(ناهیدنامه 0233 – ۱۱ فروردین ۱۴۰۵)

✨پرده اول

روی پل ایستاده‌ایم و همگی محو تماشای آسمان آبی و نمای ۳۶۰ درجه از منظره‌ی شفاف تهران شده‌ایم. زیباترین تصویر و پاک‌ترین هوایی است که در تمام این سال‌ها تجربه کرده‌ایم‌.
چهار روز است که هر روز با یک یا چند دوست قرار می‌گذارم تا بیشترین بهره را از طبیعت بهاری پارک‌های تهران ببرم.

آینده‌ی بیش از همیشه مبهم و مه‌آلود باعث شده تا قدر لحظه‌های اکنون را بیشتر از هر زمان دیگری بدانم. هوای پراکسیژن را با تمام وجود نفس می‌کشم. به سبزی برگ‌های تازه‌ی درختان خیره می‌شوم. از خنکای نسیم و قطره‌های ریز باران نهایت لذت را می‌برم.
ملاقات با دوستان هم‌نفس را بدون نگرانی از کمبود وقت و محدودیت، در برنامه‌ام گنجانده‌ام و قدر این لحظات همراهی را بیشتر از همیشه می‌دانم.

✨پرده دوم

می‌گویم یک سال دوره‌ی ذهن‌آگاهی شرکت کردم، تمرین مراقبه و حضور انجام دادم، کتاب‌های مرتبط خواندم، اما هیچ‌کدام نتوانست من را به اندازه‌ی جنگ به درک لحظه‌ی حال بیاورد. وقتی از وضعیت فردا و حتی زنده ماندنت اطمینان نداری، هر روز را با کیفیتِ آخرین روز و فرصت زندگی می‌کنی.

✨پرده سوم

می‌گویم قطع دسترسی به اینترنت بین‌المللی و منابعی که از قبل دنبال می‌کردم، من را به این سمت سوق داد که در کانال‌های خبری و استوری‌ها و مجله‌های «بله» وقت بگذرانم. حالا بعد چند هفته متوجه اثرات منفی این فضای خشم و جنگ و نفرت بر روانم شده‌ام. من اخبار جنگ را دوست ندارم چه هدفِ حمله، ایران باشد چه بقیه‌ی کشورها. درک نمی‌کنم که چطور آدم‌ها با هیجان شعار جنگ تا پیروزی سر می‌دهند حال آن که جنگ از نظر من همواره یک بازی باخت-باخت برای بشریت بوده و خواهد بود.

خنده‌ام می‌گیرد که در جمع‌های خانوادگی و دوستانه، آدم‌ها بر مبنای اطلاعات ناقص، تحلیل جنگی می‌کنند و از اقتدار سخن می‌گویند. برای من اقتدار در منطق و خرد جمعی و در عشق نمود پیدا می‌کند نه در شعارهای مهیج و حماسیِ تشویق کننده‌ی جنگ.

می‌گویم درسی که از این روزها هرچند با تاخیر گرفتم این است که از تمام این فضاها و تحلیل‌ها کناره‌گیری کنم. به اهمیت طهارت و کنترل ورودی‌ها پی بردم و فهمیدم که سکوت می‌تواند خردمندانه‌ترین کنش باشد. چرا باید خود را به جریانی بسپارم که برایم ارمغانی جز تاریکی و تباهی درون ندارد؟

بیش از پیش باور دارم که با شعارهای برآمده از خشم و نفرت و دویی، جهان رویایی من خلق نمی‌شود. حالا پی برده‌ام که چرا آن عزیز در هیاهوی جنگ، در کنج خلوت خود در روستا، تندیس عشق را روی چوب حکاکی می‌کرد. آنچه اصالت دارد، زندگی و عشق است و من می‌خواهم چراغ خود را برافروزم حتی اگر فقط یک نفر باشم.

📍پی‌نوشت ۱: تصویر مربوط به نذرِ محیط زیستی «لاله برای مادران» در خیابان زرافشان تهران، چند قدم پایین‌تر از آوار جنگ؛ هفته اول فروردین ۱۴۰۵.

اگر دوست دارید به اشتراک بگذارید

برای لحظه‌ای مکث و اندیشیدن

ایمیل‌تان را وارد کنید تا تازه‌ترین نوشته‌های پایافرین به دستتان برسد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *