(ناهیدنامه 0222 – ۲۹ آبان ۱۴۰۴)
✨پرده اول
میپرسد که آیا دلیل حضورم روی زمین را میدانم؟ میگویم همهی ما برای رشد و طی سفر اختصاصی خود اینجا هستیم.
میگوید به این سادگی و گل و بلبلی که فکر میکنم نیست. میگوید زمین در دوران تاریک خود به سر میبرد، جنگ بین نیروهای خیر و شر شدت گرفته و هرچند اوضاع در ظاهر ناامید کننده به نظر میرسد، اما جمعیت سپاه نور هم در حال افزایش است. میگوید باید انتخاب کنم که میخواهم در سپاه اهورامزدا باشم یا اهریمن.
به قصهاش فکر میکنم. در حال حاضر نمیتوانم قصهاش را بپذیرم اما به عنوان یک قصهی محتمل در کنار دهها قصهی دیگر که شنیدهام، به بایگانی ذهنم میسپارم تا زمان تکلیف آن را روشن کند.
✨پرده دوم
زمان میگذرد و هر از گاهی به این قصه نگاه میکنم. هرچند تجربهی تاریکیها من را در معادلهی غیرقابل حل قرار داده بود و در نهایت از تمام سیستمها دل کندم، اما تصور جنگ و پیکار بر روی زمین، حس خوبی به من نمیدهد. دوست ندارم در هیچ سپاهی باشم. دوگانهی خیر و شر را مزهمزه میکنم. به مسیر حرکت بشر از چندخدایی به دوخدایی و سپس یگانهپرستی میاندیشم. آیا این صرفا یک تکامل در اندیشهی بشر در طول تاریخ بوده؟ آیا دوگانهی خیر و شر یک بازگشت به عقب محسوب میشود؟ یا این که بشر هرگز به یکتاپرستی نرسیده و الله و طاغوت، واژههای جدیدی برای اهورامزدا و اهریمن هستند؟
✨پرده سوم
از جفتهای متضاد معنایی میگوید، خیر و شر، زیبا و زشت، خوب و بد، یین و یانگ، …
و این که در فضای ذهن، ادراک صرفا از طریق دوگانههای معنایی اتفاق میافتد. این سوال را در گوشهی ذهنم نگه میدارم: آیا اصلا بشر امکان تجربهی وحدت را دارد؟
✨پرده چهارم
روزها گذشته و من به تمام قصههای گوشهی ذهنم بارها و بارها نگاه کردهام. حالا میدانم که همه درست گفتهاند. هم آنان که از خدایان بسیار سخن گفتهاند، هم آنان که باور به دوتایی الله و طاغوت (اهورامزدا و اهریمن) دارند و هم آنان که از وحدت وجود سخن میگویند. میدانم که هرکدام از زاویهای به موضوع نگاه کردهاند و درست گفتهاند.
✨پرده پنجم
میگویم به دنبال استاد میگردم. میگوید عصر استادان به پایان رسیده و حالا هر فردی، هر اتفاقی و هر کتابی میتواند استاد من باشد. میگوید در این عصر تاریکی، مراقب مدعیان دروغین باشم. این حرف را هم مزهمزه میکنم و گوشهی ذهنم نگه میدارم. عبارت «عصر تاریکی» به دلم نمینشیند. دوست ندارم به چرخههای خلقت برچسب بزنم.
✨پرده ششم
به تمام مسیر فکر میکنم. به روایتی که خودم ساختهام. میگویم ممکن است در پایان یکی از بینهایت چرخه باشیم، اما این ماییم که به مراحل مختلف چرخه، برچسب میزنیم. من تمام این خزان و بهارها را رقص و تپش هستی میبینم. اوج و فرودش را دوست دارم.
میگویم من در این مرحله خودم را نه جنگجو بلکه رقصنده میبینم. روایت جنگ برای من روایتی مردانه است. شاید زمان آن رسیده که زمین روایتی زنانه را تجربه کند. میخواهم با رقص هستی همگام شوم.
میگویم ما همه در رقصیم، بعضیهایمان نوآموزیم و هنوز پر از انقباض هستیم و بعضی توانستیم رهاتر شویم؛ دلم نمیخواهد به آن کسی که هنوز تازهکار است، برچسب سپاه تاریکی را بزنم. دلم نمیخواهد به اوج و فرود رقص و ضربان هستی، برچسب دوران طلایی و دوران تاریکی را بزنم.
من در پس تمام این فرمها و برچسبهای دوگانهی ذهنی، عشق و زیبایی و نور را میبینم.
📍پینوشت ۱: عکس با طاهره جانم، کسی که روایت عشق را به یادم آورد، نورخونه، پاده، آبان ۱۴۰۴.

