اثر پنهان جستجوگری

(ناهیدنامه 0246 – ۲۱ تیر ۱۴۰۵)

پرده اول

می‌گوید زمان بیشتری را به جلسات کوچینگ اختصاص بدهم. می‌دانم از سر دلسوزی و خیرخواهی است.

می‌گویم من از تمام فعالیت‌های دیگرم هم دارم یاد می‌گیرم؛ شاید حتی بیشتر. از آن آدم‌هایی هستم که تقریبا از همه‌ی شیوه‌های یادگیری به یک اندازه بهره می‌برند؛ از مشاهده‌گری، از مطالعه و اندیشیدن در فضای نظریه‌ها، از عمل و از چالش‌های زندگی. احساس می‌کنم این روزها، زندگی برایم به یک کلاس درس تمام‌وقت تبدیل شده است.

می‌گوید منظورش یادگیری نیست؛ اثرگذاری است. حیف است این همه تجربه به اثر تبدیل نشود.
لبخندی می‌زنم و جوابی سرهم‌بندی‌شده می‌دهم.

نمی‌گویم که صدای درونم هنوز مرا به چنین چیدمانی دعوت نمی‌کند و من در این سال‌ها یاد گرفته‌ام به این کشش درونی اعتماد کنم.
نمی‌گویم که همه‌ی اثرها از مسیر تولید خدمات یا خروجی‌های فوری خلق نمی‌شوند. گاهی خودِ اندیشیدن، جستجو کردن و مفهوم‌پردازی نیز اثر است؛ اثری که شاید دیرتر دیده شود، اما ماندگارتر باشد.

نمی‌گویم که شتاب برای تولید خروجی، چه به نام درآمد و چه به نام اثرگذاری، با ریتم درونی من سازگار نیست. هر راهی آهنگ خودش را دارد و هر انسانی، زمان خودش را.
و نمی‌گویم که گاهی اثر واقعی یک انسان، سال‌ها بعد و حتی بعد از مرگش آشکار می‌شود.

شاید مهم‌تر از همه این که نمی‌گویم او وجه جستجوگر درونم را نمی‌بیند. خیلی‌ها نمی‌بینند. گمان می‌کنند اثرگذاری فقط از مسیر شفاگری اتفاق می‌افتد؛ در حالی که من هستم که باید تعادل میان جستجوگری، شفاگری، رقصندگی و آفرینش معنا را حفظ کنم؛ و معیارم، بیش از هر چیز، صداقت با صدای درون و حال خوب خودم است.

پرده دوم

هنوز چهار ماه تا پایان پروژه‌ی دوساله‌ی «بودن» باقی مانده است؛ پروژه‌ای که آن روزها برای آرام کردن ذهنِ دستاوردطلبم ساختم؛ روزهایی که کاملا گم شده بودم و مسیر، سراسر مه بود.

خوشحالم که در تمام این مدت خودم را در هیچ چارچوبی محصور نکردم. هر جا که کشش درونی‌ام مرا برد، رفتم. در محضر استادان گوناگون با دیدگاه‌هایی که در ظاهر هیچ نسبتی با هم نداشتند، نشستم. می‌خواستم خودم را پیدا کنم.

اوایل، این تفاوت‌ها و گاه تضادها آشفته‌ام می‌کرد. ذهنم مدام می‌خواست میان روایت‌ها داوری کند و یکی را بر دیگری ترجیح دهد. اما کم‌کم یاد گرفتم در ابهام بمانم.

شاید چون اساسا اهل دنباله‌روی نیستم.

تقریبا در تمام کلاس‌ها و دوره‌هایی که شرکت کردم، به جای این که خود را عضوی از آن مکتب یا جامعه بدانم، نقش مشاهده‌گر و تجربه‌گر را بازی کردم؛ مشاهده‌گرِ خودِ مکتب، نظریه، استاد، پیامدها و اثراتش. تلاش کردم همه‌چیز را با نگاه پرسشگر و انتقادیِ یک جستجوگر ببینم. سخت است هم خود را به مسیر بسپاری تا عمیقا تجربه‌اش کنی و هم از بالا نظاره‌گر خودت باشی.

کم‌کم قابلیتی را در ذهنم کشف کردم که قبل‌تر چندان از آن آگاه نبودم. ذهنم می‌تواند مدت‌های طولانی حجم زیادی از ابهام را تاب بیاورد؛ می‌تواند ده‌ها روایت متفاوت را هم‌زمان در خود نگه دارد، بی‌آن‌که عجولانه یکی را انتخاب کند. روایت‌ها را کنار هم بگذارد، مقایسه کند، پیوندها را ببیند و هر روز، به جای پاسخ‌های قطعی، سوال‌هایش را دقیق‌تر کند.

اما کشف مهم‌تری هم کردم. فهمیدم اگر بتوانم این ابهام را تاب بیاورم و با سوال‌ها زندگی کنم، در لحظه‌هایی کاملا پیش‌بینی‌ناپذیر، ناگهان جرقه‌ای در ذهنم زده می‌شود. و بی‌آن‌که دنبالش دویده باشم، پاسخی آرام در درونم می‌نشیند. نه پاسخی که پرونده را ببندد، بلکه پاسخی که افقی تازه و جا برای سوال‌های عمیق‌تر باز می‌کند.

دیشب یکی از همان لحظه‌ها بود. در جلسه‌ی کتاب‌خوانی «ایران، تمدن راه‌ها»، ناگهان فهمیدم چرا با وجود تمام ارادتی که به ویلیام گلسر و تئوری انتخاب و کاربست‌های ارزشمندش دارم، این نظریه هیچ‌وقت نتوانست عطش من را سیراب کند.
برای اولین بار، دقیق دیدم زاویه‌ی من با این رویکرد کجاست و مسیر خودم از کجا از آن جدا می‌شود.

این روزها، چنین کشف‌هایی خوراک جستجوگر درونم شده‌اند؛ لذتی که پیش از این تجربه‌اش نکرده بودم. لذتی که شاید فقط یک جستجوگر یا مفهوم‌پرداز بتواند عمقش را لمس کند؛ لذتِ فهمیدن بعد از ماه‌ها ماندن با سوال.

کم‌کم می‌فهمم منظور نویسنده‌ی کتاب «چیرگی» از ماندن طولانی‌مدت با یک مسئله چه بود. وقتی در خواب و بیداری با سوال زندگی می‌کنی، خودش شکلی از مراقبه است.
و شاید درست در همین حضورِ مداوم است که ذهن، خلاق‌ترین حالت خود را پیدا می‌کند. و بعد، در جایی که هیچ انتظارش را نداری، پاسخ از راه می‌رسد؛ نه چون دنبالش دویده‌ای، بلکه چون آن‌قدر با سوال زندگی کرده‌ای که ذهن، در سکوت، راه خودش را پیدا کرده است.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر از سفر به یوش؛ تیر ۱۴۰۳.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *