(ناهیدنامه 0056 – ۱۰ شهریور ۱۴۰۲)
وقتی از کارمندی به کارآفرینی تغییر مسیر دادم، همه چیز روبراه بود و روز به روز راضیتر از دیروز بودم، به جز یک مورد: احساس کمکاری در نقش و مسئولیت مادری.
وقتی کارمند بودم، عادت داشتم در زودترین زمان ممکن روز کاری را شروع کنم تا بعدازظهر زمان کافی برای خانواده داشته باشم. بیشتر عصرهای تابستان پسرم را به پارک میبردم، با هم قدم میزدیم، میدویدیم و مسابقه میگذاشتیم، با دوستانم در پارک گپ میزدم، پنجشنبهها به کوه میرفتیم، کتاب میخواندیم، بازی فکری میکردیم، آشپزی میکردیم …
در تغییر مسیر متوجه شدم که چقدر کم میدانم، باید سبد مهارتها و دانستههایم را هرچه زودتر تکمیل میکردم قبل از آن که بهایش را تیم بپردازد. دیگر بعد از ظهرها بعد برگشت به خانه، ذهنم آزاد نبود، در خانه هم کار میکردم، آخر هفتهها کلاس داشتم، و با تمام اینها باز هم زمان کم میآوردم. البته که من تمام این مسیر را دوست داشتم و یادگیری برایم تفریح بود، اما من تنها نبودم. تصمیمات من و تغییر سبک زندگی، منجر به تغییر سبک زندگی اطرافیان هم میشد.
در تمام این مدت چیزی که بیش از همه آزارم میداد مقایسه خودم با نسخه قبلی خودم در نقش مادری بود. من بزرگترین منتقد خودم بودم؛ برای خودم استانداردهایی داشتم که وقتی برآورده نمیشدند، خودم را شماتت میکردم. اولین بار مربیام من را متوجه این مسئله کرد، که من هیچ وقت از خودم راضی نبودم. این سرکوفت درونی باعث میشد انرژیام کامل آزاد نشود و نتوانم خود واقعیام را با تمام وجود زندگی کنم.
این روزها از کمالگراییام کم کردم و میدانم نمیشود همزمان همه چیز را در حد عالی نگه داشت؛ این روزها به خوب هم راضی هستم و سعی میکنم با خلاقیت و کیفیت، کمیت را جبران کنم؛ وقتی هر صبح موقع خداحافظی پسرم میگوید: مامان، بهترین روز زندگیت باشه، من از خودم راضی میشوم. این روزها با یک ربع کتاب خواندن برای پسرم از خودم راضی میشوم، با ۵ دقیقه عشقولانه درخواستی با پسرم از خودم راضی میشوم. البته که از مهارتهای مدیریت محصولی برای حل مسئله هم استفاده میکنم از جمله پر کردن وقت پسرم در پنجشنبهها با دعوت از دوستانش.
دیروز دوستی، یک تصویر به اشتراک گذاشته بود که تصمیم گرفتم تجربهام را بنویسم. اگر شما هم یک مادر شاغل هستید و بین نقش کاری و مادری خودتون در کشمکش هستید، خوشحال میشم تجربههاتون را بنویسید.

