در آغوش کوهستان

(ناهیدنامه 0190 – ۳۰ بهمن ۱۴۰۳)

✨پرده اول

می‌پرسد: ناهید! حالت چطور است؟

می‌گویم خوبم.

می‌پرسد «خوب» یعنی چه؟

یادم می‌آید که برچسب‌های خوب و بد معنا ندارند. می‌گویم راستش خوب نیستم‌. چند روز است که احساس اضطراب را درست در وسط قفسه سینه‌ام حس می‌کنم. تمام روز با من است و دلیلش را نمی‌فهمم و سردرگم شده‌ام. اولین بار است که دچارش شده‌ام و این تجربه برایم جدید است.

می‌گوید شاید هم اولین بار است که تو صدایش را می‌شنوی.

می‌گویم مثل همان غول گرسنه‌ای که مثال زده بودید، بیدار شده و غذاهایی از جنس خود را طلب می‌کند. این چند روز تمام کارهایی را کردم که به این غول غذا می‌رساند. وقت زیادی با گوشی گذراندم و این بر فشار قفسه سینه‌ام افزود. حتی برای انجام تمرینات زورم به خودم نرسید.

✨پرده دوم

دیروز برف باریده اما امروز هوا فوق‌العاده است. آفتاب در آمده و جان می‌دهد برای کوهنوردی. سنگین هستم اما می‌دانم که تنها چیزی که می‌تواند من را از این وضعیت نجات دهد، کوهستان است.

تکه‌هایی از مسیر که سایه است، بدجور یخ زده. با این اوضاع زیاد نمی‌توانم بروم. جلوی یک تکه مسیر یخ‌زده ایستاده‌ام که او را می‌بینم.

می‌پرسد چرا بدون باتوم و یخ‌شکن آمدم؟ چرا آن پایین یخ‌شکن نخریدم؟ باتوم خود را به من می‌دهد و می‌خواهد محکم و آهسته قدم بردارم و در اولین مغازه یخ‌شکن بخرم.

اطاعت می‌کنم و هم‌قدم می‌شویم. امروز کوهستان این همراه را برایم برگزیده و من به تجربه‌های زیسته و داستان زندگی و خرد انباشته این پیرمرد ۷۰ ساله گوش می‌سپارم. سفر با داستان زندگی آدم‌ها را دوست دارم و من را بسط می‌دهد. تنهایان وسط هفته‌ی کوه معمولا آدم‌های جالبی هستند و داستان‌های متفاوتی از جامعه‌ی ربات‌های یکدست داخل شهر دارند.

می‌گوید کوهنوردی ورزشی ماجراجویانه است و اعتقاد دارد تشویق و دعوت از دیگران برای همراهی در این ورزش درست نیست و بار مسئولیت دارد؛ اما وسط هفته مسیر خلوت است و اگر خدای نکرده اتفاقی برایم بیفتد، ممکن است تا مدتی کسی عبور نکند. می‌گوید صلاح نیست در این مسیر خلوت تنها باشم و توصیه می‌کند با تنهای دیگری هم‌قدم شوم.

می‌گوید در زمان محمدرضا شاه بورسیه دولت شده و برای تحصیلات دریانوردی به انگلستان رفته است. ده سال درس خوانده و به وطن بازگشته و ناخدای کشتی اقیانوس‌پیما بوده است. می‌گوید چند سال است که خود را بازنشست کرده و در این دوران حداقل دو بار در هفته به کوه می‌آید و روحیه‌ی ماجراجوی خود را راضی می‌کند.

می‌پرسم آیا چند ماه بودن در وسط آب‌ها خسته‌کننده نیست؟

از اقیانوس می‌گوید و این که کوه و اقیانوس هر دو زنده هستند و مهم این است که بتوان با آن‌ها ارتباط برقرار کرد. می‌گوید با هر کس که زبانشان را یاد بگیرد، خوب تا می‌کنند و هر روزِ آن‌ها متفاوت از دیروز است.

او از تجربه‌هایش می‌گوید و به این فکر می‌کنم که من هم ذاتا یک مسافر هستم.

زمان خداحافظی می‌رسد. لحظه‌ای می‌خواهم راه ارتباطی بگیرم اما جلوی خودم را می‌گیرم. او را بدون این که نامش را بدانم ترک می‌کنم و با خودم می‌گویم اگر کوه صلاح بداند، روزی دیگر ما را هم‌مسیر می‌کند.

در تکه باقیمانده از مسیر بازگشت، به درونم توجه می‌کنم. اثری از آن احساس اضطراب نیست. کوه من را شفا داده است. و دلیل و منشا آن اضطراب را هم فهمیده‌ام. برای درگیر و سرشلوغ کردن خودم عجله کرده‌ام و روحم این را دوست ندارد. هنوز می‌خواهد در فضای آهستگی باشد. به او می‌گویم که پیامش را گرفتم و هرچه بخواهد، همان می‌کنم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از مسیر کوهپیمایی درکه؛ ۳۰ بهمن ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *