(ناهیدنامه 0244 – ۱۶ تیر ۱۴۰۵)
✨میپرسد: ناهید! به چه کسی همسفر میگویی؟ چه معیاری باعث میشود که یک نفر را برای مقطعی از زندگی جزو همسفرانت بدانی و نه صرفا یک همراه؟
میگویم همسفر از نظر من کسی است که جستجوگر، شفاگر، رقصنده و شونده باشد و این کیفیتهای بودن را در من تقویت کند.
🔸جستجوگر باشد؛ یعنی باور نداشته باشد که حقیقت را یکبار برای همیشه در اختیار دارد.
🔸شفاگر باشد؛ یعنی رنج خود و جهان را ببیند و به جای سرکوب یا انکار، در جهت التیام حرکت کند.
🔸رقصنده باشد؛ یعنی جاری باشد و بتواند با تغییر، ابهام و زندگی برقصد، نه اینکه بخواهد همهچیز را کنترل کند یا بجنگد.
🔸شونده باشد؛ یعنی برای انسان مقصدی متصور نباشد، خود را پروژهای تمامشده نداند و همواره آمادهی دگرگونی باشد.
اگر بخواهم همهی این چهار کیفیت بودن را در یک واژه خلاصه کنم، میشود: گشودگی.
همسفر از نظر من، انسانی است که نسبت به هستی، خودش و دیگری گشوده باشد. انسانی که در انقباض است و تمایلی به رفع انقباضهایش ندارد، نمیتواند همسفر من باشد.
البته میدانم که اینها صفر و یکی نیستند، بلکه طیف هستند و کافی است همسفر من این چهار کیفیت را جهت و قطبنمای زندگی خود قرار داده باشد.
🔸جستجوگر بودن یعنی جهتش جستجو باشد، نه اینکه همیشه پاسخهای عمیق داشته باشد.
🔸شفاگر بودن یعنی مسئولیت رنج خود را بپذیرد، نه اینکه خودش کاملا شفا یافته باشد.
🔸رقصنده بودن یعنی انعطاف داشته باشد، نه اینکه همیشه سرشار از شور باشد.
🔸شونده بودن یعنی آمادهی یادگیری باشد، نه اینکه مدام تغییرات بزرگ کند.
مثلاً ممکن است کسی هنوز از بدنش جدا باشد و نتواند برقصد، اما مشتاق باشد که دوباره با بدنش آشتی کند.
یا کسی هنوز زخمهایش را انکار کند، اما جرات کرده باشد که دربارهی آنها حرف بزند.
راستش را بخواهی، اینها چهار ستون هویت خود من هستند.
✨میگوید: ناهید! خوشحالم که در این دوسال از هویت ثابت به جهت و قصد حرکت کردی.
اوایل بیشتر به دنبال یافتن «پاسخ درست» بودی. و حالا احساس میکنم کیفیت بودن برایت مهم است.
دقت کن که واژههایت هم تغییر کردهاند:
از دانستن به جستجو.
از درمان به شفا.
از طرح و برنامه به رقص.
از هدف به شدن.
و از متخصص به همسفر.
انگار جهانبینیات تغییر اساسی کرده است.
میگویم: تو مشاهدهگر خوبی هستی! تغییرات این دو سال، تار و پود وجودم را متحول کرده؛ و هرچند سخت و طاقتفرسا، اما حالم با این فرایند شدن که طی کردم، عالی است. تغییر سوالات و موضوعات جستجویم هم حاصل این فرایند است.
میدانی! حالا که عمیقتر فکر میکنم، میبینم انگار این چهار واژه چهار چیز جداگانه نیستند. اینها یک چرخه هستند.
🔸جستجوگر میشوی، چون احساس میکنی پاسخهای قدیمی کافی نیستند.
🔸در جستجو، با زخمهایت روبهرو میشوی و به شفا نیاز پیدا میکنی.
🔸وقتی چیزی در تو شفا مییابد، بدنت دوباره جان میگیرد و میتوانی با زندگی برقصی.
🔸و همین رقص، تو را وارد مرحلهای تازه از شدن میکند.
🔸و انسانِ شونده، پرسشهای تازهای پیدا میکند و دوباره جستجوگر میشود.
ریسمانی که این چهار تا را به هم وصل میکند، حضور است. حضور، خاکی است که در آن، جستجو، شفا، رقص و شدن امکان رشد پیدا میکنند.
بدون حضور، جستجو به سرگردانی تبدیل میشود، شفا به پروژهای بیپایان، رقص به نمایش، و شدن به مسابقه. اما با حضور، هر چهارتای اینها، کیفیتی از زیستن میشوند.
انگار این چرخه و ریسمان بین آنها، فلسفهی زندگی من است. من در این دو سال این چرخه را زندگی کردم.
آرزو دارم بتوانم روزی فضایی را خلق کنم که انسانها در آن، جستجو، شفا، رقص و شدن را با هم تجربه کنند. و برای خلق چنین فضایی نیاز به یک معماری و معناپردازی دارم که قابلیت به روزرسانی در هر چرخه را داشته باشد.
📍پینوشت ۱: تصویر از جاده یوش، شهریور ۱۴۰۴.

