(ناهیدنامه 0224 – ۷ آذر ۱۴۰۴)
میگویم الگوهای فکری و رفتاری و تاریکیهای بسیاری را در خودم شناسایی کردم و دیدم که چگونه نسل به نسل به من رسیده بودند. فهمیدم که رنجی که از نزدیکانم دیدهام، در واقع بازتاب زخمهای درمان نشده و دردهای درونی خودشان بوده است.
دیدم که چگونه آن زخمهای به ارث رسیده و دردهای منتقل شده و تلاش برای شفای آنها، من را رشد دادند و ناهید امروزی را ساختند. حالا روایتی برای خود دارم که چرایی هر آنچه گذشت را در خود جای داده است.
حتی از این مرحله هم گذشتم و فهمیدم که این تاریکیها تنها از آنِ من یا اطرافیانم نیست، بلکه بخشی از درد مشترک بشریت در طول هزارههاست.
اما تمام این داستانها، شناختها و تحلیلهای منطقی، من را به نقطهی بخشش نرسانده است. با وجود رویارویی با احساسات مدفون و بیرون ریختن و نوشتن خشمهایم، هنوز هم بار سنگینی را در درون حس میکنم و از این سنگینی آگاهم.
دلم میخواهد از این بار خلاص شوم تا بتوانم رهایی را تجربه کنم. یکی از بزرگترین ترسهایم این است که بمیرم در حالی که این بار هنوز بر دوشم باشم. دلم بخشش حقیقی را میخواهد، بخششی که عشق را جایگزین وضعیت فعلی کند؛ اما راه رسیدن به آن را نمیدانم.
میگوید: «ناهید! درکت میکنم و من هم چنین روزهایی را پشت سر گذاشتهام. مسئله اینجاست که تو نمیتوانی به بخشش برسی. رسیدن به آن خیلی بزرگتر از توان توست. این بخشش باید از جایی برتر به تو عطا شود. تو فقط میتوانی با تمام وجود برایش دعا کنی.»
ناگهان، چراغی در وجودم روشن میشود. حق با اوست. تا امروز تمام تلاشم این بود که خودم از عهدهی این کار برآیم. وقتی همهی داشتههایم را مدیون بخشش هستیام، چه شد که در این مورد فکر کردم که میتوانم تنها از پسش بربیایم؟
در آغوشم میگیرد و یکی از زیباترین دعاهایی که شنیدهام را برایم زمزمه میکند. دعا میکند که وجودم به بخشش روشن و از عشق و رهایی لبریز شود.
به او، به ایمانش و به نحوهی دعا کردنش غبطه میخورم. خدا را بابت قرار دادن تمام این روحهای متعالی در مسیر زندگیام شکر میکنم. هنوز چیزهای زیادی هست که باید یاد بگیرم.
📍پینوشت ۱: تصویر مربوط به برگزاری کارگاه از نگرش قربانی به نگرش خالق، نورخونه، پاده؛ آبان ۱۴۰۴.

