(ناهیدنامه 0217 – ۲۸ مهر ۱۴۰۴)
✨پرده اول
دو هفته از خلوتنشینی گذشته است. از آن زمان بدنم در یک بیقراری و خواهش است. میدانم چیزی از من میخواهد اما نمیدانم چیست. آگهی را میبینم. قبلا هم دیده بودم اما سرسری از کنارش گذشته بودم. حالا اما چیزی من را میخکوب میکند.
میگویم من این کلاس را به این هدف شرکت کردم که مهارت ابرازگری پیدا کنم، ضمن این که بدنم برای چیزی بیقرار است و من فکر میکنم این کلاس جواب نیاز آن باشد. میگویم دنبال رقابت یا پیشرفت عجیب و غریبی نیستم؛ فقط میخواهم در اینجا باشم و تلاشم را کنم.
در همان جلسهی اول بدنم بهترین حال را تجربه میکند. در آسمانها سیر میکنم و سرشار از شعف و شوق درونی هستم. برای یک ساعت، تمام صداهای درون سر خاموش است و کاملا در بدن حضور دارم.
✨پرده دوم
برای مدتی امکان شرکت در کلاس ورزشیام را ندارم. یک دوره آفلاین یوگای قدرتی پیشرفته خریداری میکنم تا در زمانهای خالی با آن پیش بروم.
جلسهی اول، حجمی از احساسات در من بالا میآید؛ سطح کلاس بسیار بالاتر از توان بدنیام است و به من حس ناکافی بودن و رقابت میدهد.
یک صدا در ذهنم رژه میرود که با این همه سال مداومت در ورزش، چطور هنوز فرسنگها تا انجام چنین حرکاتی فاصله داری؟ چقدر تواناییهای بدنت نسبت به بدن ایدهآل محدود است! بقیه را ببین که چطور حرکات را انجام میدهند!
صدای دیگری میگوید خب که چه؟! اصلا چه اهمیتی دارد که بتوانم روی دستانم بایستم! دلم نمیخواهد در این رقابت قرار بگیرم. مگر ورزشی که در این سالها میکردم چه کمبودی داشت؟ من که در جایی به توان بدنی بالاتر نیاز پیدا ندارم که حالا به دنبال کسب توانهای بیشتر باشم.
صدای اول دوباره میگوید: خب این نشان میدهد که ظرفیت و پتانسیل بالقوهی بدن انسان بسیار بالاتر از آن چیزی است که تو فکر میکردی! شاید بد نباشد چالشی برای خود برداری و تلاش کنی در طول ماههای آینده توانت را بالاتر از اینی که هست ببری.
آشوب و ناآرامی را در دلم حس میکنم. بین صداها سردرگم و بلاتکلیف هستم.
✨پرده سوم
میگوید بیایید با هم حرکات کششی آگاهانه انجام بدهیم. بهتر است نام یوگا را روی آن نگذاریم چون یوگای امروزه که محصول دورهی استعمار هند است با یوگای اصل زمین تا آسمان تفاوت دارد.
کاملا متوجه منظورش هستم. یوگایی که ابزاری برای کمک به رهایی بود، حالا تبدیل شده به هدف و دستاورد و رقابتی جدیدی در این دنیای مادی و راهی برای تقویت ایگو.
بدنم را موقع انجام حرکات رصد میکنم. حالش بینهایت خوب است. حالا جواب سوالاتم را میدانم. با احترام به صدا و خواستهی بدنم گوش میدهم و در برابر ذهن برای تعریف یک دستاورد و هدف جدید میایستم. آشوب دلم که چند روز با من بود، خوب میشود.
✨پرده چهارم
تمام پروندهها و افکار باز و نیمهتمام که حسی از انقباض و یا آشوب را در بدنم ایجاد میکردند، میبندم. از تعدادی از گروههای مجازی خارج میشوم؛ به افرادی پیام عدم همکاری میزنم و با صداهای ذهن که میخواهد روز مبادا و ترس معاش را پیش بکشد، مقابله میکنم.
میخواهم دوباره صلح و رهایی را تجربه کنم و حالا خوب میدانم که بدن بهترین راهنماست.

