ ذهن خاموش شده است. من فقط هستم …

✨پرده چهارم

سه روز خلوت‌نشینی تمام می‌شود. از خودم تشکر می‌کنم که جرات‌ورزی کردم و از خانه و خانواده دل کندم. این سفر بهترین سفرم در تمام این سال‌ها بود؛ هدیه‌ای بود به خودم. معنای زندگی برایم حتی بیشتر از قبل تغییر کرده است. به تغییر بیشتر در سبک زندگی‌ام و سفرهای تنهایی بیشتر فکر می‌کنم. سفرهایی فارغ از دویدن و عجله، به دور از نقش‌ها و مسئولیت‌ها، سفرهایی برای آهستگی و بودن در جوار آدم‌هایی امن که معنی آهستگی را فهمیده‌اند.

به شروع‌های دیگری فکر می‌کنم، شاید ساز شاید آواز شاید کار با چوب و شاید رقص…
و این بار برای خود بودن حتی بیشتر از قبل حاضرم هزینه بدهم. دوباره انرژی زنانه درونم تمنای بروز دارد و من بیش از قبل آمادگی غلبه بر ترس‌های درونی و دور انداختن ارزش‌های حاکم بر جهان آکنده از انرژی‌های مردانه را دارم.

«سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است
طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد»
(دیوان حافظ)

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از اتاق آبی و حیاط و درخت شاتوت.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *