(ناهیدنامه 0221 – ۲۴ آبان ۱۴۰۴)
میپرسد: «آیا به روح اعتقاد داری؟»
میگویم بله.
میپرسد: «مسلمانی؟»
در پاسخ میمانم. برای خودم واژههای خودساخته و معانی خودتعریف از واژههای قدیمی دارم. نمیدانم آیا معنای یکسانی از واژه «مسلمان» در ذهنمان داریم یا نه. واژهها در طول تاریخ تغییر معنا و کاربری میدهند و بعضا وزنههای سنگینی از توهمات و دستکاریها به دوششان انداخته میشود.
میگوید که اعتقادی به روح ندارد و ماتریالیست است. جبرگراست و با این همه از زندگی لذت میبرد.
مسیر گذشته را به خاطر میآورم. در طول زندگی بارها قصه و روایتی شبیه روایت او از هستی را در برابر خود گذاشتم و واکاوی کردم اما هر بار انتخابش نکردم. این روزها اما دیگر جزو گزینههایم برای بررسی نیست.
میگویم باور به روح از مسیر عقل نمیگذرد. برای من این باور، حاصل تجربههایی شخصی و درونی است که قابل توصیف برای آن کسی که تجربهاش نکرده، نیست.
میگویم هرکسی روایتی شخصی از هستی و زندگی را انتخاب میکند که با روحیهاش سازگارتر باشد و باعث شود بتواند روان و بدون اصطکاک زندگی کند.
میگویم شاید روزی روایت او هم تغییر کند.
میگوید بیش از بیست سال است که این روایت را مبنا قرار داده و مطمئن است و قصد تغییر آن را ندارد.
از این اطمینان تعجب میکنم. جهان و زندگی مبهمتر و عظیمتر از آنی هستند که بشود با اطمینان و ثبات فکر و اندیشه در آن بود.
برایش آرزو میکنم که روزی بتواند قصهی دیگری از خلقت و زندگی را هم تجربه کند.
در زندگی، بارها روایتهایم تغییرات جدی داشتهاند؛ هربار، پس از دورانی از بحران فکری، درونی و روانی و وقتی فهمیدم روایت قبلی از پس تفسیر وضعیت برنمیآید.
میگویم قصههای مختلف ممکن است کار کنند و جوابگو باشند، اما کیفیتهای یکسانی ایجاد نمیکنند. من هم مطمئن نیستم قصهی فعلیام، بهترین روایت ممکن باشد و فکر میکنم ویرایش و بهروزرسانی قصه، کار مادامالعمر هست.
تغییر در قصه، میتواند تغییر نمایی در سبک زندگی و نوع بودن ایجاد کند؛ اما تا زمانی که به یک قصهی ثابت چسبیده باشیم، چنین تجربهای را از خود دریغ میکنیم.
از او میخواهم نشانهها را در زندگی جدی بگیرد. نشانهها ما را به سمت قصههای جدیدتر هدایت میکنند.
📍پینوشت ۱: تصویر از نورخونه در پاده، آبان ۱۴۰۴.

