همگام با رقص آفرینش

(ناهیدنامه 0178 – ۲۷ آذر ۱۴۰۳)

✨انرژی‌اش من را به خود جذب می‌کرد. دسته گل نرگس روی میز من را به یاد دسته گل نرگسی انداخت که در دی ماه ۱۳۸۶ برای عزیزترین استادم خریده بودم. پرسیده بود به چه مناسبت است؟ گفته بودم به مناسبت زمستان.
یادم آمد چنین انرژی مثبتی را همیشه در کلاس او هم می‌گرفتم. او هم از خودش هاله‌ای پرقدرت از انرژی ساتع می‌کرد که تا چند روز در من باقی می‌ماند.
حالا حسی مشابه داشتم. حضور استاد مرحوم را حس می‌کردم. اشک‌هایم را پاک کردم. سلول‌های بدنم در آرامشی عمیق بودند.
چهره‌اش مشابه چهره‌ استادی بود که ماه قبل در خواب دیده بودم. نیازی به ادامه جلسه معارفه نبود. از همان ابتدا مطمئن بودم که این دوره جزئی از مسیر من است.

✨فردا شد. با عجله به سمت کلاس استاد دیگرم می‌رفتم. استادی که به گونه‌ای غیرمعمول بر سر راهم قرار گرفته بود و دریچه‌ی جدیدی به روی زندگی و دوستان هم‌قبیله‌ای برایم گشوده بود. مرد گل‌فروش پرسید نرگس می‌خواهی؟ عجله داشتم اما ایستادم. می‌خواستم لحظه‌ها و روزها را در خاطرم ثبت کنم. دسته گل نرگس برای من نشانه و یادآور استادان روحی‌ام است.

✨گاهی فقط باید از سر راه خود کنار رفت. عقل حسابگر و قضاوتگر مرجع مناسبی برای سپردن افسار زندگی نیست. از وقتی کنترل را از آن باز پس گرفتم و به روح سپردم، دامنه خیال و فضای امکان گسترش یافت. دیگر در فضای معادله غیرقابل حل نبودم. انبوهی از مسیرها و گزینه‌ها و آینده‌های نامعلوم پیش رویم بود. کافی بود خودم را به آنچه مسیر پیش رویم قرار می‌داد پذیرا و گشوده نگه دارم.

✨زندگی با آینده‌ی پیش‌بینی نشده را دوست دارم. هر روز و هر لحظه مثل یک معجزه است. خود را به برنامه‌ریزی اراده‌ی حاکم بر هستی می‌سپارم و از معجزه‌ی لحظه حال سرمست می‌شوم.

✨من و زندگی هر لحظه از نو پدیدار می‌شویم. عاشق این نوزایی همیشگی هستم. اینگونه به تمامی حس می‌کنم که جزئی از خدا هستم و با نوای آفرینش و با رقص خلقت همگام هستم. آنقدر پدیدار خواهم شد تا سرانجام به دریا بپیوندم. آنچه شایسته یک روح خدایی است، خداگونه زیستن است.

✨هنوز هم هر از گاهی عقل از من می‌پرسد: «می‌خواهی چه کاره شوی؟» می‌گویم آینده را نمی‌دانم. هرجا «او» قلابم را بکشد، به همان سو می‌روم و هرجا اراده کند، بیشتر تعلل می‌کنم.
تصوری که از ماموریتم در این زندگی دارم، ممکن است در ادامه‌ی مسیر تکامل یابد یا تغییر کند. من حتی خیالاتم را هم محدود نمی‌کنم و به هر خیال جدیدی اجازه‌ی خودنمایی می‌دهم.
آنچه مهم است این است که احساس کنم در این لحظه در مسیر درست و در جای درست قرار دارم و کاری که دلم می‌گوید را انجام می‌دهم.

📍پی‌نوشت ۱: عکس از باغ گل کوکنهوف هلند؛ بهار ۱۳۹۰.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *