در دادگاه وجدان

(ناهیدنامه 0186 – ۲ بهمن ۱۴۰۳)

✨پرده اول

تق! سیاه بود و موقع دنده عقب در آن تاریکی شب ندیدمش. مثل این که استرس‌های این سه ساعت تمامی ندارد. دیگر گنجایش ندارم. نمی‌دانم چه باید بکنم. ماشین را پارک می‌کنم و می‌روم تا وارسی‌اش کنم. در آن تاریکی، کمی فرورفتگی در کنار در می‌بینم اما نمی‌دانم حاصل اصابت من است یا از قبل بوده.

«مامان! اینقدر نگران نباش. چیزی نشده. اون خط را ببین که روی اون یکی در هست. حتما همه‌اش از قبل بوده.»

نمی‌دانم چه باید بکنم. فکری به ذهنم می‌رسد. در حالی که به وضعیت پیش آمده غر می‌زنم و در دلم آشوب است به خانه می‌رویم. کاغذی بر‌می‌دارم و رویش می‌نویسم:
«سلام؛ موقع دنده عقب، خیلی آرام به در عقب سمت راننده ماشین شما برخورد کردم…»

«مامان! خیلی آرام هم نبود!»

درست می‌گوید. کاغذ را پاره می‌کنم و دوباره می‌نویسم:
«سلام؛ موقع دنده عقب، آرام به در عقب سمت راننده ماشین شما برخورد کردم. متوجه نشدم که آیا آسیبی به ماشین شما وارد شده یا نه. اگر موردی بود با این شماره تماس بگیرید…»

«مامان! میدونی که نامه را کجا باید بگذاری!»

می‌دانم. به خیابان برمی‌گردم و نامه را زیر برف پاک‌کن می‌گذارم.

شب را با استرس می‌خوابم. با هر صدای زنگ موبایل از جا می‌پرم. با خودم فکر می‌کنم که کاش راننده انسان منصف و صادقی باشد. غروب سختی بود و سرزنش خود تمامی ندارد. شاید ظرفیت و گنجایش زندگی در شهر بزرگ را ندارم.

دو روز می‌گذرد. همچنان منتظر تماس هستم و آن ماشین هم بی‌حرکت سر جای قبلی پارک است. دارم به کلاسم می‌روم. برف سبکی می‌بارد. اگر راننده امروز هم به سراغ ماشینش نیاید، لابد نامه‌ام خیس و ناخوانا می‌شود و دوباره باید از نو بنویسم و جایگزین قبلی کنم. از کلاس برمی‌گردم. ماشین سر جایش نیست و هیچ وقت تماسی اتفاق نمی‌افتد.

✨پرده دوم

جلوی ماشین روی زمین فرود آمد. نمی‌بینمش. منتظرم پرواز کند و برود اما خبری نیست. چراغ سبز می‌شود. ماشین جلویی فاصله می‌گیرد. نمی‌دانم چه کار کنم. هنوز ایستاده‌ام. ماشین عقبی بوق می‌زند. نمی‌دانم کجاست. آیا هنوز جلوی ماشین من است یا رفته. آیا زیر و وسط ماشین است؟ گیج شده‌ام. مدیریت بحرانم خوب نیست. ماشین عقبی دوباره بوق می‌زند. فکری به ذهنم می‌رسد که حتی اگر روی زمین جلوی من باشد، لابد با عبور من، سر جایش می‌ماند و به چرخ‌ها اصابت نمی‌کند. راه می‌افتم و خود را به ماشین جلویی می‌رسانم. به ذهنم می‌رسد از آینه به عقب نگاه کنم شاید پیدایش کنم و خیالم راحت شود.

تمام تنم سیخ می‌شود. احساسات در درونم غلیان می‌کنند. می‌بینمش که بال بال می‌زند و به خود می‌پیچد. از خودم متنفر می‌شوم. افکار هجوم می‌آورند. چرا نتوانستم بحران را مدیریت کنم؟ چرا به بوق ماشین عقبی اولویت بیشتری دادم؟ چرا در لحظه‌ی حال نبودم؟ حالا چطور جبران کنم؟ این که تا آخر عمر هم جبران‌پذیر نیست! خدایا این چه امتحانی بود که بر سر راهم قرار دادی؟ چرا من اینقدر بی‌عرضه هستم؟ خدایا من هیچی نیستم.

پر از احساسات غم، ناامیدی، دل‌آشوب و پشیمانی هستم. احتمالا باید تا چند روز این احساسات را با خودم حمل کنم. نمی‌دانم چطوری خود را از زیر بار سنگین این گناه خلاص کنم. تحمل این حجم احساسات و سرزنش مداوم برایم سخت می‌شود. سعی می‌کنم کمی با خودم مهربانتر باشم و توجیه کنم. اما با هر تلاش به توجیه، تصویر در ذهنم زنده می‌شود و بیشتر از خودم بدم می‌آید.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *