تمرین‌های بهوشیاری

(ناهیدنامه 0182 – ۱۷ دی ۱۴۰۳)

می‌گوید این هفته علاوه بر تمرین رسمی، دو تمرین دیگر هم دارید. اول این که صبح‌ها تا بیست دقیقه بعد از بیدار شدن سراغ گوشی نروید. دوم این که در هر لحظه تنها یک کار انجام دهید.

چند هفته است که تا دو سه ساعت بعد از بیداری به سراغ گوشی نمی‌روم. روتین‌هایی را برای خودم تعریف کرده‌ام که حسابی مشغولم می‌کنند.

اما تمرین دوم آنقدرها راحت نیست. به پادکست و درس گفتارها و کتاب‌های صوتی معتاد هستم و بسیاری از آن‌ها را در حین غذا خوردن، غذا پختن و کارهای خانه به پیش می‌برم.

امروز اما در اولین روز تمرین، تا شش ساعت بعد بیداری به سراغ گوشی نمی‌روم. کلاس یوگا، مدیتیشن، قرآن، نظافت خانه، غذا پختن و حتی میوه خوردن، همه و همه را به صورت تک کاره انجام می‌دهم. حتی جلوی تمایلم به گوش دادن به موسیقی را می‌گیرم. دلم برای یک موسیقی تنگ شده است. می‌نشینم و فقط به همان موسیقی گوش می‌دهم بدون هیچ کار همزمان دیگری.

زندگی روی دور آهسته‌ای افتاده است. وقتی عدس‌ها را پاک می‌کنم، به یاد دوران دانشجویی در خوابگاه می‌افتم. آن روزها که سبزی خوردن می‌خریدیم و دو یا سه تایی سبزی پاک می‌کردیم و بعد رقابت برای خوردن سبزی‌ها داشتیم. آن روزها گوشی همراه نداشتیم‌. اینطور نبود که همه همواره بتوانند به ما دسترسی داشته باشند. در لحظه اکنون زندگی می‌کردیم.
کمی از حس و حال آن روزها را در درون خود پیدا می‌کنم.

با این که کار خانه دوست ندارم، اما احساس خوشبختی می‌کنم که این مقدار کم از آن وجود دارد؛ تنها دلیل و بهانه‌ی کار بدنی و کار با دست‌هایم در این سال‌ها. چند وقتی است که به شروع یک کار هنری فکر می‌کنم که دست‌هایم را درگیر کند. آن حد از درگیری در حین ورزش برایم کافی نیست. صدای دست‌هایم را می‌شنوم که می‌خواهند درگیر یک کار ظریف صبورانه شوند. زمان خالی ندارم و نمی‌دانم با چه شروع کنم.

این روزها من با سکوت راحتم و می‌توانم ساعت‌ها در آن بمانم. اعضای خانواده درک می‌کنند و همراهند اما انگار باز هم کافی نیست‌.

دلم می‌خواهد یک ماه بروم دور از همه در طبیعت و سکوت، تنهای تنها بمانم بدون هیچ وسیله ارتباطی و تنها با کاغذ و قلم. دلم اقامت در آن اتاق بومگردی در روستای کردستان را می‌خواهد. هوا معتدل باشد و رو به بالکن بنشینم و در سکوت فرو بروم. بعد از ظهرها در آن جاده خاکی خلوت به تنهایی قدم بزنم آنقدر که پاهایم خسته شوند. شب لقمه‌ای نان و ماست بخورم و رختخوابم را در بالکن بیندازم و در حال تماشای آسمان پرستاره به خواب بروم.

دلم تجربه‌ی عمیق بودن را می‌خواهد. چنان تجربه‌ای که هر ثانیه‌اش به اندازه هزاران سال کیفیت داشته باشد و تک‌تک سلول‌هایم با هستی همنوا شوند.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از پیاده‌روی در جاده خاکی کوهستانی در سفرم به روستایی در کردستان؛ خرداد ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *