دست‌اندازها در تمرینات بهوشیاری

(ناهیدنامه 0185 – ۱ بهمن ۱۴۰۳)

✨پرده اول

می‌پرسم نمی‌دانم چرا در حین تمرینات مثل بقیه تجربه‌ی احساسی ندارم. هیچ احساسی در من بالا نمی‌آید. تنها فکرها می‌آیند و می‌روند. می‌گوید تجربه‌ها با هم متفاوتند و مقایسه‌ای در کار نیست.

تمرین‌ها ادامه‌دار و طولانی‌تر شده‌اند. دو روزی است که تجربه‌ام کمی متفاوت شده‌است. امروز اما فکرم در رفت و برگشت‌هایش به سراغ خاطراتی از کودکی و نوجوانی می‌رود. قلبم درد می‌گیرد. خشم را در درونم حس می‌کنم. نسل قبل را با باورهای محدود کننده‌اش درک می‌کنم و «چرا» ندارم اما از خشمم نمی‌کاهد. درد قلب و قفسه سینه‌ام ادامه پیدا می‌کند. زمان می‌گذرد. دلم برای خودم می‌سوزد. انرژی و نور و عشق را به تک‌تک سلول‌هایم روانه می‌کنم. تمام سلول‌هایم منبسط می‌شوند. انگار گره‌ای از گره‌های قلبم باز شده است. آن را احساس می‌کنم. نور راه باز می‌کند و تمام وجودم را فرا می‌گیرد. در آرامشی عمیق فرو می‌روم.

✨پرده دوم

می‌گوید آیا این هفته تجربه‌ی خاصی داشتید؟ ماجرا را تعریف می‌کنم. می‌‌گویم نمی‌دانم چه شد که در آن جریان، فراموش کردم ذهن را به لحظه‌ی حال برگردانم و آزادش گذاشتم تا هرکار می‌خواهد بکند. نمی‌دانم چرا بعد از درد در قفسه سینه، تمرین را تمام نکردم. من غرق آن تجربه شدم و هدفم از تمرین را فراموش کردم.

می‌گوید به این دقت کنید که ذهن چقدر چسبندگی دارد. هدف تمرینات این است که چسب آن را شل کنید.

می‌گویم من از این شرک و تعلق که دست از سرم بر نمی‌دارد، خسته‌ام. هر بار به یک شکلی ظاهر می‌شود. حتی به تجربه‌ام حین تمرین تعلق پیدا کردم. قرار بود تمرین را انجام دهم برای تمرین. ولی فردای آن روز به امید تکرار آن تجربه برای تمرین نشستم.

من شیفته‌ی تصاویر خیالی شدم که حین تمرین در برابرم ظاهر می‌شدند و آن‌ها را برای خودم تبدیل به دستاورد کردم. من حتی در لحظه‌ای طول مدت تمرین را هم نوعی دستاورد دیدم. من از این ذهن خسته‌ام. حتی تمرین حضور را هم تبدیل به دستاورد می‌کند.

وقتی این را دیدم، از شدت ناراحتی چند روزی تمرینات را انجام ندادم. بعد به خودم آمدم که سرزنشگری و توبیخ کافی است و خودم را با تمام نقص‌هایم در آغوش گرفتم. با خودم گفتم از این به بعد با چشم باز و در زمان محدود تمرین می‌کنم.

✨پرده سوم

می‌گوید نسل‌هاست که آدمی در این وضعیت گرفتار آمده و همه ما با این نوع نگاه تربیت شده‌ایم. به خودت حق بده که تا برگشت به وضعیت اصیل بودن، با چالش مواجه شوی و پستی و بلندی زیادی را بگذرانی. مفاهیم جعلی به نام موفقیت تعریف و در تمام جامعه ترویج شده‌اند. کسی که بخواهد سرش را بالا بیاورد و بپرسد که این همه دویدن برای چیست، مورد تمسخر قرار می‌گیرد و اول از همه توسط ذهن خودش سرکوب می‌شود. غالب کسب و کارها بر همین اعتیاد سوار شده‌اند و آگاهی جامعه به سودشان نیست.

چنان شده که طاقت تنهایی خود و درک لحظه حال را نداریم‌. ما برای فرار از تجربه‌ی بودن، مدام خود را به کارهایی مشغول می‌کنیم و در نبود کار به سراغ گوشی می‌رویم. لذت آنی را جایگزین شادی عمیق کرده‌ایم و شاید دیگر هیچ‌گاه نتوانیم شادی واقعی که از بودن می‌آید را تجربه کنیم. ما آن نوع شادی را که در بچگی چشیده‌ایم، فراموش و گم کرده‌ایم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر مربوط به شادی بودن کودکان؛ پیاده‌روی در کوچه باغ‌های سمنان؛ ۲۷ دی ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *