(ناهیدنامه 0225 – ۱۳ آذر ۱۴۰۴)
✨پرده اول
میگوید: «عشق، نقطهی نهایت و اوج رویا و آرزوی خود است؛
و عاشقی تلاشی برای تحقق یافتن و رسیدن به آن نقطهی خود.»
میپرسم اگر رویا و آرزویی نداشته باشم، چه؟ اگر رویاهایم را گم کرده باشم؟ اگر رویایی غیراصیل را به جای رویای حقیقی خود به اشتباه دنبال کنم؟ از کجا بفهمم آنچه تصور میکنم، درست است و من را به سوی عشق میبرد؟
میگوید آن رویای به ظاهر نادرست هم بخشی از مسیر عشق است و باید تجربه شود. عشق در هر لباسی میتواند ظاهر شود. راه در هر مرحله، خود را به صورت رویاها و آرزوهایی در مسیر مینمایاند؛ یکی دنبال میکند و دیگری بیتوجهی میکند. یکی در پی آن میرود و لذت میبرد، دیگری با زجر و درد و عذاب آن را دنبال میکند و خود، راه را سخت میکند.
✨پرده دوم
میگوید: «راه و نشانهها آخر ما را راهی کابارهها میکنند.»
میخندم و آن صحنه را تصور میکنم. تمام مسیرهایی که هر یک از ما آمدهایم را به خاطر میآورم.
میگویم چه باک اگر راه عشق خود را اینگونه مینمایاند. تا اینجا که خود را به تمامی به او سپردهام و بعد این نیز چنین خواهم کرد.
✨پرده سوم
میگوید: «ناهید! تو را میبینم که چند سال بعد روی صحنه هستی».
هرگز چنین تصویری از خود نداشتهام…
اما چشم میبندم و اجازه میدهم که آن تصویر در من ریشه بدواند. تصویر را دوست دارم اما نه به تنهایی…
میگویم گویا رویای پنهانم حضور روی صحنه است اما نه تنها بلکه بصورت جمعی همراه شماها.
این روزها انگار آن تصویر اولیه که در ذهن او زاده شد، دارد آرامآرام به رویای جمعی ما بدل میشود و در میانهی گفتگوهایمان جا باز میکند. این سیر را دوست دارم.
✨پرده چهارم
میگویم توجه کردید که از آن نقطهی آشنایی در کلاس فلسفه، چه مسیری را طی کردیم؟ از فلسفه شروع کردیم و آخر هر کدام سر از کلاس رقص و آواز در آوردیم. همه به تاخت این مسیر را آمدیم و فقط استاد جا ماند.
میگوید بعضیها راهبر خوبی هستند اما روندهی خوب نیستند. راه را نشان میدهند اما خود جسارت زیستن و تجربه را ندارند. شاید استاد ما هم از همین دسته آدمها بود.
اما ما روندههای خوبی بودیم. ما فیلسوفان مذاق، در عین این که در پی حقیقت، صبحانههای کتابخوانی خوبی داریم، تیم هنری خوبی هم میشویم و دنیا را میترکانیم!
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به بعد از کارگاه از روایت قربانی به روایت خالق؛ نورخونه؛ پاده؛ آبان ۱۴۰۴.

