از رقص جان تا زندان ذهن

(ناهیدنامه 0220 – ۷ آبان ۱۴۰۴)

رقص‌کنان به صحنه آمدیم اما رقص را از یاد بردیم: رقصی ظریف میان شکل و بی‌شکلی.

ما در شکل محبوس شدیم. شکل، زندان نیست بلکه گم کردن کلید رهایی و در گذر ایستادن است که آن را به رنجی جانکاه بدل می‌کند.

استاد کسی است که رقص را فراموش نمی‌کند و لحظه‌ای از حرکت باز نمی‌ایستد؛ گاه تند و گاه آهسته اما همواره در جنبش است. او با موسیقی جان‌افزای هستی می‌رقصد، با جریان مسموع حیات.

ما اما رشته‌ی ارتباطمان را با این نغمه‌ی جاویدان گسستیم، و در شکل گیر افتادیم. رقص را یادمان رفت، کلید را گم کردیم و عالم شکل برایمان به زندانی بی‌پایان تبدیل شد.

همانند پیکره‌هایی سرد و بی‌حال شدیم که هر از گاهی، در جستجوی شوق و حال خوش، دست و پایی زدیم اما هربار ناکام ماندیم. روز به روز بیشتر در چارچوب‌های خودساخته‌ی ذهن محبوس شدیم و آن اتصال ناگسستنی با سمفونی زندگی را از دست دادیم. ذهن را که قرار بود ابزاری باشد برای رقصی دل‌انگیزتر، به دور خود پیچیدیم و گرفتار شدیم.

کجاست آن مسیحای رهایی‌بخشی که دستمان را بگیرد و دیگر بار به صحنه‌ی رقص آفرینش بازگرداند؟

📍پی‌نوشت ۱: تصویر مربوط به نزدیک بیابانک سرخه؛ بهمن ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *